جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
ناگفته های فاطمه ناهیدی: در زندگی اسارت خدا نزدیک و ملموس بود
ناگفته های فاطمه ناهیدی:
در زندگی اسارت خدا نزدیک و ملموس بود
هيچ كس زندان و اسارت را دوست ندارد. اما من در اسارت خدا را با تمام وجود و تك تك سلولهايم لمس كردم. به تمام سئوالاتي كه ساليان سال در ذهنم بود در آنجا از طريق خداوند بدون دسترسي به هيچ گونه منابعي دست يافته بودم. معنويت خاصي در آنجا حاكم بود. آنجا سرزمين امام حسين بود. سرزمين مولا اميرالمؤمنين بود.![]()
اشاره: زنان اين سرزمين كهنسال، پيوسته در عرصه هاي نبرد خير وشر، در كنار مردان با ستم ستمگران به مقابله ايستاده و برگهاي زريني را به تاريخ سراسر جانفشاني و پاسداري از آيين و ميهن افزوده اند. زنان ايراني، دراسارت دشمن جبار نيز ثابت كردند كه اين ملت، در برابر هيچ قدرتي سر تسليم فرود نمي آورد و تعظيم و تكريم را فقط شايسته ”او“ مي داند كه عزت و سربلندي انسانهاي مخلص و صبور را ضمانت كرده است.“اوایل پاییز سال 1359 چهار دختر ایرانی در خرمشهر به اسارت نیروهای عراق در آمدند. اما از بین این چهار نفر دکتر فاطمه ناهیدی تنها زنی بود که نیروهای عراقی او را در خط مقدم به اسارت درآوردند و سه دختر دیگر نیز در داخل خاک ایران و در شهر خرمشهر اسیر شدند. آنچه در پی میآید گفتگو با خانم فاطمه ناهیدی است .قبل از اسارت چه مي كرديد؟
در رشته مامايي فارغ التحصيل شده بودم و در مناطق محروم خدمت مي كردم. چند سالتان بود و چه شد كه تصميم گرفتيد عازم جبهه شويد؟ بيست و چهار سال داشتم. در شهر بم بودم كه خبر شروع جنگ را شنيدم و به جبهه رفتم.از خودتان نپرسيديد كه زن در جبهه چه مي كند؟
چرا، ولي با توجه به تخصصي كه داشتم و مخصوصاً با عشقي كه به خدمت به كساني كه به تجربه هاي پزشكي من نياز داشتند، مي دانستم كه حضورم مفيد خواهد بود. نترسيديد؟ چرا. يادم مي آيد كه با صداي هر انفجاري بند دلم پاره مي شد. من هيچ وقت جنگ را آن جور نديده بودم.از ابتداي ورود خود به جبهه و احساستان بگوييد؟
تازه رسيده بوديم دزفول و يكراست رفته بوديم پايگاه وحدتي. من بودم و دكتر صادقي، آقاي زندي و برادر جرگويي با دو نفر ديگر كه امدادگر بودند. من هم كه سال گذشته در رشته مامايي فارغ التحصيل شده بودم. از تهران يك اكيپ شديم و رفيم جبهه. اول رفتيم غرب، اما سه روز بيش تر نمانديم. گفتند جنوب بيشتر به نيرو نياز دارد. رفتيم انديمشك. همه جا پر از دود بود. نيروگاه برق را زده بودند. گفتم ”بهتر است برويم دزفول. شب دزفول بمانيم و صبح حركت كنيم.“ همه موافق بودند. اما دزفول هم دست كمي از جاهاي ديگر نداشت. در پايگاه وحدتي دزفول، فقط نيروهاي ارتشي مانده بودند و زنها و بچه ها را برده بودند. به ما هم اجازه ورود نمي دادند. عموي من آنجا بود. تلفن كردم و او آمد ما را برد داخل پايگاه. شب وحشتناكي بود. از بس آنجا را مي كوبيدند، فكر مي كردم تا صبح زنده نمي مانيم. قبل از جنگ، زياد با خانواده مي رفتيم آنطرف ها. پايگاه وحدتي جاي قشنگي بود. آن شب خيلي ساكت بودم. به جز صداي انفجار يا بمباران صداي ديگري وجود نداشت. آيا موردي پيش آمد كه به ترديد بيفتيد و احساس كنيد كه اشتباده كرده ايد كه به منطقه جنگي آمده ايد. بله، زماني كه مجروحان را مي ديدم به خصوص وقتي كه مي ديدم چطوري جوانان ما دست و پا و چشم و اعضاي بدن خود را از دست مي دهند و معلول مي شوند. ولي من از دو دلي بدم مي آيد. دلم مي خواست هر تصميمي مي خواهم بگيرم، زودتر بگيرم. فكر مي كردم كاش به حرف دايي گوش كرده بودم و نمي آمدم.آيا كسي با جبهه رفتن شما مخالفت كرد؟
بله. وقتي مي خواستم بيايم جبهه، دايي من اصرار مي كرد بمانم. مي گفت، ”احساساتي شده اي.“ مي گفت ”ما جنگ جهاني دوم را ديده ايم. به اين سادگيها نيست. كشته شدن دارد، مفقود شدن دارد، اسارت دارد. اگر بروي دست و پايت قطع شود، يك عمر بيچاره مي شوي.“ هرچه برايش توضيح مي دادم بايد بروم، وظيفه است، گوش نمي داد.پدر و مادرتان هم مخالفت كردند؟
خير. مادرم مي گفت، ”داداش! اصرار نكن. بگذار با خيال راحت برود.“ مامان به اين كارهاي من عادت داشت. بابا هم مي دانست وقتي مي گويم ”مي خواهم بروم“، حتماً فكرهايم را كرده ام. چيزي نگفت. از وقتي فارغ التحصيل شده بودم، رفته بودم مناطق محروم. احساس مي كردم وجودم آنجا لازم تر است. حضرت امام در يكي از فرمايشاتشان دستور داده بودند كه هر كس مي تواند برود و به مناطق محروم به مردم خدمت كند. زمان شروع جنگ من در يكي از روستاهاي اطراف بم بودم، كه شنيدم جنگ شروع شده. همانجا تصميم گرفتم بروم جبهه. آمدم تهران. مادربزرگ فوت كرده بود. تازه دفنش كرده بودند. خيلي دوستش داشتم. به هم خيلي نزديك بوديم. همه حرفهايم پيش او بود. اما جنگ همهٔ باورها را عوض كرده بود. حتي نمي توانستم بمانم ختم مادربزرگ تمام شود.چگونه و از چه طريقي به جبهه رفتيد؟
بندرعباس كه بودم با شهيد صادقي آشنا شدم. با ايشان و چهار نفر از امدادگران كه از اصفهان آمده بودند، قرار گذاشته بوديم برويم جبهه. با همان گروه راهي شده بودم و حالا دزفول بوديم. از ترديدها و ترسهايتان بگوييد. آن شب با خودم كلنجار م يرفتم كه برگردم؟ بمانم؟ اما احساس م يكردم وظيفه دارم در جبهه بمانم. اگر هيچ كاري نتوانم بكنم حضور من به عنوان يك زن مي تواند باعث قوت قلب رزمندگان شود. نقش زنان را در پيروزي انقلاب ديده بودم و در خيلي موارد زنان عامل تهيج و حركت مردان بودند. بايد مي ماندم و از انقلابم، از مملكتم دفاع مي كردم. توكل كردم به خدا. صبح از آن همه ترديد و دلهر خبري نبود. بمباران قطع نشده بود، ولي من نم يترسيدم. آماده شديم كه برويم خرمشهر. عمويم خيلي سفارش مي كرد كه مواظب باشم. به او گفتم ”مي رويم خرمشهر“ و اين آخرين خبري بود كه خانواده ام از من داشتند.در خرمشهر بر شما چه گذشت؟
