جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
روایت دیدار رهبر انقلاب با شهید نواب صفوی در سال 1332
دیداری که آتش انقلاب اسلامی را در دل سید علی 14 ساله روشن کرد.
امروز سالگرد شهادت شهید نواب صفوی است. اين مجاهد خستگيناپذير به همراه سه تن از همرزمانش به نامهاي خليل طهماسبي، مظفر علي ذوالقدر و سيدمحمد واحدي در بيدادگاه رژيم پهلوي محکوم و در صبحگاه 27 دي 1334 شمسي تيرباران شده و به خيل شهدا پيوستند.
اما خردادماه سال 1332 یعنی زمانی که 8 سال از مبارزات شهید نواب صفوی علیه رژیم پهلوی می گذشت، وی به همراه برخی از دوستان خود سفری به شهر مشهد مقدس داشته است.
در این سفر حضرت آیت الله خامنه ای برای اولین و آخرین بار نواب صفوی را از نزدیک می بیند و همین دیدار است که شعله های انگیزشی انقلاب را در دل ایشان روشن می کند.
زمانی که سید علی خامنه ای تنها 14 سال داشته است . ایشان در آن زمان پس از پایان دوران ابتدایی برای تحصیل علوم دینی در مدرسه سلیمان خان مشهد درس می خواندند.
بخش ذیل برگرفته از کتاب شرح اسم در شرح آشنایی رهبر معظم انقلاب با نواب صفوی است :
غیر از زیارت شاید یکی از دلایل سفر نواب به مشهد در خرداد 1332 دیدار با دوستان و طرفداران خود بوده باشد. این سفر هر چند در تحرکات مذهبی سیاسی نواب موضوع فوق العاده ای به شمار نمی رفت اما برای سید علی بسیار تاثیرگذار بود و موجب پیدایی علقه ای در او شد که بعدها یکی از عوامل فعالیت های سیاسی او محسوب می گردد.
او آوازه نواب را از دور شنیده بود و تصویری متناسب با سن خود از او در ذهن داشت؛ مردی قدبلند، پرهیبت، چهارشانه و حماسی. جاذبه ای پنهان او را به سوی نواب می کشید.
قرار بود در مهدیه علی اصغر عابدزاده سخنرانی کند. به گوش سید علی رسید. «بسیار علاقه مند شدم که نواب را ببینم.خواستم بروم مهدیه، ولی نتوانستم … بلد نبودم.»
روز دیگر شنید که نواب به مدرسه سلیمان خان می آید، همان جایی که سید علی در آنجا درس می خواند. «شروع کر دیم مدرسه را آب و جارو کردن و آماده شدن … آن روز جز روزهای فراموش نشدنی من است… وقتی آمد دیدم که یک آدمی است قد کوتاه و ریزنقش، با یک عمامه مخصوص، به همراه عده ای از فداییان اسلام که او را همراهی می کردند، با کلاه های پوستی مخصوص شان. آنها نواب را به شکل نیم دایره احاطه کرده بودند… سخنرانی نواب مثل سخنرانی های معمولی نبود؛ او بلند می شد، می ایستاد و با شعار شروع به حرف زدن می کرد و همین طور پرکوب و شعاری صحبت می کرد.»علی آقای نوجوان که از لابه لای جمعیت خود را به نزدیک نواب رسانده و از فاصله کوتاهی محو تماشای او بود، حرفهایی شنید که پیش از آن به گوشش نخورده بود: « بنا کرده بود به شاه و دستگاه های انگلیس بدگویی کردن. حرفش … این بود که اسلام باید زنده شود؛ اسلام باید حکومت کند و این کسانی که در راس کار هستند… دروغ می گویند. اینان مسلمان نیستند.»
این دیدار تصورات سید علی را نسبت به نواب به هم ریخت، اما شیفتگی باطنی او نسبت به رهبر فداییان اسلام شمایل تازه ای یافت؛ تا جایی که حس کرد دوست دارد همیشه با نواب باشد.
در این جلسه، یکی از اطرافیان نواب لیوانی پر از شربت آبلیمو به دست گرفت و با این تعبیر که این شربت شهادت است به حاضران چشاند. شور و هیجانی در گرفت. وقتی نوبت به سید علی رسید باقیمانده شربت با قاشق به دهان مشتاقان حاضر ریخته می شد. «وقتی به من شربت داد گفت بخور، ان شالله هر کسی این شربت را بخورد شهید می شود.»
فردای آن روز نواب صفوی به مدرسه علمیه نواب رفت. سید علی خود را زودتر از موعد به آن جا رساند. دید که مدرسه را فرش کرده اند و آماده استقبال شده است. پرس و جو کرد، گفتند مهدیه را ترک کرده، در راه است. رفت تا زودتر او را ببیند. دید که از دور می آید.نیم دایره ای دور نواب در پیاده رو درست شده بود و او در مرکز آن در حال آمدن بود. پشت سر جمعیت مشتاق زیادی او را همراهی می کردند. سید علی خود را به او نزدیک کرد و هم قدم شد.
«نواب در حال راه رفتن هم شعار می داد… یک منبر در راه شروع کرده بود. (میگفت) ما باید اسلام را حاکم کنیم. برادر مسلمان، برادر غیرتمند، اسلام باید حکومت کند…. می رسید به افرادی که کراوات گردن شان بود می گفت این بند را اجانب به گردن ما انداخته اند، برادر باز کن. می رسید به کسانی که کلاه شاپو سرشان بود، می گفت این کلاه را اجانب بر سر ما گذاشتند برادر بردار»
سید علی می دید کسانی را که در شعاع صدا و اشاره دست او قرار داشتند کلا شاپو خود را بر می داشتند و در جیب شان مچاله می کردند.« یک تکه آتش بود.»
معلوم نیست نواب هنگام سخنرانی در مدرسه نواب متوجه سید قباپوش عمامه بسری که روبروی نشسته بود شده باشد، اما آن نوجوان از خود می پرسید که این بشر چطور می تواند با همه وجودش، با همه اعضای بدن، سر و زبان و دست و پا و این همه جنبش و خروش سخن براند و حاضران را به وجد آورد؟
این همه شور، بی باکی، صراحت و تازگی برای سید علی گیرا و جذاب بود. «همان وقت جرقه های انگیزش انقلاب اسلامی به وسیله نواب صفوی در من به وجود آمده و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن کرد.»منبع: رجا
[ad_2]







