هفت برادران

خانه » هفت برادران

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

هفت برادران

يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچ کس نبود. زني هفت پسر داشت. خيلي غصه مي خورد که دختر ندارد.
باري ديگر باردار شد. پسرانش گفتند:

– ما به شکار مي رويم. اگر دختري زاييدي، الک را جلوي درد آويزان کن تا ما به خانه برگرديم و اگر باز پسر آوردي، تفنگ را بياويز تا برنگرديم. ما خواهر مي خواهيم.

زن دختري زاييد. از زن برادرش خواهش کرد که الک را بياويزد، ولي او حسودي کرد و تفنگ را آويخت. مادره خوشحال بود که: «پسرانم به زودي بر مي گردند!»

دخترک بزرگ شد و برادرانش برنگشتند. دخترک هيچ نمي دانست که برادراني دارد. روزي با دختران ديگري – که دوستش بودند – بازي مي کرد، دعوايشان شد. دوستانش قسم خوردند که راست مي گويند. مي گفتند:

– به جان برادرم قسم!

دخترک که نمي دانست چه بگويد و دست و پاي خود را گم کرده بود، گفت: – من که برادر ندارم، چه کار کنم؟ مجبورم به جان گوساله مان قسم بخورم!

دوستانش پرسيدند: – چرا به جان گوساله ات قسم مي خوري؟ آخر تو که هفت برادر داري!

دخترک به گريه افتاد و شتابان به خانه رفت و از مادرش پرسيد: – مادر، آيا من برادر دارم؟ – آره دختر، تو هفت برادر داري. روزي که تو متولد مي شدي. برادرانت به شکار رفتند و به من گفتند: « اگر دختر بزايي، الک را جلوي در آويزان کن و ما به خانه بر مي گرديم و اگر پسر زاييدي، تفنگ بياويز تا ما برنگرديم.» ولي زن دايي تو از حسودي تفنگ را آويخت و برادرانت ديگر برنگشتند.

دخترک گفت: – مي روم تا برادرانم را پيدا کنم!

دخترک رفت تا جهان گردي کند و برادرانش را بيابد. رفت و رفت و سرانجام به خانه اي رسيد.

معلوم بود که در آن خانه کساني زندگي مي کنند، ولي کسي در خانه نبود. دخترک داخل خانه شد و اتاق ها را جاروب کرد؛ ناهار پخت و همه ي کارها را انجام داد و خود پنهان شد.

خورشيد غروب کرد و برادران بازگشتند. خيلي تعجب کردند که: – اين چه معني دارد؟ خانه جاروب شده و غذا پخته و آماده است و کسي ديده نمي شود!

چند روز به همين گونه گذشت. دخترک خود را نشان نمي داد. روزي هفت برادر با يک ديگر مشورت کردند و قرار گذاشتند که شش نفرشان به شکار روند و هفتمي در خانه بماند و ببيند چه سري در کار است.

برادر هفتمي پنهان شد. دخترک از مخفي گاه خود بيرون آمد و اطاق را جاروب کرد و غذا پخت و آب آورد تا خمير بگيرد که برادره بيرون آمد و گيسويش را گرفت و گفت: – بگو ببينم از کجا آمده اي و اين جا چه مي کني؟

دخترک جواب داد: – هفت برادر داشتم. خانه را ترک گفتند و من دور جهان مي گردم تا آنها را پيدا کنم.

جوان خيلي خوشحال شد و گفت: – پس تو خواهر ما هستي! الساعه مي روم و به برادرانم خبر مي دهم.

جوان رفت و برادرانش را پيدا کرد و از دور فرياد زد که: – مژده، مژده، خواهرمان آمده!

برادران بسيار خوشحال شدند و از شادي يک ديگر را در آغوش کشيدند و بوسيدند و به خانه رفتند و از خواهرشان ماجرا را پرسيدند: – بگو ببينم ماجرا از چه قرار بوده؟

– زن دايي ما از حسودي تفنگ را آويخت تا شما به خانه برنگرديد! برادران گفتند: – حالا اين خانه، خانه ي تو است و در اين جا زندگي کن و ما هم هر روز به شکار مي رويم.

در اين ميان زن دايي شان خوشحال بود که « چه خوب شد، هفت برادران گورشان را گم کردند و دخترک هم به دنبالشان!»

شب از خانه بيرون رفت و از ماه پرسيد: – بگو ببينم تو زيباتري يا من؟

ماه جواب داد: – نه من و نه تو، بلکه خواهر هفت برادران از همه زيباتر است!

زن دايي چون اين را شنيد، در پي يافتن دخترک برآمد. دخترک را پيدا کرد، به در خانه ي برادران کوبيد.

دخترک در به روي او گشود و خيلي از ديدن او خوشحال شد و خوردني و شيريني برايش آورد و ضيافتش کرد.

مهمان به دخترک گفت: – تشنه ام، آبم بده!

دخترک آب آورد و آن زن نوشيد و گفت: – حالا تو بنوش!

زن دايي يواشکي انگشتري خود را توي ظرف آب انداخت. دخترک آب را نوشيد و افتاد و مرد.

زن به شتاب از آن جا رفت و به خود گفت: « خوب، حالا دلم سبک شد و راحت شدم!»

برادران برگشتند و ديدند خواهرشان در گوشه اي افتاده و مرده است.

برادران گريه و زاري کردند و گفتند: « بخت از ما روي برگردانده!» نخواستند خواهرشان را به خاک بسپارند و صندوقي ساختند و دخترک را در آن گذاردند، يک طرف صندوق را با طلا و طرف ديگر را با نقره پوشاندندو ميخ کوب کردند و به پشت شتري بستند و شتر را در صحرا ول کردند.

پسر پادشاه در آن روز به شکار رفت و ديد شتري يکه و تنها و بدون هم راه در صحرا سرگردان است. پسر پادشاه شتر را به کاخ خود برد و صندوقي را که بر پشت آن بود، گشود و ديد درون آن دختر مرده و زيبايي مثل ماه شب چهاردهم آرميده است!

پسر پادشاه فرمود: – بدن دختر را بشوييد و کفن بپوشانيد!

دخترکان بدن را شستند و کفن پوشاندند. پسرک خردسالي به کنار جنازه ي دخترک آمد.

سرش فرياد کشيدند که: – کنار برو، دست نزن!

پسرک دست به سوي دهان مرده برد و انگشتري را از دهان مرده بيرون آورد – دخترک بي درنگ چشم گشود و برخاست و نشست.

همه ترسيدند و گفتند: – چه روي داده؟

دخترک از آغاز تا پايان، ماجراي خود را براي ايشان نقل کرد.

پسر پادشاه از او پرسيد: آيا حاضري زن من بشوي؟

دخترک رضا داد. هفت روز و هفت شب جشن عروسي بر پا کردند و به آرزوي خود رسيدند

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا