جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
گفتم: «ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب»
گفتم: «ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب» / گفت: «در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب»
گفتمش «مگذر زمانی» گفت «معذورم بدار / خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب؟»
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم / گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست / خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت / همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت / گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم «ای شام غریبان طره شبرنگ تو / در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب»
گفت «حافظ! آشنایان در مقام حیرتند / دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب»
[ad_2]




