جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
مهربانی…
مهربانی را بیاموزیمفرصت آیینه ها در پشت در مانده استروشنی را می شود در خانه مهمان کردمی شود در عصر آهن– آشناتر شدسایبان از بید مجنون ،– روشنی از عشقمی شود جشنی فراهم کردمی شود در معنی یک گل شناور شدمهربانی را بیاموزیمموسم نیلوفران در پشت در مانده استموسم نیلوفران یعنی که باران هستیعنی یک نفر آبی استموسم نیلوفران یعنییک نفر می آید از آن سوی دلتنگیمی شود برخاست در باراندست در دست نجیب مهربانیمی شود در کوچه های شهر جاری شدمی شود با فرصت آیینه ها آمیختبا نگاهیبا نفس های نگاهیمی شود سرشار –– از رازی بهاری شددست های خسته ای پیچیده با حسرتچشم هایی مانده با دیوار رویارویچشمها را می شود پرسیدآسمان را می شود پاشیدمی شود از چشمهایش …چشمها را می شود آموختمی شود برخاستمی شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شدمی شود دل را فراهم کردمی شود روشنتر از اینجا و اکنون شدجای من خالی استجای من در عشقجای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدارجای من در شوق تابستانی آن چشمجای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفتجای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشتجای من خالی استمن کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشتدر کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!می شود برگشتتا دبستان راه کوتاهی استمی شود از رد باران رفتمی شود با سادگی آمیختمی شود کوچکتر از اینجا و اکنون شدمی شود کیفی فراهم کرددفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشیددر کتابی می شود روییدن خود را تماشا کردمن بهار دیگری را دوست می دارمجای من خالی استجای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی استجای من در درس نقاشیجای من در جمع کوکبهاجای من در چشمهای دختر خورشیدجای من در لحظه های نابجای من در نمره های بیستجای من در زندگی خالی است[می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کنمی شود در سردی سرشاخه های باغجشن رویش را بیفروزیمدوستی را می شود پرسیدچشمها را می شود آموختمهربانی کودکی تنهاستمهربانی را بیاموزیم
[ad_2]




