ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله

خانه » ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله

خاطراتي از حاج احمد متوسليان
ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله

حاج احمد با چشماني غضبناك بالاي سرش ايستاد و با صداي بلند گفت: مي‌گويد من كومله‌ام؟! ما توي اين شهر فقط يك طايفه داريم. آن هم جمهوري اسلامي است. والسلام



به گزارش خبرگزاري فارس، مريوان كه فتح شد، به اتفاق حاج احمد كار شناسايي و دستگيري افراد ضد انقلاب را در سطح شهر شروع كرديم.

در يكي از همان روزها، سوار بر جيپ، داشتيم از خيابان مي‌گذشتيم كه حاج احمد با دست روي كتفم زد و بدون اين كه به من نگاه كند، پرسيد: «اين يارو كيه؟!»

همان طور كه از سرعت ماشين مي‌كاستم، به جايي كه اشاره كرده بود، نگاه انداختم.

خوب كه نگاه كردم، يك نفر آدم سبيل كلفت قلچماق را در لباس كردي ديدم كه فانسقه‌اي را هم به دور كمر بسته بود گفتم: نمي‌شناسمش.
با عصبانيت گفت: بزن كنار ببينم اين چه كاره است.

به سرعت روي ترمز زدم. ماشين هنوز نايستاده بود كه پايين پريد و به طرف آن مرد رفت.

حاج احمد با آن قدر و قواره رشيد، در برابر هيكل آن كرد سبيل كلفت درست مثل نوجوان ريز نقشي بود در كنار يك كشتي گير سنگين وزن! از ماشين پياده شدم و جلو رفتم. نزديكتر كه شدم، شنيدم كه حاج احمد با لحن قرص و محكم پرسيد:

ببينيم،‌ تو كي هستي و چه كاره‌اي؟

مرد كُرد همان طور كه با گوشه سبيلش بازي مي‌كرد، نگاه تمسخر آميزي به حاج احمد انداخت و با بي خيالي گفت: ما كومله هستيم.

هنوز جمله مرد تمام نشده بود كه حاج احمد سيلي محكمي به صورتش زد و او را در جا نقش زمين كرد.

مرد كُرد كه به زمين افتاد، حاح احمد با چشماني غضبناك بالاي سرش ايستاد و با صداي بلند گفت: بياييد اين را بيندازيد عقب ماشين تا تكليفش را روشن كنم. مي‌گويد من كومله‌ام؟!

نگاه به آدم‌هايي كه در اطرافش جمع شده بودند انداخت و طوري كه همه بشنوند، گفت:

«ما توي اين شهر فقط يك طايفه داريم. آن هم جمهوري اسلامي است. والسلام».

*راوي:ناصر شريفي

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا