جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
شمعای کیک تولدت رو فوت کن….
رفتم تو هیئت ….داشتم گریه می کردم ….
که سرفه ام می گیره …
وسط روضه پشت سرهم سرفه…. سرفه.. .. سرفه….
یه آقای اومد محکم زد پشت کمرم …گفت:
گمشو برو بیرون …. حالمون رو بهم زدی …. اه … اه …
بذار حالمون رو بکنیم ……..
.
..
.
.
صبح ساعت هفت و نیم بود ….
یه ساعتی بود نشسته بودم کنار جوب … حالم خیلی بد بود
نفس بالا نمیاد ….
روم نمیشد بگم کمکم کنید…
همون جا بیهوش شدم ..
…..خانمم دوازده شب رسید بیمارستان ساسان …
اون شب …تولدم بود …
از دخترم خجالت کشیدم….
آخه هر کاری کردم …نتونستم شمع ها رو فوت کنم ….
دخترم گریه شو پنهون میکرد ….
من که می فهمیدم ….
[ad_2]





