جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
یادی از…!!!
پیرمرد به زنش گفت
بیا یادی از گذشته های دور کنیممن میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم……پیرزن قبول کردفردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومدوقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنهازش پرسید چرا گریه میکنی؟
…پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:بابام نذاشت بیام:khande:
[ad_2]




