ياد بهشت و نوحه انسان در فراق

خانه » ياد بهشت و نوحه انسان در فراق

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

ياد بهشت و نوحه انسان در فراق

ياد بهشت و نوحه انسان در فراق

نويسنده : مرتضي آويني

بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد

هواي كوي تو از سر نمي رود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد *

هنر ياد بهشت است و نوحه انسان در فراق. هنر زبان غربتِ بني آدم است در فرقتِ دارالقرار و از همين روي همه با آن اُنس دارند؛ چه در كلام جلوه كند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسي ديرينه به قدمت جهان. هنر زبان بي زباني است و زبان همزباني.

سخن لسان الغيب آشناي ديرينه آدم است و او خود بر اين معنا واقف بود كه مي فرمود:

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد
دفتر نسرين و گل را زينتِ اوراق بود

سال هاست كه مردمان به شراب مردافكن غزل او سجاده رنگين مي دارند و بدان تفأل مي زنند، و لكن اگر از آنان بازپرسي كه اين رندِ خراباتي و قلندر خانه به دوش چه مي گويد، زبان در مي كشند، يعني كه سخن او زبان بي زباني است و از همين روي همگان همزبان اويند. همه اين زبان را خوب مي دانند، چرا كه آن را در باغ خُلد، پيش از هبوط، بر اوراق دفتر نسرين و گل خوانده اند و از مطرب عشق به بانگ دف و ني شنيده اند.

شعر حافظ آنجا گويايي مي گيرد كه زبان درمي ماند. آنجا كه پاي عقل در گِل مي ماند، بال عشق گشوده مي شود و هنر ناله عشق است نه زبان عقل؛ عقل را كه بدين مقامات بار نمي دهند. عقل خاكسترنشين است و اهل مقامات نيست:

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي كه زلف ياركشي ترك هوش كن

« ترك هوش كن » كه « هوشيار » در خودي خود اسير است و تا خود باقي است يار از تو مي رمد. بيهوده نيست اين همه كه عشاق از عقل مي نالد؛ عقل عِقال است و جان را پاي بست خاك مي كند و تا عقل باقي است، خود از ميانه برنمي خيزد. مستان در جست و جوي بي خودي به مستي روي آورده اند، كه مستي و بي خودي باهمند؛ مستي زوال عقل است و از اين روي همرهِ بي خودي است.

هنر نيز زمزمه مستي است و خودآگاهان را حاجتي بدين زمزمه نيست. سوز آتش درون است كه در سخن مي ريزد، و آن را كه اين آتش ندارد گو بسوز كه شعر سوز جگر است و آهِ دل و اشك چشم… و اين همه را جز به غريبان و شيداييان عطا نكرده اند.

بلبل شيداي گل است و اين آواز و الحان كه از او مي جوشد، ناله شيدايي است كه از ملكوت نازل مي شود. بلبل نيز مطرب ملكوت است، حافظ نيز، و هر آن كس كه شعرش ناله شيدايي است و درد فراق دارد.

عاقل دردِ فراق ندارد و عقل در اين وادي لايعقل است؛ از عشق بازپرس كه شرح اين مشكل را جز او كس نمي داند:

دل چو از پير خرد نقل معاني مي كرد عشق مي گفت به شرح آنچه بر او مشكل بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم خُم مي ديدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق مفتي عقل در اين مسئله لايعقل بود

حريفان پا در گلند و خون در دل. آنان راز انسان را مي دانند و با فرشتگان” اِنّي اَعلَمُ ما لاتَعلَمُون “مي گويند. ماهي را به ساحل انداخته اند تا بر غربتِ اين كرانه خشك وتشنه در فرقت آب قدر آب را دريابد، و آدم را بر اين مهبطِ عقل فرود آورده اند تا از معلم فراق درس عشق بياموزد و شوق وصل … و مگر عشق را جز در هجران و فُرقت و غربت مي توان آموخت؟ پس اين درد فراق همه هستي آدمي است و مايه اصلي هنر نيز همين غم غربت است كه با اوست، از آغاز تا انجام.

