جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
شاهرخ حر انقلاب اسلامی
سلامیکی از شهدای جنگ که سرگذشت خیلی جالبی داره شهید شاهرخ ضرغام هست،این نقل قول از خودشه “زندگی ما توی لجن بود.اما خدا دست ما رو گرفت .امام خمینی رو فرستاد تا ما رو آدم کنه…
دو تکه از داستانهای کتاب را هم در ادامه قرار میدهمجایزهدر آبادان بودم. به دیدن دوستم در یکی از مقرها رفتم . کار او به دست آوردن اخبار مهم از رادیو تلوزیون عراق بود ،این خبر ها را هم به سید و فرماندهان می داد .تا مرا دید گفت :یازده هزار دینار چقدر می شه ؟ با تععجب گفتم :نمی دونم ،چطور مگه؟
گفت :الان عراقی ها در مورد شاهرخ صحبت می کردند با تعجب گفتم: شاهرخ خودمون !؟ فرمانده گروه پیشرو ؟!
گفت: آره ،حسابی هم بهش فحش دادند. انگار خیلی ازش ترسیده اند. گوینده عراق می گفت: این آدم شبیه قول می مونه . اون آدمخواره هر کی سر این جلاد رو بیاره ،یازده هزار دینار جایزه می گیره .
دوستم ادامه داد: تو خرمشهر که بودیم برای سر شهید شیخ شریف جایزه گذاشته بودند ،حالا هم برای شاهرخ ،بهش بگو بیشتر مراقب باشه
ارتباط مادر با فرزند پس از شهادتچند روزي از شهادت شاهرخ گذشت. جلوي در مقر ايستاده بودم. يك خودرو نظامي جلوي در ايستاد و يك پير زن پياده شد. راننده كه از بچه هاي سپاه بود گفت: اين مادر از تهران اومده، قبلاً هم ساکن آبادان بوده. مي گه پسرم تو گروه فدائيان اسلامِ، ببين مي توني کمکش کني.
جلو رفتم. با ادب سلام کردم و گفتم: من همه بچه ها را مي شناسم. اسم پسرت چيه تا صداش کنم. پيرزن خوشحال شد و گفت: مي توني شاهرخ ضرغام رو صدا کني.
سَرم يکدفعه داغ شد. نمي دانستم چه بگويم. آوردمش داخل و گفتم: فعلاً بنشينيد اينجا رفته جلو، هنوز برنگشته
عصر بود که برادر کيان پور(برادر شاهرخ که از اعضاي گروه بود و چند روز قبل مجروح شده بود)از بيمارستان مرخص شد. يک روز آنجا بودند. بعد هم مادرش را با خودش به تهران برد.
قبل از رفتن، مادرش مي گفت: چند روز پيش خيلي نگران شاهرخ بودم. همان شب خواب ديدم که در بياباني نشسته ام و گريه مي کنم. شاهرخ آمد. با ادب دستم را گرفت و گفت: مادر چرا نشستي پاشو بريم. گفتم: پسرم کجائي، نمي گي اين مادر پير دلش برا پسرش تنگ مي شه؟ مرا کنار يک رودخانه زيبا و بزرگ برد و گفت: همين جا بنشين
بعد به سمت يک سنگر و خاکريز رفت. از پشت خاکريز دو سيد نوراني به استقبالش آمدند. شاهرخ با خوشحالي به سمت آنها رفت. مي گفت و مي خنديد.
بعد هم در حالي كه دستش در دستان آنها بودگفت: مادرمن رفتم. منتظر من نباش!
[ad_2]




