جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
طناب یا خدا ؟
طناب یا خدا ؟
کوهنودی می خواست از بلندترین کوه بالا برود ولی از آنجا که افتخار این ماجرا جویی را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بود و در آن سیاهی شب همانطور که از کوه بالا می رفت و چند قدم بیشتر تا قله کوه نمانده بود پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط سیاهی شب را می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت در حال سقوط و در ان لحظات ترس عظیم احساس می کرد چقدر مرگ به او نزدیک است ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد و بین آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود در این لحظه هیچ چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بکشد:خدایا کمکم کن ناگهان به نظرش رسید که صدایی از آسمام شنیده می شود صدا می گفت:چه می خواهی؟ با تضرع گفت: ای خدا نجاتم بده.صدا می گفت:واقعا ایمان داری که می توانم نجاتت بدهم؟البته که دارماگر باور داری طناب را رها کنیک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام قدرت به طناب بچسبد چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورده یخ زده را مرده پیدا کردند در حالی که بدنش به طناب آویزان بود و فقط یک متر با زمین فاصله داشت.
برگرفته از کتاب نسخه های زندگی
http://alef-be.blogfa.com/
[ad_2]




