جهت مشاهده ادامه مطلب در سایت منبع اینجا روی لینک زیر کنید :
[ad_1]
… خودم باشی
تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی
شب آخر ، روي زلف پریشان خودم باشی
————–
من ازتاریکی شب هاي این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام ، خورشید تابان خودم باشی————–
فراقت گرچه نابینام کرده ، باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
————–
اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی————–
ازاین پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمیخواهی پدرجانِ خودم باشی
————–
کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد ؟
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی
علی اکبر لطیفیان
[ad_2]




