جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
مدیونند کسانی که در پی این جنازه بدوند +عکس
مدیونند کسانی که در پی این جنازه بدوند +عکس
متعاقب این مسًئله بودم که سینه را سپر کردم و تا نرسیدن به این هدف, از درس و بحث و زن وزندگی وپدر و مادر و؛بریدم و در این بیابان بر هوت تنها فدا شدم و تنها به شهادت رسیدم و مدیونند کسانی که در پی چنازه ام می دوند
محمد علی ملک ، در اول فروردین سال 1344 در روستای قرن آباد واقع در بیست کیلومتری شهرستان گرگان متولد شد. پس از پایان دوره دبستان در سال تحصیلی 56 به جمع طلاب حوزه علمیه امام جعفر صادق گرگان پیوست.
سرانجام حجت الاسلام محمد علی ملک شاهکوئی در 24 دی ماه سال 1365 ، طی عملیات کربلای 5 بال در بال ملائک گشود. وی در زمان شهادت ، فرماندهی گردان حمزه سیدالشهدا(علیه السلام) از لشکر 25 کربلا را بر عهده داشت.
آن چه می خوانید متن وصیت نامه تاثیر گذاری است که از آن عزیز بر جای مانده است.
روحمان با یادش شاد
بسم الله الرحمن الرحیم
لن تنالو البر حتى تنفقوا مماتحبون
قرآن کریماینک که رایحه دل انگیز و مست کننده شهادت مشامم را نوازش می دهد و سرتا سر وجود مرا عشق و شوق آن وصلت زیبا فرا گرفته وتمامی سلولهایم را التهاب این دیدار باور نکردنی پر کرده و تمامی روح وجان و هستی ام را مجذوب این معشوق به سوی خود جلب کرده ومرا مات و مبهوت ازاین همه جلال و عظمت وزیبائی به گوشه ای خزانده وقلم رابه دستم سپرده که کمی با نسل به یغما رفته این دوران به نوشتن بنشینم ،احساس می کنم که اصلاً وجود خارجی ندارم و اصلاً نیستم .
اما وقتی کمی به خود می آیم احساس می کنم نه من هستم ، و حال در میدان نبرد چکا چک شمشیر را و قهقهه مستانه اهریمنان را و صدای مظلو مانه درد کشیدگان را و حسرت آن کودک بی پدر را ونگاه آن دختر یتیم را, همه وهمه در حال دیدن هستم و تماشای این حرکت کُند زمان آنقدر مشامم راپر کرده که به تهوام انداخته ، آخ که چقدر زیباست بعد از این همه تحمل درد و اینک احساس می کنم که دستم را رسانده ام . در لابلای جرقه ها ی آتشین دستهای این معبود ومعشوق که دیر زمانی در انتظار این لحظات, لحظه شما ری می کردم. خوب دیدم در آین اخرین لحظاتی که چند ساعت دیگر باید با هجوم به قلب سپاه ظلم در برابر سیل تماشاگر رقص مرگ عاشقانه ام را آغاز کنم؛ چند کلامی به یاد گار برایتان می گذارم:
واقعیت در این است که هر چه ضعف واستضغاف را در خود می یافتم وهر چه شبنامه هایم برای بیرون پریدن از قفس تن فروکش می کرد پر ریخته تر وبال شکسته تر ومجروح تر می شدم و بیشتر از نفس می افتادم و هر چه دیوارها نزدیکتر و سقفها کوتاهتر وپنجه هافشرده تر می شد ویا قدرت خا رق العاده ام در تحمل درد شکنند ه تر وحوصله ام در چیدن در دانه هایی که پیاپی می پا شید ,تنگتر می گردید ونیز در دنیای درونم هر چه در پیرامونم موجی از تباهی ها وسیاهی.زشتی ها وعبودیت وبیگانگی واز خود بریدگی ووسواس وخناس ,نفا س مهیب تر وریشه برانداز تر می آمد .
سموم زمستانی بر بو ستان ایمان وفرهنگ واخلاق این همه انسان بی تفاوت بیشتر می ورزید وشقایقهای عشق وسرخ گلهای شهادت ویاسهای خاطره وبنفشه های شرم وتاًمل ونجابت وگلهای رنگارنگ فضیلتهای انسانیمان وزیبایی های مزارع سبز سیادت وعزت حیات ما وچراهای جان های ما وجوانه های امیدهای ماوشکوفه های پیرانه ما به زردی وخشکی رومیکرد ورسوب سخت وسیاه این سیل دمادمی که همچوصلصال کالفخار برخاک حاصلخیز ماوکشتزار پدران ما بیشتر فرود می آمدو بذرشوروشوقها ی شکافتن وسرزدن ورویئدن و به برک وبار نشستن را در کامی می میراند .
قنات این مومن, آبادی است که میراث تاریخی ماوسرمایه هستی ما وسرمنز ل مقصو دما بود را از بلای لجن پر می کردند و چاههایمان را پیاپی می ریختند وچشمه های امید مان را یکایک فرومی خشکاندند.کلنگ های آن مغنی واصحابش را در فوران منجلاب این زمین و انفجار هیاهوی این زمان ,هردم خاموش تر و فر اموش تر می کردند. من با تمام احساسم این جریان سیاه وتاریک وخسته کننده دوران را می دیدم. آیاراهی به جز فدا شدن در راه رسیدن به این اهداف واحیای این همه مرده شده ها داشتم ؟ و آیامی توانستم تمامی این جغد صفتان را با چشمانی باز مشاهده بکنم و دم بر نیاورم وخاموش بنشینم ؟مسلماً خیر . و متعاقب این مسًئله بودم که سینه را سپر کردم و تا نرسیدن به این هدف, از درس و بحث و زن وزندگی وپدر و مادر و؛بریدم و در این بیابان بر هوت تنها فدا شدم و تنها به شهادت رسیدم و مدیونند کسانی که در پی چنازه ام می دوند وبه سر وصورت می زنند وبه این وصیت نامه ام گوش می دهند وخاموش اند .
هر چه فریاد دارید باهم بکشید که این کاخ ستم را در هم بکوبید.در آخر پدر جان ومادرجان به عرض برسانم که نمی توانم از شما تشکر کنم چون اگر شیر تومادر با اسم حسین در هم آمیخته نمی شد وبه آیه آیه های وجودم نمی رسید تحقیقاً من اصلاً نمی توانستم اهل درد باشم و اگر راهنما ئی های تو پدر ونصیحت های سمج وار تو مرادم نمی بود معلوم نبود که در کدام از دسته و گروه های ملحد می بودم . آخ مادرجان وآی پدر جان دستانتان را می بوسم وقول می دهم اگر در روز قیامت شافی بودم ,شما را شفاعت می کنم .
باید به خواهر خوبم سفارش کنم که حال وقت آن رسیده که با حجا بت در سنگر مقاومت کنی .من تو را خیلی دوست داشتم ودارم وتو برادرم علی اکبر ،برادر ارشدم باید سفارش کنم که هوای پدر ومادر را نگهدار .داداشم حسن وحسین به شما تاًکید می کنم که درستان را حتماَ ادامه دهید آنهم با جدیت تمام .ودر آخر باید به داداش بسیار ارجمندم که لباس سبز سپاه را به تن دارد تاً کید نمایم که به هیچ وجه این لباس را رها نکن ودر آن سنگر خونین مقاومت کن ودر آخر صبر وتحمل شما را از خدای بزرگ خواهانم .
برایم یکسال نماز و چون دو ماه روزه بدهکارم را بگیرید . البته روزه ها را حتماَ و نماز را برای احتیاط ، کتابهایم را هر جا که دوست داشتید بدهید وچون تازگی ها لباس روحانیت را پوشیده بودم به عنوان یادگار نگهدار ید .
چند ساعت قبل از عملیات کربلای پنج در هفت تپه
ساعت 5: 12 شب . 19 65 والسلام محمد علی ملک شاهکوئی![]()
[ad_2]






