جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
روايت روزهداراني كه با خمپاره 60 افطار كردند
روايت روزهداراني كه با خمپاره 60 افطار كردند
آفتاب سوزان بر خط پدافندي در منطقه شلمچه ميتابيد و منتظر آمدن دو تا از بچهها براي تحويل گرفتن پست نگهباني بوديم؛ اما دير كردند؛ وقتي براي جويا شدن احوال آنها به سنگر نگهباني رفتيم، با پيكرهاي بي جاني روبرو شديم كه بر اثر موج خمپاره 60 با زبان روزه به شهادت رسيدهاند.
به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، ماه مبارك رمضان فرصتي براي رسيدن به قله عبوديت و بندگي است؛ جبههها در هشت سال دفاع مقدس از اين فيوضات مستثني نبود؛ چه رزمندگان در حالي كه روزهدار بودند با لبهايي تشنه و غرق در خون به ملاقات خدا رفتند.اسماعيل زماني كه از دوران نوجواني با برادر شهيدش «مهرداد زماني» در جبهه حضور پيدا كرده، امروز از روزهاي ماه رمضان در جبههها و 4 تن از همسنگرانش كه با خمپاره 60 افطار كردند، روايت ميكند.
در دوران دفاع مقدس رزمندگان سعي ميكردند از فيوضات ماه بيشترين بهره را ببرند؛ در برخي جبههها به دلايل مختلف كه نيروها تا 10 روز در جايي مستقر نبودند و بنا به استراتژي جنگ و دستور فرماندهان، گاهي امكان روزه گرفتن براي رزمندگان فراهم نميشد كه آنها حسرت اين موضوع ميخوردند، اما چون وظيفه حفظ اسلام بود، تابع شرايط بودند.
بعد از عمليات «كربلاي 5» و «والفجر 8» از منطقه شلمچه تا خط كوشك، خط پدافندي بود؛ در سال 1366 و مصادف با 25 شعبان در آن منطقه مستقر بوديم؛ منطقهاي با دماي بالاي 50 درجه و رطوبت بسيار بالا.
اكثر رزمندگان روزه بودند؛ روزه گرفتن در دوران دفاع مقدس با روزه گرفتن امروزي و وجود تجهيزات سرمايشي خيلي متفاوت بود. بچهها براي خنك شدن در سنگر نگهباني كه درون زمين حفر شده بود، ني روييده در آب را ميبريدند و به دريچههاي ديدهباني روي ديواره سنگر نصب ميكردند و براي خنك شدن بادي كه داخل سنگر ميوزيد، كمي آب روي نيها ميپاشيدند.براي سحري ساعت 3 و نيم بامداد تويوتا با يك ديگ غذا وارد منطقه ميشد؛ تداركات سعي ميكرد در انتقال ظرفها صدايي بلند نشود كه رزمندههايي كه خواب بودند، بيدار شوند؛ اوج ايثار و از خودگذشتگي يادگار جبههها بود؛ برخي رزمندهها به سرعت سحري ميخوردند تا پست خالي نماند و دوستان ديگر بتوانند سحري بخورند.
پيرمردي در تداركات دسته قبل از افطار با چوب و هيزم آتش ميافروخت و پس از جوشيدن آب، چايي دم ميكرد. موقع افطار كه ميرسيد، بچهها را دور سفره جمع ميكرد و ميگفت «بياييد چاي ذغالي بخوريد، بعد از چند ساعت تشنگي ميچسبد». سفرهاي بيريا و ساده با نان و پنير و خرما در كنار دوستاني كه فكر ميكرديم هميشه پيش ما خواهند ماند، حال و هواي ديگري داشت.
همان روزها به همراه يكي از دوستان در پست نگهباني بوديم؛ قرار بود بعد از ما شهيد «پرويز غديري» و شهيد «عبدالرضا خيرالدين» جايگزين شوند؛ ساعت 12 بود و در فاصله 60 متري با عراق مستقر بوديم؛ هوا بسيار گرم بود و منتظر آمدن دوستان و جايگزيني براي پست نگهباني بوديم. مدتي گذشت اما آنها نيامدند.
براي جويا شدن علت، به محل استراحت آنها رفتيم؛ به محض كنار زدن پتوي نصب شده به در سنگر، ديدم دوستان دراز كشيدهاند اما صدايي از آنها نميآيد؛ متوجه شدم خمپاره 60 از داخل دريچه وارد سنگر شده بود و شهيدان «پرويز غديري»، «عبدالرضا خيرالدين»، «سيدمحسن موسوي» و يكي ديگر از شهدا كه اسمش در خاطرم نيست، بر اثر موج گرفتگي به شهادت رسيده بودند.
[ad_2]





