🕊️💔
دانشجویی که فارغالتحصیل نشد…
اما در مکتب امام حسین (ع)
به بالاترین درجه رسید
دانشجو شهید مهدی جلالی
روایت یک لبخند روی خط آبی
هوای صبحگاه دانشگاه، بوی عجیبی داشت… بوی غربت، بوی مردانی که رفته بودند اما هنوز نفسشان در میدان صبحگاه جریان داشت.
مهدی جلالی متولد ۱۳۸۲/۰۷/۱۶ شهر اهواز ، دانشجوی سال اول دانشگاه افسری و تربیت پلیس امام حسن مجتبی (ع)، آرام قدم برمیداشت. چهرهاش جوان بود، اما نگاهش… انگار سالها از دنیا جلوتر بود. ایشان از دیار سردار هور شهید علی هاشمی و در خانوادهای مذهبی و انقلابی بزرگ شده بود؛ از همانهایی که دلشان زودتر از جسمشان به جبهه میرود.
سه هفته مانده به شهادتش، همراه دو نفر از رفقایش ساعت ۲۰:۰۰ شب جمعه راهی میدان صبحگاه دانشگاه افسری امام حسن مجتبی (ع) شدند. مقصدشان مشخص بود؛ مزار شهدای گمنام دانشگاه افسری و تربیت پلیس.
کنار مزار ایستادند...سلام دادند…
فاتحه خواندند…
و سکوتی عجیب بینشان حاکم شد.
مهدی نگاهی به سنگها انداخت… انگار با کسی حرف میزد که دیگران نمیدیدند.
ناگهان لبخند زد و گفت:
«بچهها… بیاید یه عکس یادگاری بگیریم.»
ایستادند . اما قبل از ثبت لحظه، مهدی گفت:
«صبر کن… بذار بخندم… عکس رو با لبخند بگیرید.»
و آن لبخند… شد آخرین لبخند دنیاییاش.
عکس که گرفته شد، یکی از بچهها با نگاهی به مهدی گفت:
«ماشاءالله… قیافت به شهدا میخوره…»
مهدی، با همان خنده همیشگیاش، آرام جواب داد:
«انشاءالله… شهید هم میشم…»
کسی آن لحظه جدی نگرفت…
اما انگار خودش، جوابش را از جایی دیگر گرفته بود…
بعد از عکس، نگاهش به خطوط میدان افتاد. میدان صبحگاه با خطکشیهای منظمش، آماده مراسمهای رسمی بود. اما یک خط بیشتر از بقیه توجهش را جلب کرد… خطی آبیرنگ.
مهدی آرام روی آن قدم گذاشت. چند قدم جلو رفت… ایستاد… و گفت:
«اینجا جای قدمهای آقاست… اینجا راه میرن برای سان دیدن.»
کمی مکث کرد…
چشمانش برق زد…
و آرام گفت:
«ای کاش امسال… برای فارغالتحصیلی ما… خود آقا بیان…»
دوستانش فقط نگاهش کردند… شاید آن لحظه، کسی عمق حرفش را نفهمید.
📿 چندی پیش از آن روز، و درست قبل از ماه مبارک رمضان، مهدی در مراسم اعتکاف دانشجویی در مصلای دانشگاه افسری و تربیت پلیس امام حسن مجتبی (ع) شرکت کرده بود…
شبهایی که با خدا خلوت میکرد…
و دلش آرامآرام از زمین جدا میشد…
چند هفته بعد…
اولین روز جنگ رمضان عصر بود…
یکشنبه مورخ ۱۴۰۴/۱۲/۰۹
گروهان برای اعزام صف کشیده بود. همه آماده، منظم و ساکت.
کنار میدان، صف استعلاجیها ایستاده بودند…
مهدی جلالی هم بینشان بود؛ با حالی که معلوم بود هنوز خوب نشده.
چشمش اما به صف اعزام بود…
چند لحظه نگاه کرد…
بعد، بیهیچ حرفی از صف استعلاجی جدا شد.
رفت سمت بچهها…
سلاحش را خودش گرفت…
هیچکس فکر نمیکرد این کار را بکند.
یکی گفت: «مهدی، تو استعلاجی هستی…»
گفت: «میدونم…»
همین… نه بیشتر.
بعد سوار ماشین شد…
در سکوت…
مثل بقیه.
اما فرقش این بود که
او با درد آمد…
ولی با غیرت رفت
روز دوم جنگ صبح یکشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۱۰
اخبار رسمی از تلویزیون اعلام کرد:
«آیتالله خامنهای به شهادت رسیدند…»
فضا سنگین شد… باورش سخت بود…
مهدی جلالی همان لحظات با یکی از همکارانش تماس گرفت. صدایش گرفته بود، اما سعی میکرد خودش را نگه دارد:
«سلام داداش… خوبی؟
خبر شهادت آقا رو اعلام کردن… حیف شد… اصلاً باورم نمیشه…
مراقب خودت باش… احتمال داره اینجا رو بزنن… همه تهران رو دارن میزنن…»
تماس کوتاه بود… اما پر از حرفهای ناگفته…
نقل از یکی از رفقای نزدیکش:
«روزهای آخر… یه نور عجیبی تو صورت مهدی بود… انگار دیگه تعلقی به این دنیا نداشت…»
سه ساعت بعد از همان تماس…
مهدی جلالی در ۱۱ رمضان با زبان روزه…
در ستاد فرماندهی انتظامی غرب تهران…
با دلی که دیگر به دنیا بند نبود…
مثل حسین (ع)، عطشانِ وصال…
مثل علیاکبر (ع)، جوان و تشنه راه حق…
مثل قاسم (ع)، تازهدامادی که در آستانه وصال بود…
مثل عباس (ع)، با دستانی که بوی وفا میداد…
و دلش شبیه حضرت فاطمه زهرا (س)، پهلو شکسته و پر از درد اما استوار…
او آمده بود… برای رفتن…
و در همان حال، در میدان عمل…
و به همراه امام حسین زمان خویش
به قافله نور پیوست…
به معشوقش رسید…
به راهی که خودش انتخاب کرده بود…
و در مکتب امام حسین (ع)…
فارغالتحصیل شد…
او دیگر منتظر مراسم نبود…
خودش به بلندترین درجه رسید…
و آن لبخند در عکس…
حالا سندی بود از یک عهد…
عهدی میان او...
و آسمان...
شادی ارواح طیبه شهداء صلوات🕊️🤍




