بسم الله الرحمان الرحیم

من خودم خاطره بدر بخوری ندارم ولی از یه جانباز که خیلی دوسش دارم یه خاطره میگم:
شب با دو تا دیگه از بچه های اطلاعات برا عملیات رفته بودیم شناسایی ولی جامون لو رفت عراقی ها شروع کردن با خمپاره جا مونا زدن ما هم شروع کردیم به فرار همین طور که می دویید یهو دلم داغ شد به خاطر خمپاره ها هم که همجا دود بود و گرد وخاک چیزی نمی دیدم که به فهمم چی شدم همین طور که داشتم می دوییدم یهو پام گیر کرد به یه چیزی مثل طنابو همون لحظه حس کردم تو دلمو کشیدند خوردم زمینه ……….

پاشدم خدا روز بد نبینی دیدم معده و رودم رو زمین جا مونده جمشون کردم گرفتم دستم دوباره دویدم دیگه آتیش عراقی ها نزدیکم نبود و منم یا علی گفتم افتادم زمین…..

یواش یواش حس کردم دارم به هوش می یام دیدم که تو آنبولانسم (خدا را شکر) [اینجاشو با خنده تعریف می کنه و میگه] یه کیسه هم پلوم بودو دل و رودمم توش احساس امنیتی کردم دو باره خوابیدم…….

از زبون پرستار آمبولانس وبقیه افراد اورژانس تعریف میکنه می گه:وقتی رسیدیم بیمارستان دیر شده بود دیگه نبض نداشتم پرستارای اورژانسم که منو با اون حال دیده بود نا امیدانه یه جوری دل و بارم جمع کردند منو گذاشتند تو کیسه و فرستادند سرد خونه ….

روز بعدش مامورای سرد خونه که یه شهید اووردن پهلوم گذاشتند دیدند توی کیسه بخار گرفته سریع خبر می دند به بخش بعدشم می یاند لطف می کنند منو از تو کیسه در می یارند می زارند تو بخش ویژه شروع می کنند بهم رسیدن

بعد از اینکه این خاطررو تعریف کرد گفت فقط لطف خدا بود چون می دونست تک پسر خونوادمو بابامم فلجه و دوست ندارم تنهاشون بزارم برمگردوند وگرنه رفته بودم