نوزدهم مهر، خرمشهر بوديم. جنگ واقعي آنجا بود. يك لحظه صداي انفجار قطع نمي شد. زنها و بچه ها از شهر رفته بودند. مسجد جامع شده بود پايگاه نيروها. ما در خانه اي روبه روي مسجد كه قبلاً مطب بود، مستقر شديم. داشتيم آنجا را آماده مي كرديم كه يكي از برادران خرمشهري آمد و گفت ”اينجا ساختمان محكمي ندارد. با يك موج انفجار خراب مي شود.“ ما را برد خانهٔ خودشان و گفت ”اينجا در اختيار شماست“ يكي از اتاقها را كرديم درمانگاه. شب دو دسته شديم؛ شهيد دكتر صادقي و دو نفر ديگر يك گروه، من و برادر جرگويي و زندي يك گروه. قرار شد هر گروه يك روز خط باشد و يك روز همانجا توي درمانگاه. صبح شهيد دكتر صادقي با دو نفر ديگر رفته بودند خط. من و برادر زندي جلوي خانه ايستاده بوديم و حرف مي زديم، از تقدير و از اينكه تا خدا نخواهد هيچ اتفاقي نمي افتد. بعد رفتيم خانه. هنوز يك دقيقه نگذشته بود كه صداي خمپاره اي خانه را لرزاند. دويديم بيرون. خمپاره خورده بود درست همانجايي كه ما چند لحظه پيش ايستاده بوديم. هم شوكه شده بودم و هم دلم آرام شده بود كه واقعاً همه چيز دست خداست. همان موقع دو تا سرباز كه خيلي آشفته بودند، آمدند و گفتند ”خيلي شهيد و مجروح داده ايم. كمك مي خواهيم.“ ما با آن دو سرباز سوار آمبولانس شديم كه برويم خط. توي ماشين دوربين را برداشتم و بيرون را نگاه كردم. يك خط سياه از دور پيدا بود. پرسيدم ”اين سياهي چيه؟ نكنه دشمن باشه؟“ گفتند ”نه، حتماً سراب است.“ همه فكر و ذكرم اين بود كه الان كلي مجروح و زخمي هست و بايد زودتر برسيم آنجا. ولي جلوتر كه رفتيم، يكي از سربازها گفت، ”اينجا چقدر تانك است!“ حواسشان نبود كه ما اينقدر تانك نداشتيم. روز قبل وقتي به يكي از سنگرها در خرمشهر رفته بوديم رزمندگان خودمان مي گفتند، ”يك تانك بيشتر در كل خرمشهر نداريم.“ حتي بچه ها متوجه نشدند كه لوله تانكها به طرف ايران است، نه عراق. نمي دانستيم خط دست عراقي ها افتاده. آنقدر نزديك شديم كه با مسلسل مي توانستند ما را هدف بگيرند.يكدفعه يك گلولهٔ تانك خورد كنار ماشين پريديم پايين كه پناه بگيريم. همانجا پاي برادر جرگويي تير خورد. يك كانال كوچك نزديكمان بود. خودمان را رسانديم آنجا. رفتم سراغش. باند همراهم بود. فقط به اين فكر مي كردم كه چه كار كنم خونريزي پاي او بند بيايد. به فكرم نمي رسيد الان دست عراقي ها هستيم. حتي وقتي آمدند ما را ببرند، ديدم باندي كه به پاي برادر جرگويي بسته بودم مي كشد روي زمين؛ فرصت نبود باندش را محكم كنم. نگران بودم نكند كزاز بگيرد. سفارش مي كردم ”هرجا رسيدي، در اولين فرصت بگو بهت واكسن كزاز بزنند.“ ولي نمي دانستم نه تنها از واكسن خبري نيست بلكه برادر جرگويي و بقيه برادران در همان خط دوم اعدام خواهند شد.
[ad_2]




