عملیات والفجر 8 به پایان رسیده بود و بچه های تخریب آمده بودند تا منطقه را پاکسازی کنند. من با چند نفر از بچه ها رفتم تا کمی پیاده روی کنیم. بعد از یک ساعت به منطقه برگشتیم به محض اینکه رسیدیم دیواری از دود سفید در جلوی ما ظاهر شد. اول فکر کردیم که هوا مه آلود است اما بعد از چند لحظه، بوی سیر و سبزی گندیده تمام فضا را پر کرد. متوجه شدیم که حمله شیمیایی است.

نام: حبیب الله شیخی قهی

تاریخ ومحل تولد: 1342– تهران

تاریخ و محل اعزام: 1361 – تهران

مدت حضور در جبهه: 24 ماه

درصد مجروحیت: 40 درصد شیمیایی

محل سکونت: تهران

حبیب الله شیخی از روزهای حضور در جبهه با شوق خاصی صحبت می کند:

علاقه خاصی به سپاه داشتم. دوران دبیرستان مدرسه ما روبروی «پایگاه ابوذر» بود. بعد از پایان تحصیل به عضویت پایگاه درآمدم. سال 61 اطلاع دادند که برای تشکیل لشگر 8 نجف اشرف به نیرو نیاز دارند؛ بلافاصله خودم را به پایگاه رساندم و به عنوان بهیار وارد بهداری لشکر منتقل شدم.

«حاج احمد کاظمی» فرماندهی لشکر8 نجف اشرف را بر عهده داشت؛ من تا آن زمان او را ندیده بودم ولی وقتی این مرد شجاع و دلیر را شناختم، شیفته او شدم. حاج احمد یکی از دلاورمردان عرصه جنگ بود.

این جانباز به اولین عملیاتی که در آن شرکت داشت اشاره می کند: برای اولین بار در عملیات بدر شرکت کردم. تا آن روز حتی یک سرباز عراقی را هم از نزدیک ندیده بودم.

وقتی برای اولین بار یک عراقی را با آن هیکل درشت دیدم، کمی ترسیدم، اما به مروز زمان وقتی شجاعت بچه ها را در منطقه دیدم متوجه شدم عراقی ها در برابر این جوانان نمی توانند کاری انجام دهند.

شیخی خاطره ای از عملیات قادر بیان می کند:

شب عاشورا بود. ما در گودالی دور هم نشسته و چند شمع روشن کرده بودیم. قرار بود فردای آن شب عملیات قادر شروع شود. بعد از چند لحظه حاج احمد آمد و گفت: «هر کس نمی خواهد در عملیات شرکت کند می تواند همین الان بدون اینکه کسی متوجه شود منطقه را ترک کند و به عقب برگردد.»

شهید کاظمی می دانست که این عملیات حساس است. گروهک های کوموله در منطقه مشکلاتی را به وجود آورده بودند؛ اما هیچ یک از بچه ها حاضر نشدند منطقه را ترک کنند.

فردای آن روز، عملیات قادر انجام شد متاسفانه کوموله ها منطقه را لو دادند. بچه ها با جان و دل در آن عملیات جنگیدند و موفق شدیم منطقه را تصرف کنیم.

بعد از گذشت بیست و سه سال از جنگ هنوز هم روزهای عاشورا برایم تداعی کننده خاطرات آن روز است.

حبیب الله روزی که شیمیایی شد را یادآور می شود:

عملیات والفجر 8 به پایان رسیده بود و بچه های تخریب آمده بودند تا منطقه را پاکسازی کنند. من با چند نفر از بچه ها رفتم تا کمی پیاده روی کنیم. بعد از یک ساعت به منطقه برگشتیم به محض اینکه رسیدیم دیواری از دود سفید در جلوی ما ظاهر شد. اول فکر کردیم که هوا مه آلود است اما بعد از چند لحظه، بوی سیر و سبزی گندیده تمام فضا را پر کرد. متوجه شدیم که حمله شیمیایی است.

