جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
دختری که تحویل سینما دادیم
توی بیمارستان صحرایی وقتی خواستم برای کمک به دکتر برای عمل جراحی مجروحی که خونریزی شدیدی داشت وارد اتاق عمل شوم ، دکتر خواست چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم کمک کنم. داشتم از کنار مجروح رد می شدم تا بروم داخل اتاق و چادرم را در بیاورم . مجروح که برای لحظه ای به هوش آمده بود و صحبتهای ما را شنیده بود ،به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و به سختی گفت :” من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری “. چادرم توی مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.
![]()
[ad_2]




