جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال منناله زیر و زار من زار ترست هر زمان
بسکه به هجرمی دهدعشق توگوشمال مننورستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال منپرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می رسد ونمی رسد نوبت اتصال منخاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال مندیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نی کند در تو زبان قال منبر گذری و ننگری باز نگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو احتمال منچرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره می کند آینه جمال من
[ad_2]





