روي حرفم با شماست!

خانه » روي حرفم با شماست!

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

روي حرفم با شماست!

باشما که سر در گريبان خويش پيچيده اي و نمي خواهي کسي جز خدا ببيند آن بلورهاي درخشان را….که مي چکند روي محاسن ات…آرام سرازير مي شوند روي پيراهنت…و ابر وقتي لکه هاي مرطوب لباست را مي بيند با غصه هاي تو در باد فرياد مي زند و تکه تکه مي شود از اين لکه لکه هاي اشک…

به اين واژه هاي بي اراده ايراد نگير…

که اين واژه ها تمام تقلايشان اين است که بگويند: غصه نخور!

قرآن را به آتش کشيدند، خدا که هنوز سر جايش نشسته!ربّ عرش استوي! حق که هنوز مي درخشد و چشم حسودهايش را کور ميکند! آن ها ميخواستند دود به پا کنند تا نور را نبينند!…خودت که بهتر از من مي داني هيچ غلطي نکردند! کردند…؟!!

حالا بخند! بخند تا خورشيد در تحير لبخندت دست و پا گم کند و فردا از پشت کوه هاي غرب عالم آرام سرک بکشد به اميد طلوع! و‌ان روز…آن روز که خورشيد از غرب طلوع کند….واااااي ….پلک هاي مرطوب چه کساني است که مي پرد؟ …که…‌آمد! که …مهمان داريم!…

نگاهمان کن! نگاه کن چه بچگانه هول قرآن سوزي برمان داشته!…داريم يک جوري از دلت در مي اوريم…داريم به يادمان مي آوريم که آن شب قرآن نسوخت…آن روز دل باب الله سوخت! دل آل يسين…منتقم الحسين….آن روز دنيا فقط صدا بود و بس!

آواي «يابن طه» بود که از عرش مي خورد زمين…مي پيچيد در باد…غلت مي خورد روي سجاده هاي خيس! چکه چکه مي ريخت روي چادرهاي سياه…و هفت بار مي چرخيد دور بيت الحرام!..يابن طه! يابن طه! آرااااااااام!…آرام…چرا اينگونه اي شده اي مرد! چرا روضه ي مادر‌!مادر ! مي خواني…؟ نکند..؟! نکند بوي دود تو رابرد پشت در…توي کوچه…نکند يادت آمد فرياد:« واي محسن ام…»… بس کن! تو را به عمه ات بس کن!..واي من! واي من!‌اين چه بود گفتم..عمه….سوختن ايات الله…بوي خيمه ها…نخوان مهدي! نخوااااااااان! اينگونه که از حشر مي خواني ، قرآن خودش در خودش مي سوزد…« يا ايها النفس المطمئنه!»…تو را به…حسين…آرام….

ببين!

نگاهمان کن!

برايت …برا ي دلت…براي اشک هايت…به پا کرده ايم قرآن خوانی حقيرمان را…قبول کن فرزند طه! قبول کن…

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا