جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
سروده ی زیبای «آیینه ها»
شعر خیلی زیبایی هست. که به طولانی بودنش می ارزه
ابتداش صحبت هایی بین حضرت فاطمه (س) و امام علی(ع) هستش
ولی اسم شاعر رو فراموش کردم، اگه کسی میدونه بگهآیینه ها
**
آینه با آینه شد رو به روی
خوش بود آیینه ها را گفت و گویگرچه پنهان بود راز سینه ها
هیچ پنهان نیست از آیینه هامنعکس، در آینه تصویر شد
بی نهایت، دردها تکثیر شدبسته لب، از شرح سوز و سازها
چشم ها گفتند بر هم راز هارازها گفتند با هم با نگاه
هر دو آیینه، مکدر شد ز آه
**
گفت ای آیینه ی بشکسته ام
جز تو، در بر روی عالم بسته امای بهشت آرزوهای علی
ای دو چشمت دین و دنیای علیای طهارت، خانه زاد دامنت
وی کرامت، خوشه چین خرمنتشام غم را پرتو امید من
کوکب من، ماه من، خورشید منای نچیده گل زرویت آفتاب
وی ندیده شب، شبِ مویت به خوابدر دل هر ذره، نور مهر تو
مهر هم، سایه نشین چهر تویک نگاهت بِه ز صد خُلد برین
نی، که یک ایمان تو خلد آفرینخانه آیینه ها
**
خانه ما گرچه از خشت و است و گل
خشت، روی خشت نَه، دل، روی دلآستانش، آسمانِ آسمان
سقف، بالاتر ز بام کهکشانپایه ی دیوار آن، بر طاق عرش
وز پَر خود عرشیان آورده فرشخاک آن را، شسته آب سلسبیل
گَرد آن را رُفته، بال جبرئیلناودان ریزش، بِه از ماء مَعین
بوریایش، گیسوان حور عینروشنی زین خانه دارد، نور هم
روزَنش، برده سبق از طور همکی به سینا پای، موسا میگذاشت
گر سراغ خشتی از این خانه داشت«لن ترانی» بوده زین سینا جدای
رفته از این خانه، هر کس تا خدایپور عمران، مست از انگور ماست
چار موسی آفرین، در طور ماستهر تنی جان و، ز جان جانانه تر
هر گهر از آن گهر، دردانه تردخترانت بانوان مریم اند
هر دو در عزت، عَلم در عالمندتا تو هستی قبله ی کاشانه ام
کعبه می گردد به دور خانه امجلوه های آیینه
**
آنچه در این خانه خود را، می نمود
عشق بود و عشق بود و عشق بودرو بدین سو دارد از هر سو، بهشت
تا بگیرد از تو رنگ و بو بهشتخانه ی ما گلبن صدق و صفاست
فاش می گویم خانه عشق خداستنورها ار پرتو روبند تو ست
آفتاب خانه ام لبخند توستعین و شین و قاف، بی تو، عشق نیست
غیر تو معنای این سه حرف، کیست؟غربت و قرب آیینه ها
**
ما غریبیم و شناسای هم ایم
دولت بیدار و رویای هم ایمچون دو مصرع روبرو با هم شدیم
شاه بیت شعر عشق و غم شدیمهمچنان که خالق یکتاست طاق
زیر این نُه طاق، جفت ماست طاقای تپش های دل من نذر تو
مزرع سرسبز جان از بذر توای تبسم آرزومند لبت
ای سحر، مست از مناجات شبترَفرَف ِ هفت آسمان سجاده ات
گردن افلاک در قلاده اتگو بگردانند روی از من همه
دوست تا زهراست، گو دشمن همهگو به آن، کز تیغ من در واهمه ست
ذوالفقارم جوهرش از فاطمه ستبا چه جرات در دلت غم پا بهشت
کوثر من، نیست جای غم، بهشتآسمانِ چشم تو تا ابری است
کاسه صبرم پر از بی صبری استنفس هستی زنده ی انفاس توست
چرخش نُه چرخ، با دستان توستشد دل دستاس هم پا بست تو
مفتخر از بوسه ها بر دست توجانمازت، ای بهشت خانه ام
برده دل از خشت خشت خانه اماز جلالت، محو تو ختم رسل
وز جمالت عقل کُل شد، عشق کلآنکه بر فرق رسولان تاج بود
پشت گرم از تو شب معراج بود
**
گفت ای از تو، وجود ممکنات
نی عزیز من! عزیز کایناتای تو را دست خدا در آستین
مرکز هستی، مشو خانه نشینخیز، و با داغت چو لاله خو مگیر
در بغل همچون جنین زانو مگیرخیز ای حق جوشن و زهرا زِره
مانده بر دست تو چشم هر گرهاز چه رو در خانه ی محنت زده
مانده ای چون مردم تهمت زدهغم مبادت ای سلام بی جواب
نیست در خفاش، مِهر آفتابآتش باطل همه افروختند
بیشتر از در، دل حق سوختندآیینه در آتش
**
آدمی در صورت و شیطان سرشت،
دوزخی افروخت، بر باغ بهشتشعله ها از خصم، سرکش تر شدند
کینه ها از قلب آتش، بر شدندشعله ها تا دامن ناهید رفت
دودِ در، در دیده ی خورشید رفتمردمی، مردان زن بگذاشتند
همچو دلها، قفل بر لب داشتندهرچه نیرو داشتم بردم به کار
تا نبیند غنچه ام آسیب خارشد سپر بازو به حفظ سینه ام
سینه ی از سرّ حق، گنجینه امبازویم کم کم چو از کار اوفتاد
کار با مسمار و دیوار اوفتادتا که باطل با حقیقت درفتاد
آیه ای از سوره کوثر فتادلیک بر من هرقدر بیداد رفت
چو تو را دیدم همه از یاد رفتبردن آیینه
**
زد به جان آتش مرا افسردنت
با جسارت سوی مسجد بردنتدیدمت تنها میان دشمنان
با سلیمان، کینه ی اهریمناندیدم آنجا بازی تقدیر را
روبهی بسته است دست شیر راگفتم ای حقِّ نمک نشناخته
دین عَلم کرده به قرآن تاختهای تو قلب قبله خون کرده چرا
سوی مسجد میکشانی قبله راهر که باشد اهل قبله، گو بیا
قبله این است و منم قبله نماآنکه آمد از درون قبله، اوست
تا بدانند اوست مغز؛ و کعبه پوستقبله، بهر قبله باشد روی او
کعبه، قامت بسته بر ابروی اواختیار از اوست گرچه جبر، بست
تو نبستی دست او را، صبر بستواژه ی اخلاص از قاموس اوست
منبر و محراب هم پابوس اوستاو به روی دوش احمد پا زده است
تیشه او بر ریشه بتها زده استنیست سرپیچی از او، در حد شمس
شاهد من، ماجرای رد شمساینکه بستی دست او را حیدر است
فاتح بدر و حنین و خیبر استدست هایی را که صدها بت شکشت
کس نمی بندد به غیر از بت پرستذوالفقار خود اگر بیرون کشد
مرگتان از خون مگر بیرون کشدگر به آتش حکم او لب تر کند
خشک و تر را جمله خاکستر کندچشم هاتان دیده در هر کارزار
بوده از این ید، یلان را کار، زاراو کلید فتح ها در مشت داشت
او زره در جنگ ها بی پشت داشت!دست او بتخانه ها را پاک کرد
اسم بت با جسم بت، در خاک کردای به لب حق و، ز سر تا پا مَجاز
وی دل دوزخ ز جورت در گدازاین همان خیبر فکن، دست خداست
باز کن، دست علی مشکل گشاستگر همه باشید خصم جان او
من به جان باشم بلا گردان اوتا نکردم سر به سوی آسمان
آسمان را باز کن از ریسمان
**
آی زده آتش به جان خشک و تر
وی ز کفر ابرهه، دینت بَتراو به خانه تاخت از اهریمنی
تو به صاحبخانه داری دشمنیقلب من از سینه ی پر خون مبر
کعبه ام را از حرم بیرون مبرخویش را دیدم چو از کعبه جدا
خانه، مروه کردم و مسجد، صفااحرام آیینه
**
یافتم میقات من پشت دَر ست
حفظ «رب البیت» از حج برتر سترَمیِ شیطان کردم از امر جلیل
تا بگیرم کعبه از اصحاب فیلبسته بودم پشت در احرام خود
رهسپر کردم به مسجد گام خودسعی کردم تا نماند فاصله
از صفا تا مروه کردم هرولهگفتم او شمع است و من پروانه ام
برنگردم بی علی در خانه امحج من رخسار حیدر دیدن است
طوف من دور علی گردیدن استآنقدر ای قبله ی بیت الحرام
دور تو گشتم که شد حجم، تمامآه بر آیینه ها
**گفت ای هستی من از هستِ تو
باعث برپایی من دست تونیست غم، گر خلق با من دشمن است
تا تویی با من، دو عالم با من استوی به نخل آرزویم شاخ و برگ
ای هوادار علی، تا پای مرگزآنهمه ایثار، مرهون توام
ای سراپا عشق، ممنون توامدیدمت ای کوکب اقبال من
بود چشمت باز هم دنبال مننام خود را خصم داغ ننگ زد
دید با خود شیشه داری سنگ زدای صدف، آن گوهر یکدانه کو؟
غنچه ی نشکفته ی گلخانه کو؟آیینه و خاکستر
**
گرچه تاب آه، در آیینه نیست
زنگ، بر این آیینه با دست کیستای مَلَک، از کِید اهریمن بگوی
از خسوف ماه من با من بگویکی مرا در بوته ی آذر نشاند؟
کی بر این آیینه خاکستر فشاند؟شبنم، اذن بوسه بر این گل نداشت
برگ گل بر چهر تو جا میگذاشتنی همین بر جان من تنها زند
آه تو آتش به خرمن ها زندخون به دل دارم چنان بازوی تو
دردم، و بنشسته در پهلوی توتا ابد مجروح زخم کاری ام
وایِ من، از این امانت داری امای زموی و روی تو لیل و نهار
گشته بر گِرد قَدت هجده بهاربعد از این در هر زمان و هر چمن
گل، به تو می گرید و بلبل به منوداع آیینه ها
**
دید شرح حال او ناگفتنی است
ای زبانم لال، زهرا رفتنی استچشم بر رخ، اشک نم نم می فروخت
نرگسش بر لاله شبنم می فروختآتشی در دل، ولی بی دود داشت
بر لب لرزان خود بدرود داشت
**گفت روز وصل را شام آمده ست
آفتابم بر لب بام آمدستاین خبر را میدهد بستان به گل
یک سحر شبنم بود مهمان به گلیافت پایان، داستان سوز و ساز
بسته گردد چشم های نیم بازدیده ام را بر گشودن نیست تاب
فصل آخر را بخوان از این کتابنیست برجا از وجودم جز نفس
مانده از این کاروان، تنها جرسای مرا آیینه، تصویرم ببین
آخرین دیدار شد، سیرم بببینبدرود آیینه
**
این پیام دردآور چون شنفت
با دلی با حسرت و بی تاب گفت:ای به تو دلگرم ، آه سرد من
همزبان و همدل و همدرد منهستی من جان من جانان من
این قدر بازی مکن با جان منای چراغ من مگو از خامشی
ورنه پیش از خود علی را می کُشیروبهان در مکر خود با شیر نر
تیغ هاشان آخته، من بی سپرای مسیحای علی اعجاز کن
مشکلِ مشکل گشا را باز کنای کتاب عشق من، بسته مشو
همچو مَردم از علی خسته مشورفتنت، خانه خرابم میکند
ماندنت چون شمع آبم میکندای علی را سرو باغ آرزو
هرچه میگویی، حلالم کن مگونه دلم را از فراقت چاک کن
نه به دست خویش اشکم پاک کنای به دردم، چشم بیمارت طبیب
مانده مضطر، بخوان «امن یجیب»باززهرا چشم خودرا باز کرد
راز دیگر باعلی آغاز کردکی پسر عم هرچه گویم گوش کن
آتشم را از درون خاموش کنیا علی امروز گردیده چو شام
عمرزهرای تو میگردد تماممن که بستم چشم از من دل بشوی
شب تنم را زیر پیراهن بشویشب مرا تشییع کن تا آن دو تن
یک قدم نایند بر تشییع منگر به تشییع من آید قاتلم
داغ محسن تازه گردد در دلمدر دل شب دور از چشم همه
کن نهان درخاک جسم فاطمهتا نشان ماند به جا از غربتم
بی نشان باید بماند تربتمچون به دست خویش بارنج و تعب
پیکرم را دفن کردی نیمه شبدر کنار قبر پنهانم بمان
تا صدایت بشنوم قرآن بخوانگرچه رفت از دست یار ویاورت
فاطمه تنهاترین همسنگرتغم مخور داری یگانه یاوری
تربیت کردم برایت دختریاوتورا مردانه یاری میکند
مثل زهرا خانه داری میکندشب که خاموشی و جانت برلب است
چاه غمهای تو قلب زینب استآیینه در آخر نگاه
**
دیده پر از اشک و سینه پر ز آه
کرده در آیینه اش، آخر نگاهجان جانان زین طرف بر لب بدید
ز آن طرف وقت نماز شب رسیدتن، نمیگردید از جانش جدای
کرد از یارش جدا، یاد خدایجسم مسجد، اشتیاق روح داشت
کشتی آن، انتظار نوح داشتداشت سجده، شوق بر سیمای او
چشم محراب، آرزوی پای اوپای تا سر، در غم جانانه بود
پای او در کوچه، دل در خانه بودراه می رفت و توان در پا نداشت
بر زبان و دل بجز زهرا نداشتسوی بیت الله تن، در راه بود
دل ولی در یاد وجه الله بودیاد زهرا کی ز یاد حق جداست
هر که در این فکر، در ذکر خداستآیینه در مسجد
**
آمدند از خانه طفلان با شتاب
کس ندیده یک شب و ، دو آفتابآن دو آقای جوانان بهشت
نافه بارِ موی شان، عنبر سرشتاشک و خون از چشم و دل می ریختند
در دل شب، چلچلراغ آویختندرنگ، رفته از گل رخسارشان
آه، بسته راه بر گفتارشانداشتند از جان خبر، بهر تَنی
آتش آوردند بهر خرمنینی، توان گفت در اطفال بود
نی، پدر را بود یارای شنودلحظه حساس است و بس سنگین خبر
