جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
داستان عجیب دیو امیرالمومنین
در زمانی که پیامبر در مکه تشریف داشتند روزی در مکه غلغله عجیبی بین مردم پیدا شد و جمعیت زیادی خدمت حضرت امدند و عرض کردند: یا رسول الله ! دیوی عظیم و بزرگ مانند کوهی به مکه امده که قد و قامت بسیار بلند و موهای بسیار دراز و چهار دندان دارد که هرکدام مانند بیلی بزرگ و هر دو دست او با لیف خرما بسته شده است. در این هنگام بود که دیو رسید و به پیامبر تعظیم کرد و گفت : ای پیامبر اخر الزمان و ای حلال مشکلات عالمیان و راهنمای جن و انس ، مشکل بزرگی دارم استدعا دارم ان را حل بفرمایید . پیامبر فرمودند: مشکل خود را بیان کن. دیو گفت: ای سرور عالمیان من هزار سال قبل از انکه ادم خلق شود ، بودم و کارم همیشه ازار و اذیت خلق ان زمان بود و در دل من رحم نبود و هیچ موجود زنده ای از دست من رهایی نداشت . روزی جوان خوش رخسار و سرو قدی مانند افتاب در مقابل من ظاهر شد من قصد کردم هلاکش کنم . وقتی جلو رفتم ، سیلی بسیار محکمی به من زد به طوری که صورت و گوش من زخم کردید از ان تاریخ تا به حال ، از گوش من چرک و خون می اید و هیچ طبیبی نتوانسته مرا معالجه کند. من وقتی از ان جوان سیلی خوردم مانند پشه ای در نزد او ضعیف و ذلیل و حقیر شدم.او مرا گرفت و دستهایم را با لیف خرما بست . من هرچه تلا ش کردم نتوانستم و نزد هرکس رفتم نتوانست دستهایم را باز کند. بعد از هزار سال ادم خلق شد . خدمت او رسیدم و شرح حال خود را برای او گفتم حضرت ادم هرچه تلاش کرد ، نتوانست دست هایم را باز کند و هرچه کارد و خنجر به لیف زد کارگر نشد.بعد از ان صبر کردم تا پیامبران امدند ونزد یک یک انان مثل : شیث و نوح و داود ابراهیم رسیدم و هیچ کدام نتوانستند مشکل مرا حل کنند . اما زمانی که خدمت سلیمان با ان عظمت رسیدم و او هم نتوانست دست هایم را باز کند ، جبرئیل برای سلیمان پیام اورد که: ای سلیمان خداوند به تو سلام می رساند و می فرماید: هیچ کس در روی زمین نمی تواند دست های او را باز کنند ، مگر ان کسی که ان را بسته. او در زمان محمد مصطفی پیامبر اخر الزمان ظاهر می شود و نام او علی بن ابی طالب است. وقتی سلیمان این خبر را از جبرئیل شنید و من را اگاه کرد، من هم چنان بر این سختی و بد بختی در این مدت طولانی صبر کردم و همیشه انتظار پیامبر اخرالزمان را می کشیدم . حال ای سرور همه ی پیامبران! اگر تو مشکل مرا حل نکنی وای برحال من. در این هنگام سلمان امد در حالی که امیرالمومنین کودکی شش ساله بود همراهش بود.دیو که امیرالمومنین را دید ترسید و سعی کرد که خود را میان جمعیت پنهان کند . پیامبر به دیو فرمود: چرا ترسیدی؟دیو گفت: یا رسول الله! این کودک همان است که به من سیلی زده و دست های مرا بسته . در این مدت صورت او در دل و ذهن من نقش بسته بود و هیچ وقت او را فراموش نمی کنم . اگر چه احساس می کنم او را دوست دارم. در عین حال خیلی از او می ترسم . پیامبر تبسمی نمود و فرمود: قدر و منزلت علی بن ابی طالب زیاد تر از ان است که در تصور تو بگنجند و تعدادی از فضایل امیرالمومنین را در ان مجلس بیان فرمودند. سپس به علی فرمودند: ای علی! دست این دیو را همچنان که بسته ای باز کن . علی اطاعت نمودند و اشاره ای به دست دیو نمودند . بلافاصله دست های او باز شد. مردم تعجب شدند و همه شاه دو عالم را تحسین نمودند. در ان مجلس صد و چهل نفر از کافران با مشاهده ی این معجزه مسلمان شدند. دیو در مقابل پیامبر خود را به خاک انداخت و با التماس گفت: ارزو کردم در خدمت شما باشم. پیامبر او را مسلمان کرد و خادم علی بن ابی طالب قرار داد…الله اکبرصلوات
[ad_2]




