دعوتنامه ای از بهشت!

خانه » دعوتنامه ای از بهشت!

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

دعوتنامه ای از بهشت!

دعوتنامه ای از بهشت!


این مطلب جذاب از قول حاج آقا بنابي مدير حوزه علميه بناب تقدیم به شما خوانندگان محترم

ایشان می گویند: طلبه اي داشتم پانزده ساله که وقتي نماز مي خواند با تمام سلول هاي بدنش مي گفت: «الله اكبر». درس مي خواند، جبهه هم مي رفت…
سال ۱۳۶۵ بود و ایام عملیات کربلای پنج. در جبهه به نيرو نياز بود.

آمد دفتر پيش من كه ديگر نمي توانم جبهه بروم، پايم مجروح است و تازه عمل كرده ام. عصايي هم زده بود زير بغلش. گفتم منظورت چيست؟ گفت: از درس هايم خيلي عقب مانده ام. مي-خواهم بمانم و عقب افتادگي ها را جبران كنم و اگر اجازه بدهيد بروم تجديد ديداري با مادر كنم و برگردم حوزه و مشغول درس شوم. رفت.

بعد از دو روز طلبه ها همه برگشتند و آماده رفتن به جبهه بودند حال و هواي خاصي در مدرسه حاكم بود. شعر آهنگران هم از بلندگو پخش مي شد: «اي لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش» او هم بود داشت مي آمد طرفم. تعجب كردم. گفت: اجازه بدهيد من هم بروم جبهه. بيشتر تعجب كردم كه چرا نظرش برگشته. هر چه اصرار كردم كه بماند، راضي نشد گفتم شايد اين حال و هوا را ديده و احساساتي شده. اجازه ندادم. رفتم بيرون كنار اتوبوس هايي كه آماده حركت بودند. ديدم ايشان آمده و دست بردار نيست. گفت: مي خواهم خصوصي با شما صحبت كنم. رفتيم يك جاي خلوت پيدا كرديم.

گفت: قرار بود من براي ديدار مادرم بروم و برگردم و بمانم و درس ها را در حوزه ادامه دهم. خيال رفتن به جبهه را نداشتم. اما شب كه رفتم، خواب ديدم يك لوح سبز بسيار نوراني و شفاف دادند دست من كه بخوانم. ديدم دعوتنامه است.
از من خواسته بود كه به جبهه بروم. با خودم فكر كردم كه من با اين وضعيت پا كه نمي توانم بروم؛ اين كيست كه اين طور براي من دعوتنامه نوشته؟ پاي نامه را كه نگاه كردم، ديدم نوشته:

«كتبه الحجه بن الحسن».

از خواب بيدار شدم. متحير و بهت زده بودم؛ باز خوابيدم. تعجب مي كردم كه با اين وضعيت پاهايم، اين دعوتنامه چيست؟ دوباره در خواب ديدم همان لوح را داده اند به دستم و در آن نوشته است كه اگر مجروح هم هستي، بايد به جبهه بيايي. و همان امضا پايش بود. براي بار سوم به خواب رفتم و مجددا اين خواب را ديدم.

حاج آقا بنابی ادامه می دهد: اين را كه براي من تعريف كرد، گفتم تو برو؛ تو دعوت شده اي، خوشا به حالت! بدرقه اش كردم و رفت. چند روز بعد تماس گرفتند كه يكي از طلاب شما شهيد شده است. بياييد او را ببريد. رفتم ديدم خودش بود: «عوض جاودان»
مادرش مي گفت: آن چند شبي كه اينجا بود، تا صبح اشك مي ريخت.”

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا