صوتی این گره را زان گره نشناختی|پيرمردي مفلس و..
شاعر شعر زیبای پيرمردي مفلس و برگشته بخت (این گره را زان گره نشناختی) زنده یاد پروین اعتصامی می باشد ( بعضی از دوستان فکر می کنند این شعر مولانا این گره را زان گره نشناختی می باشد ! در صورتی که اشتباه است )

فایل صوتی این شعر زیبا رو می تونید از اینجا دریافت کنید و بشنوید :
شعر خوانی گره گشای با صدای رضا ناظری ( از لینک زیر دانلود کنید )
دانلود
برای مشاهده متن شعر این گره را زان گره نشناختی وارد لینک زیر شوید
پيرمردي مفلس و برگشته بخت
روزگاري داشت ناهموار وسخت
هم پسر، هم دخترش بيمار بود
هم بلاي فقر و هم تيمار بود
شعر کامل در لینک زیر : ( به همراه بحث و گفتگو )
سالها نرد خدايي باختي،اين گره را زان گره نشناختي؟
اين دوا ميخواستي، آن يك پزشك
اين غذايش آه بودي، آن سرشك
اين عسل ميخواست، آن يك شوربا
اين لحافش پاره بود، آن يك قبا
روزها ميرفت بر بازار و كوي
نان طلب ميكرد و ميبرد آبروي
دست بر هر خودپرستي ميگشود
تا پشيزي بر پشيزي ميفزود
هر اميري را روان ميشد ز پي
تا مگر پيراهني بخشد به وي
شب بسوي خانه ميآمد زبون
قالب از نيرو تهي، دل پر ز خون
روز سائل بود و شب بيماردار
روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهي رفت و از اهل كرم
كس ندادش نه پشيز و نه دِرَم
از دري ميرفت حيران بر دري
رهنورد، امّا نه پايي، نه سَري
ناشمرده بَرزن و كويي نماند
ديگرش پاي تكاپويي نماند
درهمي در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوي آسيا هنگام شام
گندمش بخشيد دهقان، يك دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقير
شد روان و گفت:”كاي حيّ قدير!
گر تو پيش آري بفضل خويش دست
برگشايي هر گره كايّام بست
چون كنم – يارب! – در اين فصر شتا؟
من عليل و كودكانم ناشتا
ميخريد اين گندم اَر يكجاي كس
هم عسل زان ميخريدم، هم عدس
آن عدس در شوربا ميريختم
وان عسل با آب ميآميختم
درد اگر باشد يكي، دارو يكيست
جان فداي آنكه درد او يكيست
بس گره بگشودهاي از هر قبيل
اين گره را نيز بگشا، اين جليل!”
اين دعا ميكرد و ميپيمود راه
ناگه افتادش به پيش پا نگاه
ديد گفتارش فساد انگيخته
وآن گره بگشوده، گندم ريخته






واقعا عجب شعریه این شعر مولانا این گره را زان گره نشناختی
هر روز با خودم تکرار می کنم
داداش این شعر برای پروین اعتصامی هست ! چرا مولانا !
پس اینا چیه :
حکایتی بسیار زیبا از مولانا
حکایتها حاوی نکات قابل تاملی هستند .باشد که ازاین جکایت ها درس هایی بگیریم و عمل کنیم.
حکایتی از مولانا پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود…
نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
یکی دیگم نوشته بود :
بنده را بیاد شعر موسی و شبان انداختید
در واقع ریتم و هارمونی شعر در این مسیر است .
موسی و شبان
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
ای خدای من فدایت جان من
جمله فرزندان و خان ومان من
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم زنم شانه سرت
تو کجایی تا که خدمتها کنم
جامه ات را دوزم و بخیه زنم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت!
حضرت موسی(ع) از آن مرد میپرسد ای مرد با که اینگونه سخن میگویی؟! وچوپان در پاسخ:
گفت با آنکس که مارا آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید
گفت موسی:های خیره سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفراست و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
گرنبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
چوپان چون این حرفها را از حضرت موسی(ع)شنید.ناراحت از کار خود:
گفت ای موسی دهانم دوختی
وزپشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد وتفت
سرنهاد اندر بیابان و برفت.
موسی پس از آن برای مناجات به کوه طور رفت.از خدای بزرگ به او ندا آمد که ای موسی این چه کاری بود که کردی هر چه زودتر بروچوپان را بیاب و از او معذرت بخواه!
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده مارا ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
من نکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بر بندگان جودی کنم
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
چونکه موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه میخواهد دل