به ياد آر اين خطاب ازلي را كه با تو گفت: .”.. فَلا يُخرجَنّكُما مِنَ الجَنّةِ فَتَشقي / اِنّ لَكَ اَلاّ تَجوُعَ فيها و لا تَعري / و اَنّكَ لا تَظمَؤُا فيها و لا تَضحي. اينجا ديار مشقت است، جوع و عرياني و تشنگي و سوز و آفتاب. و آدم گمگشته زمين است كه اگر چون خواجه حافظ خود را بازيابد، سخت در شگفت خواهد آمد كه: اي واي! من بر اين خراب آباد چه كنم؟

تو را از كنگره عرش مي زنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است

زمين سراسر صحراي عرفات است و تو همان آدمي كه با خطاب اِهبِطوُا بر اين سياره رنج فرو افتاده اي. عرفات مثالي از حقيقت زمين است كه تمثيل يافته؛ مشقتِ جوع و عرياني و تشنگي و سوز آفتاب… و آن خطاب را تو از ياد برده اي، اما آدم به ياد داشت كه آن همه گريست تا بازش پذيرفتند.

قصه هبوط، حكايت هجران و غربت انسان است و اين خطاب” اِهبِطوُا مِنها جَميعاً “، نگاشته بر لوح ازلي فطرت، باقي است تا ابدالآباد كه توبه آدم مقبول افتد و از اين ارض هبوط به دارالقرار بازگردد؛ از اين مهبطِ عقل به جمع سلسله داران مقيم كوي عشق. پس همه راز آنجاست كه اين ارض « مهبط » آدمي است نه « خانه قرار » او و از همين است بي قراري عاشق و غم غربتي كه سينه اش را تنگ مي دارد. اينجا ديار دلگير هبوط آدم است. در اينجا آينه نيز غبار مي گيرد و رسول نيز” لَيُغانُ عَلي قَلبي “**مي گويد. جوع زميني جز به فواكهِ روضه رضوان فرو نمي نشيند و عرياني اش جز در احتجابِ آغوش عشق پوشيده نمي شود. تشنگي اش جز به ماءٍ مَسكوُب سيراب نمي گردد و مخموري عقل زميني جز به” كَاسٍ مِن مَعين” زائل نمي شود و از سوز آفتابش جز به سايه كشيده “سِدرٍ مَخضود” به كجا مي توان پناه برد؟

مايه اصلي هنر اين درد غربت است؛ غربت آدمي كه با خطاب اِهبطوُا، از درياي جوار بدين كرانه تشنه فرو افتاده است تا تشنگي عشق را در يابد؛ غربت آدمي كه از ديار عدم و قدم به اين منزل حادثه فرو آمده، از دارالقرار به مهبط بي قراري و عشق… و آن وصل كه عاشقان مي گويند حاصل نمي آيد جز در مرگ، كه علاج لاعلاجي هاست. تا زنده ايم هوشياريم و هوشيار در خودي خود اسير است و تا عقل باقي است، « خود » از ميانه برنمي خيزد.

مستي زوال عقل است و از اين رو همرهِ بي خودي است، اما خمار مستي فاني است و حتي شُرب مدام نيز علاج درد نمي كند. تا زنده ايم هوشياريم و هوشيار اسير خود است، مگر آنكه شراب مرگ در كشيم كه يكسره از عقل و از خود مي رهاندمان؛ اين سرّي است كه در موُتوُا قَبلَ اَن تَموُتوُا فاش كرده اند؛ بنوشيد و بميريد:

اين قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بكشت يار به انفاس عيسوي
خوش وقت بوريا و گدايي و خواب امن كاين عيش نيست در خور اورنگ خسروي

*.خواجه شمس الدين محمد ( حافظ شيرازي ). همه اشعار متن از اوست .

**.گاهي بر دلم غباري مي نشيند …

منبع : نرم افزار چند رسانه اي هنر خاكي منتشر شده توسط موسسه فرهنگي هنري شهيد آويني

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا