جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
مردی که تابِ فراق نداشت
توی مسجد بود که خبر را شنید. بیهوش شد. باورتان میشود؟! مردِ خیبر و حنین بیهوش شد. آب به صورتش پاشیدند. به هوش آمد و گفت: بِمن العزاء یا بنتَ محمّد؟! به چه کسی باید تسلیت بگویم توی مصیبت تو؟! کنت بک اتعزّی ففیم العزاء من بعدک؟! توی مصیبتهای قبل به تو پناه میآوردم، با تو تسلّی میگرفتم. بعد از تو با چه کسی تسلّی بگیرم؟! بعد شعر خواند؛ شعر که نه، نالههای موزونِ بداهه: «میان هر دو دوست و محبوبی، عاقبت جدایی هست و انگار نمیشود که فراق، نباشد… ؛
لکلّ اجتماع من خلیلین فرقه/ و کل الذی دون الفراق قلیل/ و انّ افتقادی واحداً بعد واحدا/ دلیل علی ان لا یدوم خلیل.
کد:http://baharnarenj89.persianblog.ir/post/493
[ad_2]





