رفتم برگه پايان خدمت بيارم كه استخدام بشم دلم را جاگذاشتم

خانه » رفتم برگه پايان خدمت بيارم كه استخدام بشم دلم را جاگذاشتم

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

رفتم برگه پايان خدمت بيارم كه استخدام بشم دلم را جاگذاشتم

دوستان سال 60 به علت نداشتن مادر بي اينكه فكر كنم گوش به حرف بزرگ فاميل دادم زود ازدواج كردم اما هرجا رفتم كار خبري نبود سنم كم بود جبهه هم شرايطي داشت كه من نداشتم خلاصه دخترم كه بدنيا آمد تازه فهميدم كه خاك و ناموس يعني چه با همه اين مشكلات پدرزنم راضي شد دخترش را نگه داره تا من برم خدمت كارتم را بگيرم و بيام رفتم آموزشي شاهرود بعد آموزشي رفتم هوابرد شيراز اكثر افسرا و درجه دارها يا دست نداشتن يا چشم نداشتن خلاصه باقيمانده بودند منم وقتي اينهارا ديدم بخدا آتش گرفتم اولين روزي كه رفتم مرخصي همه گفتن ديگه نرو خدمت اما همسرم درسته .اون موقع با سواد نبود اما مثل خودم فكر ميكرد او گفت گوش به حرف ديگران نده دلت چي ميگه گفتم تو چي ميگي گفت فردا كه دخترك مون بزرگ شد گفت بابا تو كجاي جبهه و جنگ بودي چي براش بگيم خداوكيل حرف قشنگي گفت رفتم شيراز پاهام را كردم توي يك كفش كه بايد اعزام بشم خدايش زن و بچه دارها را باقيمانده نگه ميداشتند من انقدر التماس كردم كه به فرمانده وقت تيپ جعفرپورهم رسيد خلاصه گفتن اگر نفرستيد فرار ميكنم ميرم بسيج اما فرمانده تيپ 5روز تشويقي برام نوشت و گفت با اولين اتوبوس بره اهواز من بخدا سراز پا نميشناختم رفتم اما سعادت شهادت مال من نبود حالا لا اقل براي دخترام و دوتا نوه هام تعريف ميكنم پياز داغشم زياد ميكنم اوناهم سينه سپر ميكنن و كيف ميكنيم با هم البته من معلول ضايعه نخاعي هستم و خدارا شكر ميكنم كه قسمت اين گونه رقم خورده براي من* بازهم بگم جنگ خوب نيست اما اگر زور بهت گفتن زير بار زور رفتن درست نبوده و نيست برادر كوچك شما هرمان

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا