جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
ما تو را فراموش نکرده ایم.
ما تو را فراموش نکرده ایم…
عبد الله بن ابراهیم غفارى می گوید : تنگ دست بودم و روزگارم به سختى می گذشت. یکى از طلبکارهایم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریاء حرکت کردم تا امام رضا علیه السلام را ببینم . می خواستم خواهش کنم که وساطت کنند و از او بخواهد که مدتى صبر کنند. زمانى که به خدمت امام رسیدم ، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه اى بخورم. بعد از غذا ، از هر درى سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلا به چه منظورى به صریاء آمده بودم. مدتى که گذشت ، حضرت ، اشاره کردند که گوشه سجاده اى را که در کنارم بود ، بلند کنم . زیر سجاده ، سیصد و چهل دینار بود. نوشته اى هم کنار پولها قرار داشت. یک روى آن نوشته بود : « لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، على ولى الله » و در طرف دیگر آن هم این جملات راخواندم : « ما تو را فراموش نکرده ایم . با این پول قرضت را بپرداز! بقیه اش هم خرجى خانواده ات است ».
[ad_2]





