لحظه‌ها لحظه‌های سختی بود و خانواده‌اش بس که به خاطر اعتیادش به این در و آن در زدند و دست به دامن پزشک‌های مختلف شده بودند، دیگر داشتند دیوانه می‌شدند. همه از رسوایی و شیدایی این پسر که تا چند ماه پیش نزد دوستان و بویژه اقوام به متانت و نیکی شهرت داشت، دیگر نمی‌دانستند که چه بکنند و به که پناه ببرند.
اما چیزی که مهم بود و همه می‌دانستند این بود که همه اشتباهات و مشکلات فربد زیر سر پدر و مادرش بود که در خصوص ازدواجش با دخترعمه‌اش سهل‌انگاری کردند.
فربد به خاطر مریم و به عشق وی مردانه درس خواند و بعد از این که از سد بزرگ کنکور عبور کرد و در رشته‌ای بسیار مناسب از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و در این مدت حتی به مریم فهمانده بود که منتظرش باشد اما این پدر و مادرش بودند که با وصلت وی با دختر عمه‌اش شدیداً مخالفت می‌کردند و سرانجام حرفشان را به کرسی نشاندند و با عصبانی کردن پدر و مادر مریم باعث شدند تا آنها دخترشان را درحالی که دل در گرو عشق پسردایی‌اش داشت، به طور ناخواسته به عقد پسر دیگری غیر از فربد درآورند.
فربد حتی بعد از این که با حقه و نیرنگ‌های مختلف مادر و خاله‌اش و با اجبار با دختر خاله‌اش ازدواج کرد نیز به یاد و خاطر مریم بود و در حالی که به زندگی جدید و همسرش هیچ علاقه‌ای نشان نمی‌داد، تنها به بهانه آرامش فکری و ر‌هایی از غم مریم به دامن انواع مواد مخدر و افیون پناه آورد و بعد از مدتی خود را زمینگیر و حتی
کارتن​خواب کرد.
دیگر رفته رفته ورد زبان همه اقوام و آشنایان، فربد بود و فربد. همه متعجب و انگشت به دهان بودند. هر کسی سعی می‌کرد در این خصوص مقصر اصلی را پیدا کند و به دیگری از استعداد وی در درس خواندن، اعتیاد یا عشق پاکش به دخترعمه‌اش سخن به میان آورد.

خلاصه این که چندین بار فرستادن فربد به مراکز مختلف ترک اعتیاد کاری از پیش نبرد تا این که یک روز یک زن جوان در جمع خانوادگی با شنیدن خبر اسفناکی از فربد به صورت ناخودآگاه به زیر گریه زد و حتی در مقابل دیدگان همسرش نیز نتوانست خودش را کنترل کند.

آری این مریم بود که با شنیدن خبر دستگیری فربد به‌وسیله پلیس به عنوان معتاد ولگرد در میان جمع خانوادگی‌اش به یکباره بدحال شد و گریست و نتوانست زخم کهنه‌ای که در دلش از گذشته‌های دور تا کنون به خاطر پسردایی‌اش نهفته بود را همچنان از دیدگان همسرش مخفی نگاه دارد که به یکباره با عکس​العمل کم​نظیری از سوی همسرش مواجه شد.

همسرش دستش را گرفت و به مریم گفت دوتایی با هم به ملاقات فربد برویم، بالاخره ما هم انسانیم.
با شنیدن این سخن بسیار جالب و به دور از انتظار، مریم درحالی که گریه می‌کرد، دست همسرش را گرفت و از جا برخاست و به اتفاق وی و مادرش که از مدت‌ها قبل دلش برای برادرزاده‌اش می‌تپید ولی به خاطر اختلاف‌های خانوادگی نمی‌توانست هرگز وی را ببیند، به سمت کلانتری رفتند و در سالن اصلی کلانتری با کلی کش و قوس و زحمت بالاخره موفق به دیدار فربد شدند.

فربد با دیدن عمه و دخترعمه‌اش در حالی که از بی‌حالی و نرسیدن مواد به بدنش نایی نداشت به یکباره به احترام همه از جا بلند شد و در حالی که به چشمان مریم نگاه
مي​کرد به سمت وی حرکت کرد و با چشمانی پر از اشک در یک قدمی مریم روی زانوان خودش نشست.

مریم حال و روز بهتری نداشت و به وی گفت می‌دانم که دست بی‌رحم روزگار ما را به این روز انداخته و تو را چنین ناتوان و مرا نگران کرده، ولی پسردایی به هرچه که می‌پرستی اصلاً دوست نداشتم تو را در چنین وضع و شرایطی ببینم. تو را قسم می‌دهم به هرچه که پاک‌تر و پاک‌‌ترین است، دست از لج و لجبازی‌هایت از روزگار و اطرافیان بردار و خودت را از هرچه مواد مخدر پاک کن.

فربد که محبت دخترعمه مهربان را روی سر خود دید، در همان کلانتری قول داد که دست از خل‌بازی‌هایش برمی‌دارد و حتماً مصرف مواد مخدر را کنار می‌گذارد.
فربد سپس به کمک همسر مریم از زمین برخاست و بعد‌ها به کمک او و دیگران به یکی از بهترین مراکز ترک اعتیاد مواد مخدر رفت و به قولی که داده بود وفا کرد و اکنون نزدیک یک سال است که بدنش از هرگونه مواد مخدر پاک است و مانند مرد سایه‌اش بر سر بچه و همسرش است.

——–
میدونید چرا این خبر با عنوان عشق پاک، توی روزنامه چاپ شد؟