جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
ازتو مي خواهم بنويسي …
ازتو مي خواهم بنويسي
ازتوئي که سعادتت يارت شد وزائر وادي عشق شدي
از تو که فکه را ديدي، حکايت هايش را شنيدياز تو که طلائيه را ديدي و غربت شهيدان را
با تمام وجودت حس کرديتو که در خاک پاک شلمچه نفس کشيدي
و هم ناله شهيدانش شديتو که وسعت بي انتهاي اروند را ديدي
و صداي ناله لب هاي خشک شهيدانش را شنيدياز تو که توفيق رفتن به دهلاويه را داشتي
و سکوت پر رمزش را به صداي پايت شکستيازتو مي خواهم که بنويسي
ازعشق ،از شهادت ،از غربت ، از گمنامي ،
از مظلومي ، از رشادت ، از شهامتار هرآنچه که شهيدان با زبان بي زباني باتو گفتند
وقلبت را تصرف کردند و دست و پاي دلت را
در زنجيرعشقي خدائي کردندوشايد تا به حال نميدانستي که
پس از آن سفر نوراني
تو رسول شهيداني
که پيام خون پاکشان را
با تمام وجودت به گوش همه برسانيهمه انها که زماني بيدار بودند و شايد اينک خواب…
همه آنها که از ابتدا خواب بوده اند و هنوز نيز …
همه آنهائي که مي خواهند بيدار شوند و نيازمند تلنگري …
پس بسم الله …….
[ad_2]






