رنج استیصال افراد کم‌درآمد

خانه » رنج استیصال افراد کم‌درآمد

جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]

رنج استیصال افراد کم‌درآمد

کودک بيمار، بي‌پولي پدر و عذر و بهانه بيمه و بيمارستان را درک نمي‌کند!

رنج استیصال افراد کم‌درآمد

مرد گفت: «آخه‌ الان هر بيمارستاني که ببريم همان دم در نگهباني از ما پول مي‌گيرند. من هيچي ندارم. حتي پول يه معاينه معمولي.» بچه خيلي ناراحتي مي‌کرد. زن با مهرباني زمزمه کرد: «پسرکم، عزيزکم،چه بکنم برات، دستم بسته‌س.»


بچه مرتب گريه مي‌کرد. مرد وسط اتاق روي گليم نشسته بود. ننوي بچه به پشت مرد مي‌خوردو او را تکان مي‌داد. مرد جايش را عوض نمي‌کرد که از تکان ننو در امان باشد. بي‌حال روي گليم وارفته بودو به حاشيه گليم خيره شده بود. از نق نق بچه، زن توي اتاق آمد. چشم‌هايش اشک‌آلود و سرخ بود. رو به مرد کرد و گفت:« بچه از حال رفت، از صبح تا حالا داره يه بند گريه مي‌کنه. يه بار ديگه ببريمش بيمارستان شايد دلشان به رحم آمد.»

مرد گفت:«با تقدير خدا نمي‌شه جنگيد، لابد قسمت اين است که اين بچه عمرش به دنيا نباشد.» قطرات اشک يکبند از چشمان زن مي‌باريد. نااميدانه بچه را در بغل فشرد. ننو از حرکت ايستاد. مرد هم ديگر تکان نخورد.

بچه نه شير مي‌خورد، نه مي‌خوابيد، فقط گريه مي‌کرد.
دو پسر بچه ديگر گوشه اتاق روي زمين لخت نشسته بودند و با سوراخ گوشه‌ اتاق که قبلا لانه موش بود، بازي مي‌کردند.
زن تقلا مي‌کرد که بتواند به بچه شير بدهد؛ ولي بچه با تمام قدرت اندکش، خودش را عقب مي‌‌کشيد و غلت و پيچ مي‌خورد و با مشت‌هاي چرکش، چشم‌ها و گوش‌هايش را مي‌ماليد.

مرد گفت: «شايد دکترا تشخيص غلط دادند، شايد الان گوشش درد مي‌کند اين قدر با سر و گوشش ور مي‌رود.»
زن با نااميدي گفت: «نمي‌دانم».

مرد از جايش بلند شد. کيسه توتونش را درآورد. لبه کاغذ سيگار را با نوک زبان تر کرد. لبه تر را کند.توتون‌هاي زبر را با انگشت خرد کرد و روي کاغذ ريخت. رو کرد به زن و گفت:« بيار تا دود سيگار بکنم تو گوشش.»
زن چهره درهم کشيد و گفت:«با دود سيگار مشکل خوب بشه.»

مرد سيگارش را‌ آتش زد. پک عميقي به سيگار زد. دهانش را بيخ گوش بچه برد يواش يواش دود را به خورد گوش بچه داد. بچه اما آرام نشد خيلي ناراحتي مي‌کرد.
زن مستاصل کودک را تکان‌هاي محکم مي‌داد، ولي فريادهاي بچه شديدتر مي‌شد.

مرد گفت: «ولش کن زن، اين‌طوري که زودتر مي‌کشيش.»
زن با بغض گفت: «بايد دوباره ببريمش بيمارستان.»
مرد گفت: «گور پدر بيمارستان و دکتراش. هي پول هي پول. مثل اينکه پول علف خرسه.»

و پس از کمي مکث ادامه داد: «فکر مي‌کنند من يک کارگر روزمزد چقدر دارم بدم. هنوز معاينه‌اش نکردند مي‌گويند برم صندوق. وقتي هم مي‌رم صندوق مي‌گويند علي‌الحساب ۵۰۰ هزار تومان بريزيد به حساب. آخه لامصب‌ها، اول ببينيد بچه چه مرگشه، بعد جيب مارو خالي کنيد.»

زن همه اينها را مي‌دانست. مي‌دانست که تا شوهرش با قبض صندوق پيش پزشک نيامد، دکتر دست به بچه نزد. حتي وقتي که طفل هوار مي‌زد، دکتر با خونسردي کامل به زن گفته بود: «فعلا از روي تحت برش داريد و بغلش کنيد تا شوهرتان بياد!»

مرد با هزار چک و چونه به صندوق صد هزار تومان که درآمد يک هفته بنايي‌اش در يک خانه کلنگي بود، داده بود و يک قبض گرفته بود.

زن مي‌دانست که تشخيص دکتر از روي ضربان قلب کودک بود ولي با اين حال يک سي‌تي‌اسکن کامل از قفسه سينه نوشته بود که چون بيمه نبودند، ۱۲۰ هزار تومان هزينه‌اش بود.

زن مي‌دانست که همان ۱۰۰ هزار تومان ته جيب شوهرش خرجي حداقل يک ماهشان بود و حالا آه در بساط ندارند چه برسد به ۱۲۰ هزار تومان.

زن همه اينها را مي‌دانست؛ ولي با نااميدي چشم در چشمان مرد دوخت. مرد گفت: «آخه‌ الان هر بيمارستاني که ببريم همان دم در نگهباني از ما پول مي گيرند. من هيچي ندارم. حتي پول يه معاينه معمولي.»

بچه خيلي ناراحتي مي‌کرد. زن با مهرباني زمزمه کرد: «پسرکم، عزيزکم، چه بکنم برات، دستم بسته‌س.»
با صداي آشناي مادر در گوش طفل، بچه کمي ساکت شد.از دهانش کلماتي بريده بريده بيرون مي‌آمد: «يه يه دا دا» و بعد ناگهان دوباره گريه را شروع کرد. رنگش تيره شد و به خرخر افتاد.

مرد با هراس گفت: «يا مولا، باز شروع شد.»
زن ناليد: «اي امام حسين(ع)! خودت به فريادمان برس، بچه‌ام داره از دست ميره.»

زن تند رو کرد به مرد و گفت: «اقل کم از جات تکان بخور ببريمش بيمارستان ديگه، شايد يه دکتر دلش به رحم اومد.»
بيرون تاريک بود و باد هو مي‌کشيد. دو بچه ديگر را به همسايه‌ سپردند، پتو را دور بچه پيچاندند و راهي بيمارستان ديگري شدند. اورژانس پر از آدمهاي مريض و بدحال و نگران بود. زن و مرد به سمت پذيرش رفتند. ويزيت دکتر قلب ۳۰ هزار تومان بود.

دقيقا ۳۰ هزار تومان ته جيب مرد باقي مانده بود. حتي ديگر پول کرايه برگشت به خانه را هم نداشتند.

مرد وقتي به اتاق معاينه دکتر رفت، قبل از اينکه کودک را روي تخت بگذارد آرام و شمرده گفت: «آقاي دکتر! به همين قبله که به سمتش نماز مي‌خونيد، يه پاپاسي هم ته جيبم باقي نمونده. مي‌دونم بچه‌ام مريضه، دکتراي ديگه هم بردمش، گفتن از قلبشه. بايد عمل بشه. به من گفتن هزينه عملش حداقل ۲۰ ميليون تومان مي‌شه. آقاي دکتر، به ولاي علي من توي عمرم يک ميليون تومان يه جا باهم نديدم، چه برسه به ۲۰ ميليون تومان که بخوام خرج عمل قلب اين بچه کنم. فقط آمدم اينجا که بگم شايد شما انصافتون از دکتراي ديگر بيشتر باشه و حاضر باشيد اين بچه‌رو مجاني عمل کنيد وگرنه ما مجبوريم قيد اين بچه‌رو بزنيم.

دکتر بدون اينکه کلامي حرفي زده باشد، گوشي پزشکي‌اش را روي سينه باز کودک بي‌قرار گذاشت. کلاه کاغذي کوچکي که مادرش برايش درست کرده بود، از سرش افتاد. رگهاي سرش بيرون زده بود.دکتر سعي کرد کودک را آرام کند تا بتواند صداي قلبش را بشنود.

بعد گوشي را از گوشش برداشت و به آرامي گفت:«کودکتان نه تنها بايد عمل بشود؛ بلکه چند سال ديگر هم بايد دوباره عمل بشه. دريچه قلبش تنگه، خون به مغزش نمي‌رسد. الان هم دير شده. من حتي اگر دستمزدم را هم نگيرم، بيمارستان هزينه‌شو مي‌گيره. با شرايطي که بيمه هم نيستيد. حداقل بايد ۱۰ ميليون تومان هزينه بيمارستان را بديد. داريد؟

قلب زن تير کشيد و اشک‌هايش سراسيمه به حدقه چشمانش راه پيداکرد. مرد بدون اينکه چيزي بگويد کودک را که حالا تقريبا به جاي گريه فقط جيغ مي‌کشيد، داخل پتو پيچيد و از اتاق بيرون آمد.

نفس‌هاي بچه به شماره افتاده بود، رنگ لبهايش کبود شده بود و صورتش سياه و سياه‌تر مي‌شد. دو ساعت تمام در راه بودند تا کورسوي چراغ کوچه‌شان نمايان شد. در اين دو ساعت زن و مرد هيچ کلامي باهم صحبت نکردند، صداي بالا کشيدن آب بيني‌شان حکايت از چشمان اشک‌آلود هر دو داشت. دو کودک ديگرشان در خانه همسايه به خواب رفته بودند.

وقتي وارد خانه شدند حتي چراغ را هم روشن نکردند. هر دو از روي هم خجالت مي‌کشيدند، مرد از اينکه نداشت که کودکش را نجات دهد و زن از اينکه عرق شرم را بر جبين شوهرش ببيند. مي‌دانست که صبح تا شب دوندگي مي‌کند تا بتواند چندرغاز تهيه کند و حالا مي‌دانست اشکهايش فقط نمک روي زخم مرد مي‌پاشد. براي همين هيچ کدام دست به کليد برق نبردند. فقط رو به روي هم در تاريکي نشستند و به نوبت بچه را آرام مي‌کردند. از ننوهم کاري ساخته نبود. جيغ‌ها دلخراش‌تر مي‌شد. هيچ وقت به ياد نداشتند که بچه آن‌طور جيغ کشيده باشد. با دستهاي کوچکش مرتب سر و گوش خود را چنگ مي‌زد.

شب به نيمه رسيد. بچه گلويش گرفته بود. ديگر جيغ زننده‌اي نداشت. مرد و زن هر دو خسته شده بودند. مثل شب که ساکت بود ،ناگهان بچه ساکت شد.

با آرام شدن کودک، پلک‌هاي هر دو هم افتاد و تکانهاي تيک‌تاکي پاهاي زن نيز از حرکت بازايستاد.

صبح زود، کلّه سحر زن با هول از خواب پريد. دلواپس بچه را که هنوز روي پاهايش دراز کشيده بود تکان داد. بي‌حرکت بود. رنگ به چهره نداشت. لبهايش کبود و پف کرده بود. زن شيون کرد: «يا امام حسين(ع)! يا حضرت عباس(ع)! به دادم برس.»
مرد وحشت‌زده از خواب پريد. بچه را باشتاب از روي پاهاي زن برداشت و چند تکان محکم داد . بعد انگار که چيزي فهميده باشد، با ترديد کودک را روي گليم گذاشت و سرش را روي سينه کودک قرار داد. چند ثانيه نگه داشت تا شايد فرجي شود و صداي قلبش را بشنود،‌اما…
شيون زن به هوا رفت.

منبع:هفته نامه یالثارات الحسین(ع)

[ad_2]

 

حرز امام جواد

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا