جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
شهید “سیدعباس موسوی” خمینیِ لبنان!
شهید “سیدعباس موسوی” خمینیِ لبنان!
صبح جمعه 30 اردیبهشت1362، به اتفاق دیگر بچهها عازم شهر بریتال شدیم. بریتال در نزدیکی بعلبک و در سینه¬کش کوهها قرار دارد. به خاطر ایمان مردمش به اسلام و ارادتشان به امام، به «قم لبنان» معروف بود. نماز جمعهی آن هفته به مناسبت اربعین شهادت «عباس علی صالح» – ابو روحالله – بریتال برگزار میشد که محل زندگی او بود،. چهل روز قبل از آن، یک اتومبیل بامو مقابل مقر «محبالشهادة» توقف میکند که قبلا ساختمان فرماندهی سپاه بود. عباس علی صالح جلو میرود تا به راننده بگوید آنجا توقف نکند، اما بمبی در داخل ماشین منفجر میشود. راننده تکهتکه شده بود و ابو روحالله هم به شهادت رسید. قبل از آن هم یک بار مقابل محبالشهادة، بمبی را در یک ماشین بنز کار گذاشته بودند که نیمی از مواد منفجرهی آن عمل نکرده بود و به کسی آسیبی نرسیده بود.رمضان ۱۳۶۲ – شهر هرمل لبنان – داودآبادی در کنار شهید موسوی
نماز جمعه در محوطهای باز برگزار میشد. همهی مردم بریتال در نماز جمعه شرکت میکردند. همهی زنان این شهر بدون استثنا چادری بودند. نماز جمعه به امامت سیدحسن نصرالله برگزار شد که امام جمعهی بعلبک بود. قبل از خطبهها، حجتالاسلام والمسلمین فاکر -نمایندهی امام در سپاه- سخنرانی کرد.
یکی از مسائل جالب توجه در لبنان این است که مردم عادت ندارند هنگام سخنرانی و خطبه، روی زمین بنشینند؛ حتما صندلی میآورند. در خانهها و مساجد هم به همین صورت است. مبل و صندلی از واجبات زندگی مردم لبنان است. در کنار هر مسجد، یک حسینیه ساختهاند که داخل آن صندلی چیدهاند برای مراسم و سخنرانی. اتفاقا اطراف محلی که زمین را با برزنت پوشانده بودند، صندلی چیده شده بود. جمعیت روی صندلیها نشسته بودند و به خطبهها گوش میدادند. نماز که شروع شد، از صندلیها بلند شدند.
پس از پایان نماز جمعه ساعتی در شهر گشتم و برای همین از ماشینهای سپاه جاماندم. پیاده در جاده به راه افتادم. از دور دیدم بنز سرمهایرنگی نزدیک میشود. بیتفاوت دستم را بلند کردم و گفتم: بعلبک. چند قدم جلوتر، ماشین ایستاد و شخصی اسلحه به دست از آن خارج شد. جایی برای من در ماشین نبود. هر چه کردم، قبول نکرد. او که یکی از محافظین بود، پیاده شد و من سوار شدم. سید روحانی خوشسیمایی جلو نشسته بود. از محافظی که در کنارم نشسته بود، نامش را پرسیدم، گفت: «سیدعباس موسوی» است.
از دیدنش خوشحال شدم. ناراحت بودم از اینکه عربی بلد نبودم تا بتوانم راحت با او صحبت کنم. آنچه در ماشین توجه مرا جلب کرد، نواری بود که در ضبط میخواند. صدای روحبخش و زیبای «حاجصادق آهنگران» خودمان بود:
«با نوای کاروان – باربندید همرهان – این قافله عزم کربوبلا دارد …»
با عربی دست و پا شکسته، از او پرسیدم: «مگه شما متوجه گفتهها و شعر او میشین؟» رویش را برگرداند. لبخند زیبایی زد و گفت: نه. من فارسی خوب بلد نیستم و نمیفهمم چی میگه، ولی از صدای گرم او به وجد میآم. نهتنها من، که همهی مسلمانان لبنان عاشق صدای او هستند.روز قدس ۱۳۶۲ – بعلبک لبنان
در شهر بعلبک، وارد کوچهی تنگی شدیم که دو طرف آن ماشین پارک کرده بودند. راننده با مهارت سعی کرد از میان آنها رد شود که آینهی یکی از اتومبیلها به آینهی ماشین ما گیر کرد و شکست. سیدعباس با روزنامهای که در دست لوله کرده بود -با خنده- بر سر راننده کوفت و گفت که به عقب برگردد. بعد گفت: برو پایین، صاحب ماشین رو پیدا کن و خسارتش رو بده.
راننده در خانهها را زد تا صاحب ماشین را پیدا کرد. صاحب اتومبیل از خانه خارج شد. تا چشمش به سیدعباس افتاد، جلو آمد و پس از روبوسی، رضایت داد که برویم.
مقابل مقر مستشفی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدم. با سیدعباس دست دادم و روبوسی کردم. با خودم گفتم:
بیخود نیست که دوست و دشمن به تو میگن «خمینیِ لبنان»davodabadi.blogfa.com
[ad_2]






