من موندم و تیر بار و دشمن….

خانه » من موندم و تیر بار و دشمن….

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

من موندم و تیر بار و دشمن….

بابام تعریف میکرد میگفت زمان جنگ وقتی بعد از یه روز کوهنوردی به بالای یه کوه رسیدیم که سه یا چهار شب قبل عملیات شده بود و قرار بود ما اونجا با چند روز تأخیر مستقر بشیم دیدیم طرفای بالای کوه تعداد زیادی جنازه عراقی تو شیب افتاده.
میگفت وقتی ما رسیدیم تازه هوا داشت گرگ و میش میشد که با کمال تعجب یه سنگر دیدیم که یه بسیجی توش پشت یه تیربار نشسته. تعریف میکرد که بسیجیه به قدری سیاه شده بود که سفیدی چشماش معلوم بود.
بعد که فرمانده ازش میپرسه چه خبر ؟ بسیجی جواب میده : بعد از اینکه بچه ها مجبور شدن برن جلوتر فرماندمون من و با دو نفر دیگه گذاشت اینجا گفت تکون نمیخورید تا کمک از راه برسه و همینجا بمونید که از پشت بهمون حمله نشه…. شب اول دو تا دوستم تو درگیری شهید شدند…. من موندم و تیر بار و دشمن…. چند بارم چهار پنج نفری میخواستن بیان بالا که نذاشتم و با تیر بار زدمشون
بابام میگفت ما همه دهنمون باز مونده بود که این چجوری تک و تنها بدون ارتباط با نیروهای خودی و بدون آب و غذای کافی، به دستور فرمانده عمل کرده و پستش و ترک نکرده و جانانه مقاومت کرده
بابام یه آه کشید و گفت وقتی فرمانده بهش گفت برو استراحت کن این بسیجیه جوری با ابهت و قدرت راه میرفت که من احساس میکردم کوه زیر پاش میلرزه
حالا ببینید ۱۷۰۰ نفر و چجوری با حقارت به تیر میبندند
یعنی این ۱۷۰۰ نفر نمیتونستند تا آخرین قطرهٔ خونشون بجنگند و شجاعانه و با افتخار کشته بشن؟
عاقبت تسلیم مقابل زورگو و دشمن همینه دیگه
حضرت آقا گفتند که عده ای مشکلات و با عزت تحمل میکنند و عده ای همون مشکلات و تحمل میکنند اما با ذلت

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا