جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
داستان کوتاه بسیار زیبای” پسرک”
کنار خیابان نشسته ام . امروز کار و کاسبی حسابی کساد است .
چند نفر می آیند و می روند اما چیزی دستم را نمی گیرد .
[برای مشاهده لینک ها باید عضو انجمن های گفتگوی مذهبی نورآسمان باشید . برای عضویت در نورآسمان اینجا کلیک کنید….]روبروی من نشسته است . چشمهایش نمی بینید .
بدجوری دلم برایش می سوزد . اوضاع او از من بدتر است .
کاسه گدایی ام را خالی می کنم ، جلو می روم و پولها را توی کاسه اش می ریزم
[ad_2]