گوش حق دارد توان این خبرغنچه ی لب های گل ها بسته دید
وز گلاب اشکشان بویی شنیدآیینه و آیینه شکسته
**
داورش، شد یاورش، در باورش
زآنچه می ترسید آمد بر سرشدید جان را در هجوم خِیل غم
خانه ی دل در مسیر سیل غمبا خبر شد لاجرم زان رویداد
راست گویم دست حق از پا فتاددل به دامان صبوری چنگ زد
تازیانه بر کمیت لنگ زد
**
شد به عزم خانه از مسجد، روان
گاه افتان، گاه خیزان، گه دواناُفت و خیز او نماز صبر بود
با قیام و با رکوع و با سجودراه را بر خود بسته دید از شش جهت
شش جهت می گفت بر او تسلیتدید حجره، گُلبن بی گُل شده است
خانه و دیوار و در، بلبل شده استاشک و خون می بارد از دیوار و در
می دهند از ماتمی عظما خبرآیینه بالین آیینه
**
تابش خورشید او پایان گرفت
آسمان، ابری شد و باران گرفتبر سرش آمد فرود، آوار غم
کرد پشت کوه را خم بار غمداد دست حق، ز پا نیروی خود
آمد، اما با سر زانوی خودیک پدر، با چار طفل غم زده
گِرد مادر، حلقه ی ماتم زدهداغدار بنفشه لاله ها
لاله ها بر چهره از غم، ژاله ها
**
بر سر جان، لرزه بر پیکر نشست
آتشی بالین خاکستر نشستداغ آیینه
**
گفت ای چشمت چو بخت من به خواب
ای به فریاد خموش دل، جوابخیز ای صدیقه ی مریم کنیز
چشم دو عیسای خود بین اشکریزاشک خونین را مکن مهمان من
بین هزاران طفل در دامان منخیز بر پا و، نماز و شب بخوان
بر لب خود، نغمه ی یا رب برانزرورق بشکسته بر ساحل ببر
یک نگه کن صد غمم از دل ببرای به نزدت بر سر پا مصطفی
خیز برپا، تا نیفتادم ز پااز سخن افتاده ای بینم ولی
من پسر عمّ تو میباشم، علیغسل آیینه
**
برد در شب، تا نبیند بی نقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاببرد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شبشسته دست از جان، تن جانانه شست
شمع شد، خاکستر پروانه شستروشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبه های گوش کردتا نبیند چشم گردون پیکرش
نشنود تا ضجه های همسرشهم مدینه سینه ای بی غم نداشت
هم دلی بی اشک و خون، عالم نداشتنیست در کس طاقت بشنیدنش
با علی یا رب چه شد؟ با دیدنشدرد آن جان جهان، از تن شنید
راز غسل از زیر پیراهن شنیدجان هستی گشته بود از تن جدای
نیستی میخواست، هستی از خدای
**
دست حق چو بر بازو رسید
آنچنان خم شد که تا زانو رسیددست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم، باز آرزوها داشتنددست، از بازوی بشکسته خجل
بازو، از دستی که شد بسته خجلبا زبان زخم، بازو، راز گفت
دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفتسینه و بازو و پهلو، از درون
هر سه بر هم گریه میکردند خونگفت بازو، من که رفتم خونفشان
تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان
**
راز هستی در کفن پیچیده شد
لاله ای با یاسمین پوشیده شدآیینه و آیینه های کوچک
**
موج ها آغوش دریا یافتند
چون نسیمی سوی گل بشتافتنددو پسر، سبقت گرفته از پدر
جانب مادر روان بی پا و سراین، به روی سینه ی مادر فتاد
آن، رخ خود بر کف پایش نهاداز نسیمی، گل شکوفا می شود
برگ برگ گل، ز هم وا میشودناگهان بند کفن خود باز شد
داستان عشق، باز آغاز شدآن همای عشق از نو پَر گرفت
جوجه های عشق را در بر گرفتزیر پر بگرفته و پر دادشان
جسم بی جان، جان دیگر دادشانمانده حیران، بر که گرید آسمان
بهر مادر، یا پدر، یا کودکان؟نیست کار کس، مگر دست خدای
تا کند آن هر دو، از مادر جداتشییع آیینه
**
نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه ها بگذاشتندهفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسماناین طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف، احمد به استقبال اوظاهرا تشییع یک پیکر، ولی
