ابوالمراد جيلاني مردي بود صاحب راي و صائب نظر. مريدان، بسيار داشت و پيروان بي شمار.
روزي بر سكوي خانه نشسته بود و مريدان گرد وي حلقه زده بودند و حل مشكل مي كردند.

مردي گفت : « اي پير، مرا با اهل خانه جنگ افتاده است و اهل، مرا از خانه بيرون رانده و در،بسته.» گفت : « به خانه آييم و آشتي تو با اهل، باز كنيم.» و چنين شد.

مردي گفت : « اي پير، صاحب خانه مرا گويد كه بيرون شو. » گفت : « صاحبخانه را بگوي كه پير گويد، خانه بر من ببخش و خود بيرون شو. » و چنين شد.

مردي گفت : « اي پير، صد درم سنگ زرناب مي جويم» گفت : « بيابي» . چنين شد.

يك يك مريدان مي آمدند و مراد مي جستند از ابوالمراد.
ناگاه مردي درآمد و عريضه اي بداد سرگشاده و برفت.
ابوالمراد، نخست آن عريضه ببوييد و ببوسيد و بر ديده نهاد و سپس، خواندن بياغازيد.
ناگاهي، كف بر لب آورد و فرياد زد : « آب، آب.» و از سكو در غلتيد و بيهوش بيوفتاد.
مريدان بر گرد وي جمع آمدند و چندان كه پف نم بر صورت وي زدند و كاه گل در دماغ وي گرفتند، با هوش نيامد.
پس او را به بيمارستان بردند و در «سي.سي.يو» بخوابانيدند كه مگر سكته ي مليح! كرده است.
ساعتي در آن حالت ببود تا طبيب بيامد و گفت : « اي پير تو را چه افتاده است؟»
ابوالمراد از لحن وي بدانست كه طبي از مريدان وي است. پس زبان باز كرد و گفت : «آب، آب.» آب بياوردند كه : «بنوش.» ننوشيد و بمرد _رحمةالله عليه._:khande:
مريدان بر جنازه ي وي گرد آمدند و مي گريستند كه : « دريغا، آن پير روشن ضمير و آن شير بيشه ي تدبير كه به يك عريضه از پاي در اوفتاد و بمرد.»
مريدي گفت : «اي ياران، شايد بُوَد كه آن عريضه باز نگريم تا چه شَعْوَذه و طامات در آن نوشته است؟ باشد كه علّت تشنگي وي دريابيم و سببِ موت بازشناسيم.»
عريضه بگشودند. قبض آب بهاي خانگاه ابوالمراد _ اَنارالله برهانَه _ به نرخ تصاعدي! و جز آن، هيچ نبود.
تمّت.

گل آقا، يكشنبه 19/9/1369