جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
علياكبر تو با چشمانت حرف بزن
علياكبر تو با چشمانت حرف بزنجنگ بود و مردانگي؛
گلوله و آتش و تركش و خون و آه و يا حسين(ع). يكي آسماني ميشد، يكي حسرت ميخورد. يكي طالب ميشد و يكي هم ميشد يادگاري دردمند؛ هم جان ميباخت، هم ميماند؛ پر از درد و تركش.
پانزده سال، شانزده سال، هفده سال و… زمان سنگين ميگذشت و پر رنج. تخت بيمارستان و اكسيژن و ملاقات ممنوع؛ شيميدرماني و درد و صبر و اجر؛ روايت گل است كه در فصل شكوفايي پرپر ميشود.
□
سيسييو ـ ملاقات ممنوع:
سكوت است و تنهايي. آرامش است و بيكسي. همه چيز خاموش؛ مثل او. حتي زبان نيز سالهاست كه قدرت حركت ندارد. نگاهها اما هنوز زندهاند. مردمك چشم آهسته حركت ميكند. اطراف را ميكاود. رصدخانة كوچكي است كه گاهي چپ را، گاهي راست را و زماني آسمان را نظارهگر ميشود. رصد كردن تنها براي آسمان مصداق دارد؛ نه چپ و راست. اما چشمان او همه جا را و همه كس را و همه چيز را عميق مينگرد. نه اينكه تنها او مشتاق ديدن باشد، نه. هر چه هست و نيست در پي آن است بهگونهاي قرار گيرد كه چشم او به آنها هم بنگرد. زمين، آسمان، فرشتگان، رفقاي شهيدش، پدر و مادر و فرزندانش و خدا مشتاق ديدار اويند.
چشمانش را ميبندد. حالا ديگر در سكوت و تنهايياش فرشتگان را ميبيند. همه چيز را مهياي حضور او كردهاند. بهشتيان منتظر ديدار اويند. اما ميداند كه بايد باز هم صبر كند؛ صبري زيبا.درد ميآيد؛ بيصدا و پر قدرت. اللهاكبر. با چشمانش تكبير ميگويد. خوابيده قامت ميبندد. عميق ميشود. اوج ميگيرد. تمام وجودش آتش ميگيرد. او در دريايي از ذكر، جاري ميشود. نزديكتر ميشود به آسمان. لبخند ميزند. همه چيز شفاف شده است. ذكر ميگويد. ذكر ميگويد. ذكر ميگويد و فرشتگان را به تقديس و تسبيح واميدارد. درد، خسته و سنگين، پا پس ميكشد. كمكم سياهي از صورتش ميرود و ميتواند نفس بكشد؛ سينهاش از فشار رها شده است.
صدايي از دور او را ميخواند: «علي اكبر، علي اكبر جان!»
صدا را ميشناسد. لحظاتي ميگذرد تا به آنها نزديك شود. به آرامي سرش را ميگرداند. مادر را ميبيند. چقدر دلش براي او تنگ شده است. مدتها بود كه از نزديك نديده بودش و صداي مهربانش را نشنيده بود.
مادر دست بر سر علياكبر ميكشد. موهايش را نوازش ميكند. ميخواهد سنگيني فراق را به نسيم ديدار او رفع كند. اما بر خلاف هميشه، امروز مادر طالب محبت علياكبر شده است. آهسته با مردمان چشم او زمزمه ميكند: «علياكبر! عزيز دلم!»بغض راه كلام او را ميبيند. مادر نميداند چرا گل زيباش بايد اينگونه سالها رنج بكشد. كاش مثل حسن و علياصغر ـ دو برادرش ـ شهيد شده بود و اينگونه…! مادر از لطف خدا به علياكبر خبر ندارد. دوباره زمزمه ميكند: «علياكبر! عزيز دلم! مادر تو را دوست دارد. علياكبر، چيزي بگو! حرفي بزن! بگو مادر را دوست داري! به من نگاه كن! بگو كه مادر را دوست داري!» و بغض دوباره ميآيد.
چشم جز سكوت و نگاه چيزي ندارد براي هديه دادن. كاش مادر از نگاه علياكبرش پاسخ را بشنود و بر درياي طوفاني دلش نسيم دلانگيز آرامش بوزد.
صداي پر ابهت لرزاني نيز او را ميخواند. پدر را ميبيند كه سنگيني نگاه مردانهاش را پردههاي شفاف اشك پوشانده است؛ مرد است ديگر؛ پدر است ديگر. اگر در مقابل عظمتي كه خود شاهد به شكوه رسيدنش بوده سر فرود نياورد و سالهاي پر درد پسر رشيدي را كه اينگونه اسير تخت بيماري شده است با اشك و زمزمههاي دلنوازش بيان نكند، چه كند؟ پدر هم علياكبر را صدا ميزند. از او طلب حرفي، كلامي يا حركتي دارد. نشانهاي ميجويد تا با آن، دل تشنهاش را سيراب كند. اما علياكبر تنها نگاه ميكند؛ نگاهي كه تمام خواستههاي پدر در آن نهفته است؛ اگر دريابد.
