جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
چهل روز طعنه و دشنام شنيدن
چهل روز طعنه و دشنام شنيدن
کاروان ميرسد از راه، ولي آه
چه دلگير چه دلتنگ چه بيتاب
دل سنگ شده آب، از اين ناله جانکاه
زني مويه کنان، موي کنان
خسته، پريشان، پريشان و پريشان
شکسته، نشسته، سر تربت سالار شهيدان
شده مرثيهخوان غم جانان
همان حضرت عطشان
همان کعبه ايمان
همان قاري قرآن، سر نيزه خونبار
همان يار، همان يار، همان کشتهي اعداکاروان ميرسد از راه، ولي آه
نه صبري نه شکيبي
نه مرهم نه طبيبي
عجب حال غريبي
ندارند به جز ماتم و اندوه حبيبي
ندارند به جز خاطر مجروح نصيبي
ز داغ غم اين دشت بلاپوش
به دلهاست لهيبي
به هر سوي که رفتندنه قبري نه نشاني
فقط ميوزد از تربت محبوب
همان نفحه سيبي
که کشانده ست دل اهل حرم راکاروان ميرسد از راه
و هر کس به کناري
پر از شيون و زاري
کنار غم ياري
سر قبر و مزاري
يکي با تب و دلواپسي و زمزمه رفته
به دنبال مزار پسر فاطمه رفته
يکي با دل مجروح
و با کوهي از اندوه
به دنبال مه علقمه رفته
يکي کرب و بلا پيش نگاهش
سراب است و سراب است
دلش در تب و تاب است
و اين خاک پر از خاطرههايي ست
که يک يک همگي عين عذاب است
و اين بانوي دلسوختهي خسته رباب است
که با ديده خونبار و عزاپوش
خدايا به گمانش که گرفته ست
گلش را در آغوش
و با مويه و لالايي خود ميرود از هوش:
«گلم تاب ندارد
حرم آب ندارد
علي خواب ندارد»
يکي بي پر و بي بال
دل افسرده و بي حال
که انگار گذشته ست چهل روز
بر او مثل چهل سال
و بوده ست پناه همه اطفال
پس از اين همه غربت
رسيده ست به گودال
همان جا که عزيزش
همان جا که اميدش
همان جا که جوانان رشيدش
همان جا که شهيدش
در امواج پريشان ني و دشنه و شمشير
در آن غربت دلگير
شده مصحف پرپر
و رفته ست سرش بر سر نيزه
و تن بي کفن او، سه شب در دل صحرا
رها مانده خداياچهل روز شکستن
چهل روز بريدن
چهل روز پي ناقه دويدن
چهل روز فقط طعنه و دشنام شنيدن
چه بگويم؟
چهل روز اسارت
چهل روز جسارت
چهل روز غم و غربت و غارت
چهل روز پريشاني و حسرت
چهل روز صيبت
چه بگويم؟
چهل روز نه صبري نه قراري
نه يک محرم و ياري
ز دياري به دياري
عجب ناقه سواري
فقط بود سرت بر سر ني قاري زينب
چه بگويم؟
چهل روز تب و شيون و ناله
ز خاکستر و دشنام
ز هر بام حواله
و از شدت اندوه
و با خاطر مجروح
جگر گوشهي تو کنج خرابه
همان آينهي فاطمه
جا ماند سه ساله
چه بگويم؟
چهل روز فقط شيون و داغ و
غم و درد فراق و
فراق و… فراق و…
چه بگويم؟
بگويم، کدامين گلهها را؟
غم فاصلهها را؟
تب آبلهها را؟
و يا زخم گلوگيرترين سلسلهها را؟
و يا طعنهي بيرحمترين هلهلهها را؟
و يا مرحمت دم به دم حرملهها را؟چهل روز صبوري و صبوري
غم و ماتم دوري و صبوري
و تا صبح سري کنج تنوري و صبوري
نه سلامي نه درودي
کبودي و کبودي
عجب آتش و خاکستر و دودي و کبودي
به آن شهر پر از کينه و ماتم
چه ورودي و کبوي
در آن بارش خونرنگ
سر نيزه تو بودي و کبودي
گذر از وسط کوچه سنگي يهودي و کبودي
و در طشت طلا گرم شهودي و چه ناگاه
چه دلتنگ غروبي، چه چوبي
عجب اوج و فرودي و کبودي
خدايا چه کند زينب کبري…یوسف رحیمی
[ad_2]





