جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
شهيد معروف، ولي گمنام و بي نشان
شهيد معروف، ولي گمنام و بي نشان
سلام اي شهيد، اي كه ساليان سال بود عكست را همه جا زينت در و ديوار مي ديدم و نمي شناختمت. كه بودي تو؟ كه چنين معروف، ولي گمنام و بي نام و نشان، در هاله اي از ابهام! او كيست كه همه جا هست ولي ما حتي نامي از او نمي دانيم…! من اعتقادي دارم و آن اينكه خيلي چيزها (حتّي پيش پا افتاده ترين مسائل) تا زمانش نرسد، تا واسطه يافتنش جور نشود، بدست نخواهيم آوردشان و نخواهند آمد و نمي فهميم شان.تو را نيز سالها در جستجو بودم، از هر كه پرسيدم: اين شهيد روي ديوار كيست؟ نمي دانم در جواب شنيدم. تقصير آنها چيست؟ تقصير من چيست؟ تقصير ما همه اين است كه آنها بالانشين تر از آن هستند كه قدّ كوتاه فكر و معرفت ما به ايشان برسد.. خيلي بالاتر از آنكه حتّي كيفيت آن به ذهنمان خطور كند. دست ما كوتاه و خرما بر نخيل.. و اين ما هستيم كه بايد هرطور شده اوج بگيريم و خود را به آنها برسانيم وگرنه واي از عاقبت كارمان.. حقيقتي است كه چقدر از قافله شهدا فاصله گرفته ايم!
نمي شناختمت، تا آن روز كه فرزند يك جانباز شيمايي (كه او هم به مانند بسياري از همقطارانش غريب مانده و كسي حالي از روزگارش نمي پرسد) مجله اي به من داد تا حرفهايي از انتظار صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه را در آن به من نشان دهد. مي خواهم فرياد بزنم، اي مردم راه اينجاست، به كجا مي رويد؟ اگر حتّي به فكر خودتان هم نميباشيد، پس در چه فكريد؟ چه مي كنيد؟ در اين سياه بازار دنيا.. همه در حال دويدن و رفتن.. به كجا؟ چطور؟ انسان واقعي آنها بودند كه قفس دنيا را بريدند، خود را آزاد كردند و رفتند، نه ما بيچارگان و تارتنندگان در پيله روزمرگي هايمان..
آري، امروز بالاخره نامت را يافتم، ولي هنوز خودت را نشناخته ام و شايد من اسير خاك، هيچگاه به تو نرسم و نبينم. همچنان راه پرافتخارت، عشقي كه براي آن جان شيرينت را نثار كردي.. را درنيافته ام. راستي، آن عشق چقدر برايت مقدّس و مطلوب بوده است، پاك و خواستني..!
نه، اي شهيد، تو غريب و بي نام نيستي، بي نام و گمنام واقعي منم كه هنوز در خود فرو رفته ام و در راهت قدم نگرفته ام. نامورترين مرد روزگار تو هستي كه علم استقامت و پايمردي ات و تاج پرافتخار شهادتت را برفراز قلّه هاي شهر هايمان برافراشته اي.
سلام بر تو اي شهيد..
—————————————————————
«شهيد امير حاج اميني» در مسجد سید الشهداء آموزش قرآن دید و علاقه زیادی به قرآن داشت. از همان کودکی صدای خوبی دشت. در آن کلاسها یکی دو تا از بچه ها پیشکسوت بودن و یکی از آن امیر بود. در شروع هر جلسه آقای میرزایی به امیر می گفت، قرآن بخواند و بقیه پشت سر امیر می خواندند.تفریحات آن زمان همه آلوده بود و امیر به شدّت از آنها متنفر بود. گاهی اوقات به خاطر همين مسائل در مدرسه درگیری پیدا می کرد. به طوری که یک روز امیر را تنها گیر آورده بودند و کتکش زده بودند. امّا این زد و خوردها نه تنها تأثیری در او نداشت، بلکه عزمش را جزم تر می کرد. امير دانش آموز منضبط و زرنگی بود.
یکی از خصوصیتهای مهم امیر این بود که بیش از حدّ مهربان بود. شاید لازم بود کسی با امیر باشد، تا این احساس را داشته باشد. امیر هم مهربان بود و هم با عاطفه و هم خیلی با جاذبه. در قسمتی از وصیتنامه اش هم آورده که از هیچکس کینه ای به دل ندارد.
امیر به طرز لباس پوشیدن خیلی اهمیّت می داد. همیشه لباسهایش با هم تناسب داشت. تمیز و اتو کرده بو، حتّی طوری بود که در جبهه هم بچه ها از از دستش می نالیدند. یک روز در جبهه بچه ها گفتند: بابا! برادرت خیلی ما را اذیت می کند. گفتم: چطور مگه؟ گفتند: آخه جبهه که پوتین واکس زدن نمی خواهد. او می گوید: پوتین هایتان باید واکس زده باشد. شلوارتان گرد کرده باشد… در بین بچه های حزب اللّهی و مؤمن، شاید اینطور جا افتاده باشد که بچه مؤمن و مسلمان باید به این مسائل بی قید باشد، در صورتی که این با آموزه های دینی ما مغایر است.
بعضی ها فکر می کنند امير فرمانده ای یا چیزی بود که عکسش اینقدر معروف شد، در صورتی که اینطور نبود. تنها جوابی که من به عنوان برادری که خیلی با هم صمیمیی بودیم، دارم این است که یک اصل کلّی را نباید فراموش کنیم، و آن این است که اگر انسان کارش برای خدا باشد، به مفهوم واقعی، در این صورت، خدا انسان را عزیز می کند و خدا انسان را به سطحی می رساند که در نظر مردم چهره ممتازی باشد. امیر هر کاری می کرد برای خدا بود. برایش مهم نبود کسی بداند یا نه. فقط من از بعضی کارهایش مطللع می شدم، آن هم به خاطر شکل کار و نوعش که باعث می شد من بفهمم.
مثلاً اگر می خواست کسی را کمک کند از من می خواست که به نحوی به او برسانم. به راحتی اموالش را بذل و بخشش می کرد.
امیر نسبت به بچه های یتیم خیلی حساس بود و تأکید می کرد. حتی یکبار به خانواده ای مقداری پول داد ولی با ناراحتی به آنها گفته بود: «من نیاز دارم که شما این پول را از من بگیرید و هیچ کس هم نفهمد». نه اینکه بخواهم کمک کرده باشم، یعنی به گونه ای با آنها صحبت کرده بود که اینها کمک به شما نیست، بلکه وظیفه من است. به طوری که حالت دِین یا خجالتی برای آنان ایجاد نشود.
چهره خندان و بشّاشی داشت و اهل شوخی و مزاح بود. گل سرسبد فامیل و جمع بود، ولی نه اینکه در شوخی کسی را ناراحت کند، و من سراغ ندارم کسی از امیر ناراحت شده باشد، و این خیلی حرف است.
امير اصلاً علاقه ای به پست و مقام ندشت. ولی چون یک سری توانایی هایی در وی دید بودند، مسؤولیت یک سری از بچه ها را به وی داده بودند، یک روز خیلی از بچه ها کار کشید و خیلي آنها را دواند. البته خودش پا به پای آنها کار می کرد. يكبار بعد از تمام شدن کار، آنها را کنار کرخه جمع کرد و گفت: «من از اینکه مسؤولیت شما را داشته باشم و به شما تعلیم بدهم خیلی ناراحتم و عذاب می کشم. از شما عذرخواهی می کنم. من خاک پای شما هستم. خیلی کوچکتر از شما هستم. خدای ناکرده فکر نکنید حاجی ما را آموزش می دهد، من افتخارم این است که در خدمت شما باشم. اگر اینطوری نبود و به من تکلیف نمی کردند، هرگز قبول نمی کردم». در بین صحبت هایش مدام گریه می کرد و بعد هم گفت: دراز بکشید و بعد دست زیر پوتین های بچجه ها می کشید و به چشم هایش می مالید. بچه ها ناراحت شدند و بلند شدند و گفت: حاجی این چه کاریه؟ امیر گفت: اگر نگذارید خاک زیر پوتین هایتان را به پيشانی ام بمالم، آرام نمی گيرم. خلاصه همه را مجاب کرد و زير پای آنها دست کشیده بود.
آخرین باری که به منطقه رفت شب تا صبح مرا نصیحت کرد، به طوری که به او گفتم: این چه حرفهایی است که می زنی؟! او مرا مجبور به ازدواج کرد و من هم اقدام کردم. می خواستیم جشن بگیریم. چند روز مانده به شهادتش به خانه زنگ زد. او را از جشن مطلع کردم و با اطمینان گفتم برای عید مرخصی می گیری و جشن می آیی دیگه؟ حالت خاصّی به او دست داد و لحنش عوض شد و گفت: «ان شاء الله برنامه را انجام دهید روی من حساب نکنید حالا خیلی مهم هم نیست. اگر نبودم هم نبودم!» من یکّه خوردم. برای اينکه با امیر بزرگ شده بودم، و اینقدر با هم صمیمی بویدم و تازه عروسي به توصیه خودش بود، خیلی عجیب بود و حرفش عادّی نبود. او کسی نبود که مرا به این راحتی رها کند. ناراحت شدم و گفتم: «اگر نیایی، مراسم برگزار نمی شود». با ملایمت گفت: «به حرفم گوش کن، معلوم نیست، شاید نتوانستم بیایم». امير در تاریخ 10/12/65 شهید شد.
