جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
عبدالله ذوالبجادین ، مردی با دو تکه پارچه
او از قبیله (مزینه) بود و نامش عبدالعزى (اسم یكى از بتها است) در كودكى پدرش از دنیا رفت، عموى بت پرستش كفالت وى را بعهده گرفت، از او حمایت و سرپرستى نمود، بزرگش كرد، به جوانیش رسانید، و قمسمتى از اموال و اغنام خود را به او بخشید.
در آن موقع آئین اسلام شور و تحركى در مردم بوجود آورده بود و همه جا پیرامون دین جدید بحث و گفتگو میشد. عبدالعزاى جوان نیز به جستجو و تحقیق برخاست و با عشق و علاقه مسائل اسلامى را دنبال میكرد. بر اثر شنیدن سخنان پیغمبر اسلام و آگاهى از تعالیم الهى بفساد عقیده خود و خاندان خود پى برد، از بت پرستى و رسوم جاهلیت، دل برگرفت، و در باطن به دین خدا ایمان آورد اما بر عایت عموى خود اظهار اسلام نمینمود.
تا چندى وضع بهمین منوال بود، پس از فتح مكه روزى بعموى خود گفت: مدتى در این انتظار ماندم كه بخود آئى و مسلمان شوى و من نیز با تو قبول اسلام نمایم اینك مى بینم كه بت پرستى را ترك نمیگوئى و همچنان در كیش باطل خود پافشارى میكنى پس موافقت كن من مسلمان شوم و بگروه اسلام بپیوندم. عمو كه قبلا گرایش او را به اسلام احساس كرده بود از شنیدن سخن وى سخت برآشفت و گفت هرگز اجازه نمیدهم و سپس قسم یاد كرد كه اگر راه محمدیان را در پیش گیرى تمام اموالى را كه بتو داده ام پس میگیرم.
عمو تصور میكرد برادرزاده جوانش با تهدید پس گرفتن اموال تغییر عقیده میدهد، از تصمیم خود برمیگردد فكر مسلمانى را از سربدر میكند، و در بت پرستى پایدار میماند. ولى او مسلمان واقعى بود و با تندى و خشونت و تهدید مالى، اراده اش متزلزل نشد، از تصمیم خود دست نكشید، و در كمال صراحت و قاطعیت، اسلام باطنى خود را آشكار كرد و كمترین اعتنائى به تهدید مالى ننمود.سخنان بى پرده عبدالعزى در قبول آئین اسلام، عمو را بعملى ساختن تهدید خود وادار كرد، تمام اموال را از وى پس گرفت حتى جامه اى كه در تن داشت از برش بیرون آورد. او با بدن برهنه نزد مادر رفت و گفت: آهنگ مسلمانى دارم و از تو جز تن پوشى نمیخواهم، مادر قطعه كتانى را كه در اختیار داشت بفرزند داد، پارچه را گرفت بدو نیم كرد و خود را با آن دو قطعه پارچه پوشاند و براى شرفیابى محضر رسول اكرم راه مدینه در پیش گرفت.
او دلباخته حق و حقیقت بود، قلبى داشت كه از شور و هیجان، پاكى و خلوص، و صمیمیت و صفا لبریز بود و مانند مرغى كه از قفس آزاد شده و بال و پر گشوده باشد با سرعت میرفت تا هر چه زودتر برهبر اسلام برسد، آزادانه از تعالیم حیات بخش او استفاده كند، خود را بشایستگى بسازد، و موجبات سعادت واقعى و كمال انسانى خود را فراهم آورد.
بین الطلوعین در موقعیكه مردم براى اداء فریضه گرد آمده بودند وارد مسجد شد و نماز صبح را با پیغمبر بجماعت خواند، پس از نماز، رسول اكرم او را نزد خود طلبید و فرمود كیستى؟ گفت نامم (عبدالعزى) و جریان خود را شرح داد حضرت فرمود: اسم تو (عبدالله) است و چون دید خود را با دو جامه پوشانیده است او را (ذوالبجادین) خواند و از آن پس بین مسلمین بهمان لقبى كه پیغمبر به او داده بود مشهور شد.
عبدالله ذوالبجادین براى شركت در جنگ تبوك با دیگر سربازان مسلمین در معیت رسول اكرم (ص) از مدینه خارج شد و در همین سفر از دنیا رفت. موقع دفنش پیغمبر گرامى به احترام و تكریم او داخل قبر شد و جسد عبدالله را گرفت و با دست خود در قبر خواباند. پس از پایان یافتن كار دفن رو بقبله ایستاد و دستها را بلند كرد و گفت:
پروردگارا من روز را بشب آوردم و از عبدالله ذوالبجادین راضى هستم، بارالها تو نیز از او راضى باش.——————————-
منبع : [برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]
[ad_2]