باطنا تشییع زهرا و علیامشب ای مه، مِهر وَرز و ، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتابدو عزیز فاطمه همراهشان
مشعلِ سوزانشان از آهشانابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک، آمال علیچشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتابِ رویش، چون شفقدل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مرده ای، تابوت روی دوش داشتآه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عده، گرم گفت و گوی
**
آه آه ای همرهان، آهسته تر
می بَرید اسرار را، سر بسته تراین تن آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان منهمرهان این لیله ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من استاشک من زین گل، شده گلفام تر
هستی ام را می برید، آهسته تروسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره ای، غیر از نماز صبر نیستچشم من از چرخ، پر کوکب تر است
بعد از امشب، روزم از شب، شب تر استزین گل من باغ رضوان نفخه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشتمرهمی خرج دلم چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنیدبا خاطرات آیینه
**
سینه اش آتشفشان از هُرم آه
چشم او بر ماه، سر، دنبال چاهزمزمش در چشم، و لب در زمزمه
در سخن با خاطرات فاطمه:
**
مرغ جانت از قفس، آزاد شد
رفتی اما دوست دشمن، شاد شدشب نهادی پا به کوچک خانه ام
می بَرم شب هم ترا با شانه امخانه ام را رشک گلشن داشتی
سوختی چون شمع و روشن داشتیجان من، در بوته، تن بُگداختی
با علی نرد وفا خوش باختیذره ای مِهر تو در کاهِش نبود
در لبت نه سال، یک خواهش نبودبارها از دوش من برداشتی
جای آن تابوت خود بگذاشتیای تو را کار و عبادت متصل
دسته ی دستاس، از دستت خجلبا تو، غم، در خانه من جا نداشت
بَعد تو در جای جایش پا گذاشتیاد داری خانه هر گه آمدم
با تپش های دلم در می زدمبا صفای کامل و مِهر تمام
صد غمم بردی ز دل با یک کلامبس نگاه نا تمامم کرده ای
با لب بی جان، سلامم کرده ایمن که بودم با تو غرق آرزوی
خاک می ریزم به فرق آرزوینی علی از درد، گلگون گریه کرد
از غمت دیوار و در، خون گریه کردداغ تو بنیان کَنِ صبر علی است
خانه ی بی فاطمه قبر علی استمی نهم بعد تو سر در گوش چاه
طفل اشکم هست در آغوش چاهرفتی و شد با دلم غم خانه زاد
خانه ام تنگ است و مهمان ها زیادآیینه در خاک
**
تا علی ماهش به سوی قبر برد
ماه، روی از شرم، پشت ابر بردآرزوها را علی در خاک کرد
خاک هم گویی گریبان چاک کردزد صدا ای خاک جانانم بگیر
تن، نمانده هیچ از او، جانم بگیر
**
ناگهان بر یاری دست خدا
دستی آمد همچون دست مصطفیگوهرش را از صدف دریا گرفت
احمد از داماد خود زهرا گرفتاستقبال از آیینه
**
گفتش ای تاج سر خیل رسل
وی بَرِ تو خُرد، یکسر جزء و کلاز من این آزرده جانت را بگیر
بازگردانده ام، امانت را بگیربار دیگر هدیه ی داور بگیر
کوثرت از ساقی کوثر بگیراولین نُه سال از آن تو بود
شمع بزم جان و مهمان تو بودگرچه همچون جان عزیزش داشتی
نور وَش بر چشم من بگذاشتیتا مرا نه سال، شمع خانه شد
بود شمع خانه و پروانه شدمی کِشد خجلت علی از محضرت
یاس دادی، می دهد نیلوفرتبدر بخشیدی، هلالت می دهم
تو، الف دادی و دالت می دهماو که بعد از تو شبی راحت نخفت
قصه ای از غصه های خود نگفتاز ستم هایی که آمد بر سرش
داوری آورده نزد داورش[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]
[ad_2]




