صومعه‌ای که امام باقر(ع) به آنجا رفت

خانه » صومعه‌ای که امام باقر(ع) به آنجا رفت

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

صومعه‌ای که امام باقر(ع) به آنجا رفت

صومعه‌ای که امام باقر(ع) به آنجا رفت

امام صادق(ع) مى‌فرماید: هشام بن عبد الملک به والى مدینه ‌نوشت که محمد بن على را به شام بفرستد، امام صادق(ع) مى‌فرماید: پدرم از مدینه خارج شد و من نیز به اتفاق پدرم خارج شدم تا به مدین، شهر حضرت‌ شعیب رسیدیم و در آنجا صومعه بزرگى دیدیم که نزد درب آن، مردمى بودند که ‌لباس‌هاى پشمى خشن بر تن داشتند.

ما نیز مثل آن‌ها لباس پوشیدیم و با آن‌ها رفتیم و وارد صومعه شدیم، پیرمردى را دیدیم که از شدّت پیرى، ابروانش روى چشمانش‌ افتاده بود، نگاهى به ما کرد و به پدرم گفت: از ما هستى یا از امت مرحومه؟

پدرم جواب داد: نه، بلکه از امت مرحومه هستم.

پرسید: از عالمان آن‌هایى یا از جاهلان آن‌ها؟

فرمود: از عالمان آن‌ها.

پیرمرد گفت: مى‌توانم پرسش‌هایى از تو بکنم؟

فرمود: هر چه مى‌خواهى بپرس.

پرسید: به من بگو آیا وقتى که اهل بهشت از نعمت‌هاى بهشتى مى‌خورند، از آن‌ها چیزى کم مى‌شود؟

جواب داد: خیر.

پرسید: مثل و مانند آن‌ها در دنیا چیست؟

فرمود: آیا تورات، انجیل، زبور و قرآن این گونه نیستند که هر چه از آن‌ها استفاده‌ شود، کم نمى‌شوند؟

آن مرد گفت: آرى، تو از عالمان هستى.

سپس پرسید: آیا اهل بهشت به بول و غائط، نیاز پیدا مى‌کنند؟

فرمود: خیر.

پرسید: مثل آن در دنیا چیست؟

فرمود: جنین است در شکم مادر که مى‌خورد و مى‌آشامد و به بول و غائط، نیاز پیدا نمى‌کند.

آن مرد گفت: راست گفتى و سؤال‌های زیادى کرد و پدرم پاسخ داد تا اینکه پرسید: دو برادر، دو قلو به دنیا آمدند و در یک ساعت نیز مردند، ولى یکى  150 سال ‌عمر کرد و دیگرى 50 سال، اینها چه کسانى بودند؟ و داستانشان چه بود؟

پدرم فرمود: آن دو «عزیز» و «عزره» بودند که خداوند عزیر را در 20 سالگى به ‌پیامبرى مبعوث کرد و بعد او را 100 سال میراند، سپس زنده کرد و 30 سال دیگر نیز زندگى کرد و با برادرش در یک روز مردند.

در این هنگام پیرمرد غش کرد و پدرم برخاست و از صومعه خارج شدیم.

عده‌اى از مردم دنبال ما آمدند و گفتند: پیرمرد شما را مى‌خواهد.

پدرم فرمود: ما با او کارى نداریم و اگر او با ما کارى دارد، نزد ما بیاید.

برگشتند و پیرمرد را آوردند و در مقابل پدرم نشاندند، رو کرد به پدرم گفت: نامت چیست؟ فرمود: محمّد.

پرسید: محمّد پیامبر؟ فرمود: خیر، بلکه پسر دخترش هستم.

پرسید: نام مادرت چیست؟ فرمود: فاطمه.

پرسید: پدرت کیست؟

  فرمود: على.

گفت: تو فرزند کسى هستى که در عبرانى اسمش «ایلیا» است و در عربى‌ «على»؟

فرمود: آرى.

پرسید: فرزند کدامیک از پسرانش هستى؛ شبّر یا شبیر؟

فرمود: شبیر (حسین).

در این هنگام پیرمرد، شهادتین را به زبان آورد و مسلمان شد.

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا