بسمه تعالی
شوالیه های شیطان
در دو سمت میدان هر دو لشکر صف آرایی کرده بودند از یک سمت شوالیه های سیاه پوش شیطان با نیزه های بلند و اسب های تنومند و در طرف مقابل سپاه نور که در راس آن شخصی که علم زیبایی در دست داشت ایستاده بود در پشت سرش انبوهی از لشکریان حضور داشتند فرسنگ ها عقب تر در پشت لشکر نور عده ای سوار بر یابوهای نحیف و با سپر و نیزه های زنگار گرفته سعی داشتند خود را به لشکر برسانند از فرط خستگی گاه می ایستادند و گاه کژدار و مریض به راه خود ادامه میدادند . خوب به آنها نگاه کردم خود را سوار بر خر پیری که حتی یک دندان در دهان نداشت میدیم و بی دفاع و سلاح ،نیم نگاهی به لشکر سراسر هیبت و شکوه نور داشتم . ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و من بی اختیار زمین گیر شدم پس از اتمام باد خبری از لشکریان نبود و من تنها در میان بیابانی برهوت رها شده بودم ظلمت بود و دیگر هیچ با ترس از خواب بیدار شدم، خواب عجیبی بود . نیم نگاهی به ساعتم انداختم ساعت چهار عصر بود، برای تجدید روحیه از خانه بیرون زدم روی نیمکت پارک محله مان نشستم و در افکارخود غوطه ور بودم ناگهان پسری که از فرط آرایش و پیرایش کم شباهت به جنس مخالف نمی نمود در برابرم ظاهر شد با ابروهای کوتاه شده و آرایشی خفیف و مدل مو و لباسی که نمیدانم از کدام خراب شده ای نشخار کرده بود. سلامی کرد و کنارم نشست جوابش را دادم .به محض نشستن بی مقدمه شروع کرد از تجربیاتش در مورد روابط نا مشروع و تخصص هایش در این زمینه حرف زدن

آنچنان با حرارت و افتخار حرف میزد که انگار تنها کسی ایست که در این دنیا به این افتخار نایل آمده .با بی میلی هرچهتمام تر به حرفهایش گوش میدادم و در تایید سخنانش سر میجنباندم در همین وقت دختری بزک کرده که از شدت بزک چهرهای مخوفپیدا کرده بود برای هم سخن شیرین بیان ما دست تکان داد و مرا از شر این مهملات نجات داد، آن دو قهقهه زنان از کنارم دور شدند . شوالیه های شیطان علم هایشان را برافراشته بودند و من سوار بر خری لاغر و نحیف به خانه رفتم در مسیر با خود فکر میکردم امر به معروف پیش کش لااقل تایید نمی کردی.