دلم برای جبهه تنگ شده‌ست

خانه » دلم برای جبهه تنگ شده‌ست

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

دلم برای جبهه تنگ شده‌ست

دلم برای جبهه تنگ شده‌ست
چقدر جاده‌های هموار كسالت‌آورند
از یكنواختی دیوار‌ها دلم می‌گیرد
می‌خواهم بر اوج بلند‌ترین صخره بنشینم
آن بالا به آسمان نزدیكترم
و می‌توانم لحظه‌های تولد باران را
پیش‌بینی كنم
دلم برای جبهه تنگ شده‌ست
آنجا معنویت به درك نیامده بسیا‌رست
آنجا ما مقابل آسمان می‌نشینیم
و زمین را مُرور می‌كنیم
و به اندازة چندین چشم معجزه می‌بینیم
چقدر تماشای دور‌ها زیباست
دلم برای جبهه تنگ شده‌ست
در كوچه‌های بن‌بست
یك ذره آفتاب به دست نمی‌آید
و ما هر روز به انتها می‌رسیم
و درهای عافیت باز می‌شوند
و میز خوشبختی ما را
با یك لیوان شربت خنك تمام می‌كند
وقتی یك جرعه آب صلواتی
عطش را می‌خشكاند
دیگر به من چه كه كوكا خوشمزه‌تر از پپسی‌ست

باید گذشت
باید عطش و سنگلاخ را تجربه كرد
آسایش را مقصد دورمان می‌دارد
اسب من به آسمان نگاه می‌كند
مردان جبهه چه حال و هوایی دارند
چه سربلند و با نشاط می‌ایستند
برویم سربلندی بیاموزیم
آی با شمایم
چه كسی دوست دارد صاحب آسمان باشد؟
بیا
برای هواخوری
به جنگل‌های مجاور جبهه پناه ببریم
سنگر‌ها، ییلاق تفكرند
و كوه‌ها، نگاه ما را به بالا سوق می‌دهند
كوه همیشه عجیب‌ست
در كوه تكلّم خدا جریان دارد
از عادت كوچه‌های داغ عربستان
تا كوه دُور حرا
پیغمبری به بار نشست
بیا به جبهه، به كوه بِرَویم
شتاب كن، آقای عادت!
پل هوایی فاصلة دیگری‌ست
كه آسمان را از ما مضایقه می‌كند
من می‌خواهم برف را، باران را، بهاران را بفهمم
نگاه كن هوای دُودگرفتة شهر
تنفس راحت را از ما گرفته است
دلم برای فضای ناپیدای مِه لك زده است
مِه، مهربانیِ مبهمی‌ست
تا خود را تنها تصور كنیم
تنهایی راز بزرگی‌ست
در تنهایی بی‌تعارف
مهمان دلِ‌مان خواهیم بود
اینجا همه با آسمان حرف نمی‌زنند
اینجا زیر نور نئون آسمان پیدا نیست
مردم برای بازگشایی دلِ‌شان
به كافه می‌آیند
آنان به لحظه‌های بعد از اكنون
به عبث امیدوارند
آن‌ها هنوز
بهانه‌های روشن دل را نشناخته‌اند
و در نیمكرة تاریك دل آرمیده‌اند
و فكر می‌كنند تمام دل
خوشحالی پس از پیدا كردن یك جنس
با قیمت نازل در بازار سیاه‌ست
بیا به جبهه برویم
من آنجا را یك بار بوییده‌ام
آنجا رطوبت مطبوعی دارد
كه به ایستادگیِ درخت كمك می‌كند
ما چقدر جاهای دیدنی داریم
ما چقدر غافلیم
ما كه به بوی گیج آسفالت
عادت كرده‌ایم
و نشسته‌ایم هر روز كسی بیاید
زباله‌ها را ببرد
چه انتظار حقیری!
دلم برای جبهه تنگ شده‌ست
چقدر صداقت نیست
چقدر شقایق‌ها را ندیده می‌گیریم
حس می‌كنم سرم سنگین‌‌ست
.

.
امروز دوباره كسی را آوردند
كه سر نداشت

سلمان هراتی

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا