جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
چه چيز خواب از چشم علي(ع) ربود؟
چه چيز خواب از چشم علي(ع) ربود؟
اینان امروزه (دوران دولت مدعی اصلاحات) نیز در واكنش به انتقاد از برخی كسانی كه به طور علنی كارهای ضد اسلامی انجام میدهند، میگویند: «با دهان روزه غیبت اینها را نكنید! وزیر كابینه اسلامی هستند، مواظب باشید غیبت نشود!»این مقدسها در جنگ صفین دور علی را گرفتند و آن قدر فشار آوردند كه نزدیك بود حضرت علی(علیه السلام) كشته شود.
حضرت علی (ع) میفرماید: كار به جایی رسیده كه اگر اقدام به جنگ نكنم راهی جز كفر ندارم:و لقد ضربت انف هذا الامر و عینه و قلّبت ظهره و بطنه فلم ار لی الّا الق تال او الكفر بما جاء محمّد (صلی الله علیه وآله) انّه قد كان علی الامّه وال احدث احداثاً و اوجد للنّاس مقالا فقالوا ثمّ نقموا فغیروا.[1]تعبیر بسیار عجیبی است. به خصوص به مذاق كسانی كه با افكار امروزی و فرهنگ غربی خو گرفتهاند چندان خوش نمیآید! چرا كه از نظر آنان در مساله دین هیچ گاه نباید درگیر شد، بلكه باید همیشه با لبخند و تساهل و تسامح برخورد كرد! این افراد كه در مساله سیاست و قدرت اگر كسی بخواهد علیه آنها اقدام كند به شدت با او مقابله میكنند، درباره دین به تقلید از فرهنگ غرب میگویند: تساهل و تسامح داشته باشید، دین نباید منشا جنگ شود، با هم بسازید، لبخند بزنید، گل بگویید و گل بشنوید! در آن زمان نیز برخی میگفتند: علی(علیه السلام) با طلحه و زبیر خویش و قوم هستند، باید با هم بسازند، چرا جنگ به راه میاندازند تا این همه خون ریزی شود؟! امیرالمومنین(علیه السلام) در اینباره میفرماید: و لقد ضربت انف هذا الامر و عینه؛ من چشم و گوش این مساله را زیر و رو كردم تا ببینم در این شرایط چه باید بكنم. و قلّبت ظهره و بطنه؛ پشت و رویش را گرداندم و همه جهات آن را بررسی كردم. این طور نبود كه اقدامی عجولانه و شتاب زده باشد و بدون فكر و تدبیر تصمیم گرفته باشم. فلم ار لی الّا الق تال او الكفر؛ پس از تامل فراوان و ملاحظه همه جوانب به این نتیجه رسیدم كه دو راه بیشتر ندارم: جنگ یا كفر! اگر بخواهم بر دین اسلام باقی بمانم، چارهای جز جنگیدن با این دار و دسته ندارم؛ چون آنها با بدعتها و تحریفهایی كه در دین ایجاد میكنند به تدریج اسلام را از بین میبرند. وظیفه شرعی من این است كه با اینها بجنگم. اگر كوتاهی كنم یعنی اسلام را انكار نموده و حكم خدا را قبول نكردهام.
شبیه این، در خطبهای دیگر میفرماید: و قد قلّبت هذا الامر بطنه و ظهره حتّی منعنی النّوم؛ آن قدر در اینباره فكر كردم كه خواب از چشمم رفت؛ شبها نخوابیدم و درباره آن خوب اندیشیدم و همه راهها را بررسی كردم تا ببینم آیا چارهای دارم كه از این جنگ خودداری كنم؟ فما وجدتنی یسعنی لّاق تالهم او الجحود بما جاء به محمّد(صلی الله علیه وآله)؛ هرچه جستجو كردم، دو راه بیشتر پیش پای خود ندیدم: جنگ یا جحود. این جا تعبیر شدیدتر است. در خطبه قبلی تعبیر حضرت «كفر» بود، اما این جا تعبیر «جحود» است؛ یعنی انكار آگاهانه و از روی عناد. اگر جنگ نكنم، باید با دین دشمنی بورزم و آگاهانه دین خدا را زیر پا بگذارم. فكانت معالجه الق تال اهون علی من معالجه العقاب ؛[2]و دست و پنجه نرم كردن با جنگ برای من آسان تر بود از دست و پنجه نرم كردن با عذاب خدا!مشكل علی(علیه السلام) ؛ یكی شدن دارو و درد!در جنگ صفین پس از آن كه كار به حكمیت كشید، علی رغم آن كه حضرت در ابتدا حكمیت را نمیپذیرفت، اما تحت فشار مقدسهای نادان و ساده لوح و كسانی كه فریب عمروعاص را خورده بودند مجبور به پذیرش آن شد. این گونه مقدسهای ساده لوح همیشه بوده و هستند. در زمان رژیم طاغوت نیز برخی میگفتند غیبت محمدرضا شاه را نكنید، چرا كه شیعه است! اینان امروزه (دوران دولت مدعی اصلاحات) نیز در واكنش به انتقاد از برخی كسانی كه به طور علنی كارهای ضد اسلامی انجام میدهند، میگویند: «با دهان روزه غیبت اینها را نكنید! وزیر كابینه اسلامی هستند، مواظب باشید غیبت نشود!»این مقدسها در جنگ صفین دور علی را گرفتند و آن قدر فشار آوردند كه نزدیك بود حضرت علی(علیه السلام) كشته شود. از این رو حضرت برای مالك اشتر پیغام فرستاد كه اگر میخواهی علی(علیه السلام) را زنده ببینی، برگرد! آنها میگفتند ما با قرآن نمیجنگیم؛ لشكر شام قرآن بالا بردهاند و حاضر شدهاند به حكم قرآن تن دهند، تو نیز حكم قرآن را قبول كن. علی(علیه السلام) فرمود: انا القرآن النّاطق؛ قرآن ناطق و مفسر قرآن منم و آنچه بر سر نیزه است جز كاغذ و مركّب چیزی نیست. گفتند: ما این حرفها را نمیفهمیم، هر چه قرآن بگوید قبول داریم. بدین ترتیب حضرت علی(علیه السلام) مجبور شد حكمیت را بپذیرد.
پس از قبول حكمیت، نوبت به تعیین شخص حكم رسید. همان مقدسها اصرار داشتند كه حكم باید ابوموسی اشعری باشد و هر چه امیرالمومنین(علیه السلام) اصرار كرد كه ابن عباس باشد، زیر بار نرفتند!
اما بعد از حكمیت، همان كسانی كه به امیرالمومنین(علیه السلام) فشار آوردند كه باید حكمیت را قبول كنی، گفتند تو اشتباه كردی و با قبول حكمیت كافر شدی! باید از این كار خود توبه كنی و دوباره با معاویه وارد جنگ شوی! حضرت فرمود: شما فشار آوردید و مرا به این كار وادار كردید؛ اكنون من قول دادهام و عهد و پیمان بستهام، برای یك حاكم اسلامی زیبنده نیست كه به پیمانش عمل نكند. اگر رعایت عهد و پیمان نشود، در جامعه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. گفتند: اگر حرف ما را نپذیری و توبه نكنی معلوم میشود كافر شدهای!
آری، اینها خون دلهایی است كه نه لشكر شام و طرفداران معاویه، كه اصحاب خود علی(علیه السلام) به كام او میكردند! به راستی علی(علیه السلام) باید با این مردم چه كند؟!
در هر صورت پس از آن كه این قضایا تمام شد، كسانی كه تا حدودی منصفتر بودند و علی(علیه السلام) را متهم به كفر نكردند، به آن حضرت اعتراض كرده و گفتند: یك روز گفتی حكمیت را قبول نكنیم، سپس گفتی آن را قبول كنیم. این مساله برای ما جای سوال است و نمیدانیم كدام یك از حرفهایت درست تر است؟! امیرالمومنین(علیه السلام) با سوز دلی خاص، در پاسخ چنین میفرماید:«اما و اللّه لو انّی حین امرتكم بما امرتكم به حملتكم علی المكروه الّذی یجعل اللّه فیه خیراً فان استقمتم هدیتكم و ناعوججتم قوّمتكم و ان ابیتم تداركتكم لكانت الوثقی و لكن بمن و لی من»اگر آن هنگام كه من شما را به جنگ امر كردم ـ كه البته شما آن را دوست نداشتید، در حالی كه خداوند خیر شما را در آن قرار داده بود ـ اگر راه صحیح را در پیش میگرفتید، كمكتان میكردم، و اگر منحرف میشدید شما را تعدیل و راهنمایی میكردم. اگر كار به این روش پیش میرفت این مشكلات پیش نمیآمد؛ اما من با چه نیرویی شما را وادار كنم كه بجنگید؟ من میخواستم جنگ ادامه پیدا كند، مالك اشتر در چند قدمی پیروزی بود و بعد از تحمل آن سختیها، همه میرفتیم كه از جنگ نتیجه بگیریم، ولی شما نگذاشتید و فشار آوردید كه حكمیت را قبول كن. من اگر میخواستم قبول نكنم با چه نیرویی میتوانستم در مقابل شما مبارزه كنم؟ و از آن سو با چه نیرویی با معاویه میجنگیدم؟ لكن بمن و الی من؛ به وسیله كدام نیرو و سپاه و به امید چه كسی بجنگم؟ ارید ان اداوی بكم و انتم دائی؛ من میخواهم شما را وسیله درمان قرار دهم و به كمك شما درد جامعه را ـ كه وجود یك حاكم ظالم غیر اسلامی است ـ علاج كنم، اما شما خود، درد من شدهاید! وقتی خود دارو درد بشود، دیگر با چه دارویی میشود آن را معالجه كرد؟! كناقش الشّوكه بالشّوكه و هو یعلم انّ ضلعها معها؛[3] مثل كسی كه خار در پوستش رفته باشد و بخواهد آن خار را با خاری دیگر در بیاورد، در حالی كه میداند میل خار با خار است! من میخواهم دردی را با كسانی معالجه كنم كه خودشان دردند! از این رو باید خون دل بخورم و این حكمیت را بپذیرم.
اینها گوشهای از فرمایشات امیرالمومنین(علیه السلام) بود درباره این كه چرا آن حضرت گاهی به جنگ روی آورده و گاهی نیز دست از جنگ شسته و راه سكوت یا صلح را در پیش گرفته است. خودداری آن حضرت از جنگ در دو مرحله بود؛ یكی در زمان سه خلیفه اول و قبل از بیعت مردم با آن حضرت، و دیگری پس از قبول حكمیت در جنگ صفین. كسانی میپنداشتند كه آن حضرت از ترس جانش سكوت میكند، و برخی نیز میگفتند چون شك دارد و به وظیفهاش یقین ندارد، به جنگ اقدام نمیكند. حضرت در پاسخ دسته اول فرمودند؛ من كسی نیستم كه از مرگ بترسم؛ و در پاسخ گروه دوم نیز فرمودند، من كسی هستم كه حقیقت حق را به من نشان دادهاند، آن گاه چگونه در حقیقت شك میكنم؟!
توجیه ناروای دگراندیشان در مورد صبر 25 ساله علی(علیه السلام) در مورد 25 سال صبر و مدارای امیرالمومنین(علیه السلام) در زمان سه خلیفه اول، توجیه دیگری كه این روزها گاهی مطرح میشود این است كه حضرت علی(علیه السلام) به این دلیل با آنها نجنگید كه شرعاً جنگ برایش جایز نبود؛ چرا كه در آن 25 سال اصلا حكومت حق آن حضرت نبود كه بخواهد برای گرفتن آن اقدام كند! به عبارت دیگر، اصلاحكومت حضرت در آن 25 سال، مشروع نبود؛ چرا كه مشروعیت حكومت بستگی به بیعت مردم دارد، و مردم طی آن 25 سال با علی(علیه السلام) بیعت نكردند! این مردم هستند كه باید حق حكومت را به كسی بدهند، و در آن 25 سال مردم حق حكومت را به ایشان ندادند. از این رو آن حضرت حق نداشت در این زمینه اقدام كند! این قرائتی جدید از رفتار امیرالمومنین(علیه السلام) است كه امروزه برخی شیعیان نواندیش(!) آن را مطرح میكنند. این در حالی است كه طی 1300 سال علمای شیعه تلاش كردهاند كه بگویند خلافت حضرت علی(علیه السلام) از سوی خدا است، و پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) به دستور خدای متعال امیرالمومنین(علیه السلام) را برای خلافت پس از خود تعیین كرد: یا ایها الرّسول بلّغ ما انزل الیك منربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته.[4] بر اساس این آیه شریفه اهمیت این مساله به حدی بود كه اگر پیغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله) این وظیفه را انجام نمی داد و جانشینی حضرت علی(علیه السلام) را به جای خود ـ كه از جانب خدای متعال مشخص شده بود ـ بیان نمی كرد، به منزله این بود كه اصلارسالت الهی را تبلیغ نكرده است! چرا كه رسالت الهی یك مجموعه است كه جزء اخیر آن، اعلام ولایت و خلافت امیرالمومنین(علیه السلام) است. از این رو بدون آن، سایر تلاشها نیز ثمری نخواهد داد و از بین خواهد رفت. آنچه در این میان مهم است و علمای شیعه قرنها بر آن تاكید كردهاند، این است كه امر خلافت و ولایت و رهبری امت اسلامی با «انتصاب» خدای متعال انجام میپذیرد و «انتخاب» مردم در آن نقشی ندارد. نصب و اذن الهی، تنها ملاك مشروعیت حاكم در طول 1300 سال گذشته، اختلاف اصلی و اساسی شیعه و اهل سنّت، بر سر «انتصابی» یا «انتخابی» بودن مساله امامت و رهبری بوده است. البته اختلافات جزئی دیگری نیز در برخی مسایل فقهی و سایر مسایل داریم، ولی مساله اصلی كه شیعه را از سایر طوایف مسلمانان جدا میكند و مشخصه شیعه بودن است، این است كه شیعیان خلافت حضرت علی(علیه السلام) ، و به طور كلی مساله «امامت» را به «نصب» و تعیین خدای متعال میدانند.
آن گاه امروزه كسانی نام خود را شیعه گذاشتهاند و به نام دفاع از تشیع میگویند: حضرت علی(علیه السلام) طی آن 25 سال هیچ حقی در مورد خلافت نداشت! حق حكومت از آن مردم است و مردم این حق را به هركس كه خود بخواهند واگذار میكنند! پیغمبر(صلی الله علیه وآله) هم كه حاكم شد چون مردم به او حق داده بودند، و گرنه ایشان فقط پیامبر بود و حق حكومت كردن نداشت!
آری، با وجود این كه خداوند در قرآن میفرماید: النّبی اولی بالمومنین من انفسهم،[5] این كج اندیشان میگویند، اگر مردم حكومت پیغمبر (صلی الله علیه وآله) را هم قبول نمیكردند پیغمبر(صلی الله علیه وآله) حق نداشت بر آنها حكومت كند! و مساله در مورد حضرت علی(علیه السلام) نیز بر همین منوال است! پیغمبر(صلی الله علیه وآله) حضرت علی(علیه السلام) را برای خلافت معرفی كرد، ولی چون مردم رای ندادند و قبول نكردند، حضرت علی(علیه السلام) نمیتوانست خلیفه باشد. در نگاه اینان، این امر نظیر انتخابات ریاست جمهوری در حال حاضر است. فرض كنید كه امام(رحمه الله) یا مقام معظم رهبری ـ مدّ ظله العالی ـ شایستگی كسی را برای ریاست جمهوری تایید كنند؛ اما اگر مردم به آن شخص رای ندهند رئیس جمهور نمیشود. پیغمبر(صلی الله علیه وآله) نیز، بلاتشبیه، اشارهای كردند كه خوب است علی(علیه السلام) را بعد از من انتخاب كنید؛ اما چون مردم این مساله را قبول نكردند، از این رو امیرالمومنین(علیه السلام) حق خلافت نداشت و راهی جز این نبود كه حكومت خلفا را بپذیرد و به رای اكثریت تمكین كند! این اقتضای اصل «حاكمیت انسان بر سرنوشت خویش» است! این شبهه را كه با رنگ و آب «علمی» مطرح میشود، به راستی باید از شبهههای شیطانی این روزگار دانست. شیطان بعد از چندین هزار سال تجربه در فریفتن انسان، استادی را به نهایت رسانده است و در قالب قرائت جدید از دین به دوستان خود چنین القا میكند كه علی(علیه السلام) در ابتدا اصلا حق حكومت نداشت و تنها آن گاه حق پیدا كرد كه مردم با او بیعت كردند![1]. همان، خطبه 43.
[2]. همان، خطبه 53.
[3]. ر.ك: نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 120.
[4]. مائده (5)، 67.
[5] 5. احزاب (33)، 6.
منابع : روزنامه كيهان، شماره 19875 به تاريخ 9/12/89، صفحه 8
[ad_2]