چشمها، چشمهاي پر از آب شدهاند. كريمانه همه را سيراب ميكنند و باز ميجوشند. به سمت ديگر ميچرخند. حامد هم آمده است. ميخواهد كمي با پدر نجوا كند؛ نه با پدر كه با چشمان زيباي او.پدر آرام و ساكت، سخنها با خود دارد: «حامد جان، چشم بد كور! قدت چه رشيده شده است؟ ماشاءالله براي خودت مردي شدهاي! مگر چند سال است كه تو را در آغوش نگرفته و نوازشت نكردهام؟»
حامد اما اينها را نميشنود. تنها گريه ميكند. دست گرم حامد، پيشانياش را نوازش ميكند. دل حامد كودكي شده است كه پدر گمشدهاش را ميجويد و وقتي كه پيدايش ميكند، تنها ميتواند خيس اشك شود. همين. حامد حالا تنها ميگريد و آرزويي كه در دلش جوانه ميزند و بزرگ ميشود كه كاش بابا يكبار ديگر هم شده صدايش كند و بگويد: «حامد جان! آقا حامد! بابا! دوستت دارم.» اما دريغ! حامد جان! امروز هم مثل اين چند سال گذشته، تو تنها به نگاههاي پدرانه راضي باش. مردمان چشم با تو و خواهرت نجواها دارند. يقين داشته باش كه محبت دل بابا به شما خيلي بيشتر از ساير پدران است؛ چرا كه او محبت ديده خاص از چشمه رحمت الهي است و سراپا شور و شوق به شما…مردمان چشم، دلشكسته ميشوند از اينكه اينهمه التماسش ميكنند. تنها براي آنكه كلامي بگويد و او فقط ميتواند به اشكهاي مظلومانه آنها نگاه كند. به دنبال راهي است. چشمها را فرو ميبندد و راهي آسمان ميشود. زيبايي و شكوه بهشت ديدار ياران همسفر و نوازش الطاف الهي آرامشان ميكند و دوباره باز ميگردند. اين بار نيازي نيست به چپ و راست بچرخند. لطافت نگاهي دردمند در راستاي آسمان به او خيره شده است. دستان محبتش بر ابروان او كشيده ميشوند. شانة نرمي است كه ابروها را مرتب ميكند و بر چروكهاي ريز پيشاني، رنگ بينقش ميزند. او هم دارد زمزمه ميكند. حرفهاي نگفتهاي دارد كه تنها با چشمان ساكت و زيباي او ميتواند بگويد. همسرش است. با صلابت و شاداب او را مينگرد. دوست ندارد علياكبر او را دلخسته ببيند. براي همه اگر علياكبر تكيهگاه است، او اما براي علياكبر شده است پشتيبان و ماية دلخوشي و آرامش.
درد دل نميكند، اما از نگاههاي علياكبر هر چه درد دل است را مرور ميكند؛ حرفهاي علياكبر را، توصيههاش را، آرزوهايش را براي بچهها، معذرتخواهي از اينكه همة بارها را به دوش او گذاشته و اينكه دعايش ميكند و… همه را ميشنود و همه را با چشمان خود پاسخ ميگويد. ميداند كه علياكبر همه را ميشنود كه مدام ميگويد: «چشم، غصه نخور! دلت آرام باشد. من هنوز هم كنيز توهستم. تو فقط برايم دعا كن! تقاضاي صبر نكن! تو فقط مثل هميشه آقايي كن و يك چيز ديگر. ببين علياكبر جان! من اينجا پشت اين ديوار شيشهاي نشستهام. تو را به خدا فقط به من نگاه كن! من با اين نگاههاي توست كه زندهام.»
مردمان چشم به اشك مينشينند؛ شايد دلشان براي او بيشتر از هر كس تنگ تو شده بود. لبخند ميزنند. چقدر براي همهشان دلتنگ شده بود. صداي برادرش او را به خود ميآورد. «علياكبر جان! تو با چشمانت حرف بزن، ما ميفهميم. علياكبر جان!»
علياكبر آخرين نگاهها را هديهشان ميكند. روزهاي آخر ماندن پيش آنهاست. شايد حلاليت ميطلبد. شايد دعايشان ميكند. شايد سفارش ميكند. شايد… نميدانم.
علياكبر راهي سفري سبز است كه سالها قدم در آن نهاده و حال دارد به مقصد و مقصود ميرسد.
عطر سيب، فضا را پر كرده است. عطر دلانگيز حضور ارباب است كه علياكبر تمام اين سالها را دقيقهاي ميبيند كه آمده و رفته و او اينك تا باقي است در آغوش گرم محبت خدا خواهد ماند.
نرجس شكوريانفرد
امتداد
[ad_2]




