خدا را خدا را درباره …

خانه » خدا را خدا را درباره …

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

خدا را خدا را درباره …

خدا را خدا را درباره …

کودکی را دیدم که با یک سلام ، می شدی بهترین خاله ی دنیا برای او ..
کودکی را دیدم که درس می خواند امـا کسی نبود که دلسوز او باشد ، برای پیشرفتش برنامه ها داشته باشد ..
کودکی را دیدم که چشمانش تمنای محبت داشت اما کسی نیست که به او بگوید مراقب خودت باش عزیزم ..
کودکی را دیدم که غذایش را با دوستانش می خورد ، مادرش نبود که آخر غذا بگوید نوش جانت عزیزم ..
کودکی را دیدم که با یک هدیه ی کوچک ، غرق مهرت می کرد با بوسه هایش ..
کودکی را دیدم که همینجاست ، کنار من و تو ..
کودکی که می دانم خدایش او را بس است اما …

اما امیرالمومنین چگونه بود با یتیمان !!

روزی زنی را دید که مشک آبی را به دوش گرفته و با زحمت آن را حمل می کند ، مشک را از او گرفت و برایش حمل کرد . فهمید که شوهر این زن شهید شده و این زن بخاطر هزینه ی زندگیش اینگونه کار می کند .
شب را تماما با ناراحتی گذراند ..
فردای آن روز ناشناخته به خانه ی آن زن رفت . به او گفت اجازه دهد یا بچه ها را سرگرم کند یا به خمیر کردن و نان پختن بپردازد .. زن گفت : شما بچه ها را مشغول کنید ، من به پختن نان می پردازم ، خدا از تو راضی شود و بین من و علی بن ابیطالب حاکم گردد !
حضرت امیر مشغول به بازی کردن با بچه ها شد .. غذا به آنها می خوراند و هربار که لقمه ای غذا به آنها می داد می گفت : ای فرزندانم علی را حلال کنید ..
تا آنکه زن همسایه آمد و علی را شناخت ..
شرمگین شدند .. امیرالمومنین فرمود : من از شما شرم می کنم که تا بحال از اوضاع شما بی اطلاع مانده ام …

امروز کودکی در سرمای زمستان می ایستد کنار ماشینهایمان اسفند دود می کند ..
می گویند اگر کمکش کنیم فردا گدا بار می آید ..
نگران درد فردایش می شوی ، درد امروزش را نمی بینی ؟!

این درحالیست که تو در آخرین لحظات بودنت سفارشمان کردی :

خدا را خدا را درباره یتیمان درنظر بگیرید دهان های آنان را برای لقمه ای نان باز نگذارید و به آنها بی اعتنائی نکنید .


نمی دانم از چه روی ، شیعه بنامم خود را !

برگرفته از وبلاگ alamdar73.blogfa.com

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا