داشتیم برای عملیات طریق القدس آماده می شدیم . سنگر ما همیشه پاتق بچه های گردان بود . کارها را تقسیم کرده بودیم . من و یکی از بچه های فسا که من به او می گفتم کاکو مسئول درست کردن چای بودیم . عراقیها که تا حدودی بو برده بودند که قرار است عملیاتی بشه روزهای آخر بد جوری منطقه را می کوبیدند . من به کاکو گفتم کتری را از ظرفی که بالای سنگربود پر کنه . ما به این ظرف می گفتیم درام . طولی نکشید سریع برگشت و گفت درام نیست . من به خاطر اینکه کاکو کم سن و سال بود پیش خودم گفتم شاید ترسیده بنده ی خدا و خودم کتری را گرفتم بردم پر کنم . درام چند قدمی از سنگر دور بود و بین آن و خاکریزی که سنگر ها در پناه آن احداث شده بودند یکی دو متری بیشتر فاصله نبود . من کتری را گذاشتم تا پر شود و خودم پشت به خاکریز روبروی درام نشستم . یک خمپاره ی 120درست نوک خاکریز و مقابل درام ترکید . خاک و دود فضا را آنچنان غلیظ کرد که وقتی همه بیرون پریدند تا چند دقیقه مرا نمی دیدند .و فقط مرا صدا می زدند . جند ترکش درام را سوراخ سوراخ کرد که آب مثل فواره روی من می ریخت . گویی ترکشها از میان من عبور کرده بودند و به آن اصابت کرده بودند . چند لحظه منتظر ماندم گفتم شاید هنوز سرد باشند و کم کم آنها را حس کنم اما برخاستم و باز هم دانستم هنوزاز پیوستن به خیل پاکان فاصله دارم . جالب اینجا بود وقتی همه چیز آرام شد به کاکو گفتم پس این چیه ؟ مگه این درام نیست ؟ و او با حالت معصومانه و صادقانه اش گفت : ما به اینها میگوییم بشکه .