من و شهید مجید ابوعلی ( از گردان شهدای ماهشهر ) پشت خاکریز در حال نگهبانی بودیم . چتر منور خیلی قشنگی از خمپاره 120 در دست مجید بود . من اصرار کردم اونو به من بده . در نزدیک خط ما زمین وسیعی بود که عراقیها منور زیادی چه در روز و چه هنگام شب در اونجا می ریختند . این کار را می کردند تا بچه ها برای جمع کردن چتر بروند و بطرف اونا شلیک کنند . مجید به من گفت یه چتر قشنگی را با دوربین می بینم برو اونو برای خودت بیار . به او گفتم خب اگه برم و چتره پاره باشه چی ؟ سریع گفت تو اونو بیار اگه پاره بود اینو میدم بهت . من هم که سرم داغ بود و بی ترمز بودم ، بطرف اون چتر رفتم . گاهی شلیک می کردن و من می خوابیدم رو زمین و خلاصه با هر مصیبتی بود خودمو رسوندم و چتر پاره شده را برداشتم . ناگهان خودروی جیپی را دیدم که از دور چراغ و بوق میزنه و بطرف من میاد و بنظر می رسید که سرنشینان اون بد جوری غضبناک بودند . من مسیر برگشتن را منحرف کردم و برای اینکه مرا نشناسند خودم را به سنگرهای ته خط رساندم و از لابلای سنگرها نزد مجید اومدم . خودروی فرماندهی بود اما خوشبختانه شناسایی نشدم . از پیش ما گذشتند و سراغی از جریان گرفتند .و وقتی ما ابراز بی اطلاعی کردیم رفتند . خلاصه چتر پاره را به مجید دادم و او نیز به قولش عمل کرد . هنوز آن را به عنوان یادگاری از آنروز نگهداشته ام .