استاد چشمش به سبزه عید که افتاد رفت تو فکر…

لحظاتی گذشت…

وقتی سرش رو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاهش میکنم لبخند تلخی زد…
گفتم استاد توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر؟

کمی سکوت کرد و گفت : به این دونه های سبز شده نگاه کن…چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند.

گفتم خب.

گفت : 365 روز از خدا عمر گرفتیم. و آب و فلک و غذا در اختیارمون بود میترسم رشد که نکرده باشم هیچ ؛ افت کرده باشم

دونه ای که نخواد رشد کنه هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط میگنده...
یا من له الدنیا و الآخره ارحم من لیس له الدنیا و الآخره …

الهی العفو…