وقتی بند پوتینش را می بست که به عملیات برود، خنده ای کرد و گفت: من این دفعه در تهران هیچ کاری ندارم كه انجام بدهم. یکی از بچه ها گفت: فکر کنم طرف رفتنی است.
کربلای پنج در شلمچه بود. بچه ها به نوبت می رفتند خط.
حاجی آمد که برود. یكی از بچه ها گفت: «حاجی نوبت من است». امّا برخلاف همیشه که امیر بر اساس مقررات رفتار می کرد، گفت: «نه! این دفعه نوبت من است». و جالب این که با اینکه وصیتنامه اش را نوشته بود و قبلاً به من داده بود، روز قبل از شهادتش یک نامه می نویسد و با این تیتر شروع می کند: «اکنون که به این فیض عظیم الهی نائل آمدم، خدا را بسیار شکرگزارم». این نامه روز قبل از شهادتش نوشته شد و روز مراسم شهادتش به دستمان رسید.
مراسم ختم امیر هم خیلی عجیب بود. مراسم به این شلوغی ندیده بوم. اینها همه به خاطر حسن خلق امیر بود.
کارش برای خدا بود و خدا او را عزیز کرد. روزی سر مزارش نشسته بودم که جوانی آمد. کنار من گفت: شما با این شهید نسبتی دارید؟ گفتم: تقریباً! می شناسمش! اصرار کرد و گفتم: برادرش هستم. او گفت: حقیقتش من اول مسلمان نبودم، امّا به دلیل خاصّی بالاجبار مسلمان شدم. البته ظاهراً و قلباً نه! امّا وقتی عکس این شهید را دیدم، متحول شدم. این عکس گویی با آدم حرف می زند. وقتی توی بحر آن رفتم قلبلاً مسلمان شدم و مدّتی است که هر پنجشنبه به اینجا می آیم. او اکثر مواقع آنجا می آید. به طوری که یک روز كه بچه های محله شان آمده بودند، می گفتند: شما از قضیه ایشان خبر دارید؟ گفتم: بله. خندیدند و گفتد: به او بگویید: اینقدر اینجا نیاید. تمام کارش شده اینکه بهشت زهرا بیاید.
گوشه ای از سخن احسان رجبی (عکاس) در مورد عکسی که پس از شهادت شهید حاج امینی گرفت
بعد رفتم سراغ امیر حاج امینی. او هم راحت آرمیده بود. گویی مدت هاست كه در خواب است. چهره درشتی از او گرفتم و بعد تمام قد .
هیچ وقت فكر نمی كردم كه عكسی كه می گیرم به این اندازه مشهور شود. خوشحالم از این كه این عكس آرامش خاطری است برای همه خانواده های شهدا. آنها كه عكس و تصویری از شهادت فرزندانشان ندارند و نمی دانند چه حالی داشته وقی به شهادت رسیده است. وقتی خانواده های شهدا آرامش و زیبایی شهید حاج امینی را می بینند قطعاً تسلی پیدا می كند.
گفته می شود تا كنون هشتصد هزار نسخه از این عكس چاپ شده است اما من نمی دانم، الان مادر این شهید كجاست؟ شنیده ام از تهران كوچ كرده است. پدر شهید، فوت كرده و مادرش در یكی از روستاهای ساوه به سر می برد. نمی دانم آیا كسی به مادر او سر می زند یا نه؟
دوست دارم یك روز با دوربین سراغ این مادر بروم، مادری كه فرزندش، با آرامشی ملكوتی، آنچنان زیبا به شهادت رسیده و با تصویرش خیلی ها اگر خودمانی بخواهم بگویم؛ صفا می كنند.
گوشه ای از وصیت نامه شهید حاج امینی
از شما خواش می کنم و می خواهم همیشه چند موضوع را در مد نظر داشته باشید:– هرگز دروغ نگویید.
– زود قضاوت نکنید
– گذشت و ایثار داشته باشید
– خوشرو و خوش برخورد باشید
– صبور و مقام باشید و اینکه جبهه ها را پر نگه دارید.
———————————————————
منابع:
1- تبیان
2- ماهنامه قراني نسيم وحي، شماره 18، بهمن 1387.
[ad_2]





