جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
هدیه ای که مادرم هیچ وقت به بابا نشان نداد
هدیه ای که مادرم هیچ وقت به بابا نشان نداد
![]()
مادر وقتی شنید پدر آزاد شده،طور دیگه ای شده بود.
آن غمی که همیشه ی خدا میتونستی توی چشمهاش ببینی ،از بین رفته بود.خیلی زود کوچه رو ریسه بستندو چرا غانی کردند.
دوستان واقوام پارچه نوشتند. هرکس ما رو می دیدف تبریک می گفت.وقتی پدر رفت من تنها چهار سال داشتم ، روزآخر پیشانی ام رو بوسید و گفت:
-از این به بعد مرد این خونه توئی.
به مادر گفتم:
-برا بابا هدیه بگیریم؟
مادرم از روی کهنه کفشهای پدر که هنوز نگه داشته بود ، شماره ی کفش اش رو در آورد.چند روز بعد تلفنی با بابا صحبت کردم .بغض راه گلوم رو بسته بود.
آن روز جمعیت زیادی توی کوچه ی مان ایستاده بودندبرای استقبال.مادر کفشهائی که برای بابا خریده بودیم توی کمد گذاشت تا وقتی خلوت شد به بابا بدهد. وقتی که رسید به کوچه مردم با صلوات او را روی شونه هاشون گذاشته بودند.
از بین جمعیت کوچه باز کردم و جلوتر رفتم تا از نزدیک بابا رو ببینم!قدرت رویاروئی با بابا را نداشتم،چقدر لاغر و رنجور شده بود،لاغر تر از تمام عکسهائی که از او دیده بودم . نزدیکتر که شدم دیدم یکی عصایش را به دست ام داد.
بابا پایش را درجبهه جا گذاشته بود و من دلم پیش دل مادر بود و هدیه ای که برایش خریده بود!!
[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]
[ad_2]




