آن روز صبح درحالي بين خواب وبيداري بودم،ناگهان صداي دلنشيني توجه‌ام را به خود جلب كرد، خوب گوش كردم ….صداي اذان بود كه از گلدسته هاي مسجد به گوش مي رسيد .درآن لحظه هاي آرام بخش، قلبم به تپش افتاد. نمي دانم چرا وچگونه؛ ولي به طرز عجيبي از جايم بلند شدم . وقتي به خودم آمدم در حياط كنار حوض آبي وقشنگ خانه بودم. وضو گرفتم .احساس شوق وشادماني داشتم احساس مي كردم به مهماني دعوت شدم وشوق رفتن به اين مهماني مانند آتشفشاني از اعماق وجودم فواره مي زد. يك لحظه آرام وقرار نداشتم.
با خود فكر كردم؛ پروردگارا اين چه مهماني عجيبي است، كه شوق رفتن به آن ديوانه ام كرده است؟!

چادرم را بر سركردم، سجاده ام را پهن كردم وهمراه با مادر شروع به نماز خواندن كردم .وقتي كلمات زيبا وپر معني حمد وسوره را به زبان مي آوردم وبه ركوع وسجود مي رفتم شكوه وعظمت اين مهماني را بيشتر احساس كردم. حس كردم با كسي گفتگو وراز ونياز مي كنم. آري ، من با خداي بزرگ مهربان گفتگو مي كردم !

نماز را به پايان رساندم در گوشه اي از اتاق در فكر فرو رفته بودم اين چه احساسي بودكه خواب آلودگي رااز من دور كرد؟چگونه ؟ چرا اين قدر سريع براي نمازآماده شدم ؟

اين سؤال ها را از مادرم پرسيدم. به او گفتم مادر جان چطوري وچرا ؟ آخر چگونه من خيلي سريع وبا شوق براي نماز ويا اين مهماني عظيم آماده شدم؟ مادر اين شوق وذوق چه بود؟ مگر كلماتي را كه درنماز بر زبان مي آوردم چه مفهومي دارند وچه پيامي را مي رسانند؟ مادر بگو كه بي قرارم….

مادرم دستي بر سرم كشيد وبا لبخندگفت: دختر خوبم تو بايد بداني حالاكه اين قدر جواب اين سؤال ها برايت مهم هستند به زودي مي تواني جواب اين پرسش هاي مهم زندگي را هم پيد كني! آري دخترم جواب اين سوال در نزديكي توست! حرف هاي مادرم ساده ، ولي برايم عجيب بود. يعني خودم بايد اين جواب ها را پيدا كنم؟!

از آن روز زمان زيادي گذشت.شبي ساعت را كوك كردم و با صداي زنگ آن قبل از نماز صبح بيدار شدم درحياط ايستادم وبه آسمان خيره شدم وبه ستاره ها مي انديشدم .يادم آمد كه معلم ما مي گفت ما از ستاره ها برتريم چرا كه مي دانيم آن ها آن بالا هستند ولي ستاره ها نمي دانند ما اينجا هستيم اين پايين!
ناگهان صداي اذان به گوشم رسيد، همان صداي دلنواز هميشگي .همراه با صداي اذان تكراركردم :
شهادت مي دهم كه اوخداي يكتاست وبه جز او خدايي نيست.

شهادت مي دهم كه محمد پيامبر وفرستاده اوست .

….

با خود فكر كردم، چرا اذان گو در اين موقع شب ، درهنگامي كه ميتواند به خواب خوش برود.بدون توجه به سرما وگرما، فقط وفقط براي او كه بزرگ ومهربان است،برمي خيزد ونداي پيش به سوي رستگاري سر مي دهد؟ آري؛اين هم نشان از شوق به سوي خداي بزرگ شتافتن وگفتگوي با اوست. يادم آمد كه در كتابي خوانده بودم « نماز گفتگوي با خداست»
پس بايد معني كلمات نماز را دانست تا علت اين ذوق وشوق براي اين گفتگو را بدانم.
……

اكنون كه نماز مي خوانم معني همه كلماتي كه در نماز بر زبان مي آورم،مي دانم وعظمت اين مهماني را درك مي كنم . حالا با شنيدن صداي اذان احساس مي كنم كه كسي دعوت نامه مهماني باشكوهي را برايم مي خواند. دراين حال دوباره همان احساس عجيب ذوق وشوق را دراعماق وجودم حس مي كنم.