جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
می دانی این چَشم یعنی چی؟
کتابی می خواندم پیرامون دکتر چمران
با خواندن خاطره زیر کنجکاو شدم بیشتر بشناسم مصطفی مجد را….دکتر مرا خواست گفت:مصطفی را پیدا کن
مصطفی مجد را می گفت
زنگ زدم آنجایی که پایگاه مصطفی بود
گفتند:نیست.
به دکتر گفتم:فکر کنم خودتون یکی دو روز پیش فرستادینش ماموریت.
گفت:بگرد پیداش کن.
پیدایش کردم و آوردمش.او از خستگی نمی توانست سرپا بایستد.دو روز میشد که نخوابیده بود.رفته بود در منطقه الله اکبر برای جمع کردن میدان مین و مواد منفجره ای که آنجا مانده بود.خیلی خسته بود.رفت مقداری استراحت کند.
به دکتر گفتم.
مصطفی آمد با چشمهایی سرخ و پلکهایی سنگین.پیش دکتر رفت و دکتر بش گفت کجا باید برود و چه کار کند.
چشمهای مصطفی باز نمی شدند.
گفت:”چشم”
برگشتم٬دیدم دکتر همینطور اشکهاش دارد می آید
گفتم:چرا گریه می کنی دکتر؟
گفت:”دیدی چی گفت؟گفت:چشم.حتی نگفت خسته ام یا خوابم میاد یا کس دیگه ای رو بفرست جای من برود .فقط گفت چشم٬می دانی این چشم یعنی چی؟”
[ad_2]