یکی از بچه ها از شدت درد و سوزش بدن می نالید؛ ماسک هم نداشت. او را می شناختم و چون می دانستم متاهل است و یک فرزند هم دارد یاد چشمان منتظر کودکش افتادم و بلافاصله ماسکم را به صورتش زدم و او را با آمبولانس به عقب منتقل کردم.

چون دوره بهیاری را گذرانده بودم با چند پزشک در منطقه ماندیم و مجروحین را مداوا کردیم. من باور دارم اگر دشمن به بمب های شیمیایی متوسل نمی شد هیچ وقت نمی توانست مقابل رزمنده های شجاع و از جان گذشته ما تاب بیاورد.

وی درباره عوارض سلاح های مرگبار شیمیایی می گوید: من به همراه چند پزشک جزء آخرین کسانی بودیم که منطقه را ترک کردیم در بین راه احساس سرگیجه و حالت تهوع داشتم، پوست بدنم می سوخت و احساس خفگی به من دست داده بود. یکی از پزشکان آمپولی را به من تزریق کرد. همان جا از شدت درد و سوزش بدن و چشم بیهوش شدم.

دو هفته بعد زمانی که چشم باز کردم متوجه شدم در بیمارستان امام حسین (ع) تهران هستم.

چشمانم به مدت یک ماه نمی دید، بدنم از سر تا نوک پا تاول زده بود. از شدت درد به خودم می پیچیدم این وضعیت تا دو ماه ادامه داشت.

کمی که حالم بهتر شد شماره تلفن یکی از اقوام را به پرستاری دادم تا خانواده ام را از وضعیتم باخبر کند. زمانی که پدر و مادرم من را در آن شرایط دیدند باور نمی کردند که من زنده بمانم. وقتی که شرایطم بهتر شد به خانه رفتم و مدتی را هم در خانه بستری بودم.

حبیب الله نمی توانست در خانه بماند، پس دوباره و علی رغم میل خانواده اش عازم جبهه شد و به منطقه برگشت: این بار به تیپ 63 خاتم الانبیا ملحق شد و در عملیات مرصاد شرکت کرد.

روزهای بعد از جنگ برای شیخی، شروع دوباره درد و رنج ناشی از مجروحیتش است:

سال 66 به استخدام بانک سپه درآمدم. بعد از پایان جنگ هم همان جا مشغول به کار شدم و گذران زندگی می کردم.

اما عوارض شیمیایی با کوچکترین بیماری کم کم در بدنم نمایان شد به طوری که با یک سرماخوردگی از پای در می آمدم و باعث می شد مدت ها در بیمارستان بستری شوم. سال 79 بود که دکتر اصلانی با انجام آزمایشات و عکسبرداری های مختلف علت آن را عفونت شدید ریه و اثر گاز خردل اعلام کرد و از همان زمان تحت درمان هستم. و هر سال چندین مرتبه در بیمارستان بستری می شوم.

من کار کردن را دوست دارم و نمی خواهم مجروحیتم بر من غلبه کند. با اینکه بدنم ضعیف است و مشکلات زیادی دارم اما همیشه سعی کرده ام اراده قوی داشته باشم تا در کارهایم موفق شوم.

احساس می کنم دردهایم دوست و همراه من هستند هر بار که در بیمارستان بستری می شوم خودم را به خدا نزدیک تر می بینم. فکر می کنم اگر این دردها نبود من هم از یاد خدا غافل می شدم.

این جانباز صبور و درد کشیده در رابطه با ترویج فرهنگ ایثار و شهادت می گوید: برای اینکه هشت سال دفاع مقدس را بین مردم فرهنگ سازی کنیم باید شجاعت ها ودلاوری های مردانی همچون حاج احمد کاظمی، حسین خرازی، شهید همت، شهید صیادشیرازی و امثال آنها را به نمایش بگذاریم تا مردم به خصوص نسل جوان کشورمان که اطلاع چندانی از سال های حماسه ندارند، این شهیدان را الگوی خود قرار دهند.