جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
فرشته ای بنام مادر
مادر پیر شده … آشپزخانه از تنها شدن نگران است … !
یقه و کروات پدر هراسان به آخرین گرههای بسته شده با دست او خیره شده اند … !
فرشته مو سفید خانه مان کوله بارش را بسته … !
امروز برایم خاطره اولین روز مدرسه ام راگفت که وقتی وارد کلاس شدم او میرفت گریه میکردم … !
خواستم بگویم …
آخر مهربان آن روز زجه هایم برای چهار ساعت ندیدنت بود … !
یک عمر ندیدنت را چه کنم … !
اما نگفتم !!!!!
[ad_2]




